ميخواهيد خوب نفس بكشيد، سوار مترو شويد. چند روز پيش كه سوار مترو شده بودم اين نوشته را ديدم كه بالاي در نصب شده بود.حالا ديگر همه ميدانند كه كندوكاو در مترو كسب و كار من است. گشتن و جستن در احوالات مترو هم به بخشي از زندگي من بدل شده. همين طور كه غرق در فكر بودم، تابلوي مورد اشاره خودش را به ذهن من تحميل كرد.حالا اميدوارم از روابط عمومي مترو نمابر و نامه نفرستند كه دقيق آن جمله اين طور نبوده. خب من فقط مضمون كلي آن جمله را اينجا آوردهام و نميدانم تك تك كلماتش چه بوده.ولي همين چيزي بود كه اول اين نوشته آوردم. يعني اينكه ميگفت اگر ميخواهيد خوب نفس بكشيد، بايد سوار مترو بشويد. اگر ميخواهيد بدانيد آنجا دقيقا چه نوشته بود، بايد زحمت بكشيد و يك بليت دوسره بخريد و بعد يك ساعتي وقت بگذاريد و وارد واگني شويد و دنبال آن نوشته بگرديد. گمانم كه بهتر است به همين چيزي كه گفتم، بسنده كنيد و جزيي نگري را كنار بگذاريد، چرا كه وقت طلاست.اين را كه حتما با من موافقيد. گيرم كه عملا به اين طلا بها ندهيد كه از اين جهت اغلب ما با هم نسبت خويشاوندي داريم.
حالا اگر خيلي برايتان مهم است كه بدانيد آن نوشته دقيقا چه بوده، بايد بهتان يادآوري كنم كه اين نوشته را بايد بالاي يكي از درها ببينيد و جاي ديگري دنبال آن نگرديد و اميدارم اين تذكر به شما در رسيدن به خواستهتان كمك كند. اما اگر به من اعتماد ميكرديد اين قدر به زحمت نميافتاديد و مقداري در وقت خودتان صرفهجويي ميكرديد و آن را كنار ميگذاشتيد براي موقعي كه به آن واقعا احتياج داريد. همان طلايي را ميگويم كه هميشه به آن توجهي نداريم.
نه به نظر حرف اصلي سر طلا نيست. صحبت اصلي قرار بود كه سر نفس كشيدن باشد. داشتم ميگفتم در مترو چه ديده بودم. بله فكر ميكنم آن نوشته ميتواند ما را به سمت يك زندگي خوب ببرد.چون در صورت عمل كردن به آن، وعدهاي در آن است كه ميتواند موجب رضايت شود.اين وعده از يك نفس كشيدن خوب خبر ميدهد.
راستي! اينكه اصلا كل زندگي است. زندگي كه چيزي به غير از نفس كشيدن نيست. همه ما بين يك دم و بازدم زندهايم. كافي است يك دم يادمان برود كه بايد نفس بكشيم،آن وقت كبود ميشويم و چيزي كه از ما ميماند لختي گوشت است كه فايدهاي ندارد جز اينكه به عابران سر كوچه خرما برساند و چند گرسنه را با كمي حلوا سير كند.هيچ وقت فكر كردهايد ممكن است يك روز نفس كشيدن را فراموش كنيد؟ اگر اينطور بشود واقعاً فراموشي عجيبي است. بعيد است كه به واقع كسي گرفتار اين معضل شود.اما همه چيزي امكانش هست و اين هم روي همه آن امكانات و شدنها كه در بدو امر ناشدني به نظر ميرسند.اما ما به دنبال نفس كشيدن تنها نيستيم.ما به دنبال نفس خوب هستيم.
مرور آن نوشته به من يادآوري ميكند خيلي وقت است كه خوب نفس نكشيدهام. انگار اين نوشته دارد تلخ ميشود. همين جا تمامش كنم براي همه ما بهتر است.
باور كنيد آن نوشته روي در مترو فقط ميخواست به ما بگويد در صورت سفر با مترو ترافيك و آلودگي هوا كمتر ميشود و شما راحتتر ميتوانيد نفس بكشيد.پس چرا من آنقدر فلسفه بافتم و اراجيف گل هم كردم. گاهي پيش ميآيد... بله گاهي.
همه فقط به پسرها فكر مي كنند
- جوانان به خاطر مشكلات اقتصادي و نبودن اشتغال ازدواج نمي كنند .
- جوانان ازدواج نمي كنند چون تحمل مسئوليت هاي زندگي مشترك را ندارند .
- جوانان ازدواج نمي كنند چون قبلا تنها راه ارضاي غريزه جنسي ازدواج بود و حالا ديگر تنها راه نيست .
به نظر شما اين جمله ها به واقعيت نزديك هست يا نه ؟ دو حالت دارد :
الف : شما پسر هستيد .
ب : شما دختر هستيد .
اگر گزينه الف در مورد شما صدق كند ، اين موارد مي توانند حقيقت داشته باشند اما كسي تا به حال به گزينه ب هم فكر كرده ؟
مشكل اصلي هم اينجاست كه همه آنهايي كه فكر مي كنند ، آنهايي كه نظر مي دهند و آنهايي كه تصميم مي گيرند فقط گزينه الف را مي بينند . اصلا ما عادت كرده ايم كه وقتي مي گويند جوانان ، يعني پسران ! در مورد ازدواج هم همين فراموشي تكرار مي شود . همه نشسته اند و نظريه مي دهند و راهكار ارائه مي كنند . اما هيچ يك به اين فكر نمي كند كه دلايل ازدواج كردن – و طبعا ازدواج نكردن – دخترها با پسرها متفاوت است . اشتغال ، مسكن و درآمد همگي مشكلاتي پسرانه هستند ، نيازهاي جنسي هم همين طور . شايد بشود نيازهاي جنسي را جز 5 معيار مهم ازدواج براي پسران دانست اما براي دختران اين فاكتور به سختي در 5 معيار اول جا مي گيرد . با اين حال ، اعتماد و ثبات خانواده كه به راحتي در صدر خواسته هاي يك دختر از زندگي مشترك اش قرار مي گيرد ، هيچ جايي در نظريات نظريه پردازان و تصميمات تصميم گيران ندارد . آن وقت دور هم جمع مي شوند و طرح ترويج ازدواج موقت مي دهند و هيچ به اين فكر نمي كنند كه اين « ترويج » محكم ترين ضربه را به پايه هاي اعتماد در خانواده وارد مي كند .دليلشان هم كه واضح است ، جوانان نياز دارند و جوانان هم كه مي دانيد يعني پسران !!!
چطور مي توانم اعتماد كنم
كاملا مساوي / رويايي ترين حالتش اين است ، كسي را آنقدر دوست داري كه بدون او نمي تواني زندگي كني ، آن وقت ازدواج مي كني . اما الان ديگر تاريخ مصرف روياها تمام شده ، نمي شود توي خواب راه رفت ، كمي كه پيش بروي پايت مي خورد به يك مانع گنده و از خواب مي پري .
پس بايد راه بهتري پيدا كرد ، همان طور كه مادربزرگ ها مي گويند « آدم خوبش را پيدا كن ، خود به خود عاشقش مي شوي » . حالا مي ماند پيدا كردن آدم خوب وسط اين همه پسري كه مهمتر از همه چيز ، تر سويند ، اگر پدرشان پولدار نباشد مي ترسند ، پدر زن شان هم پولدار نباشد فكر مي كنند بعد از ازدواج بايد تنهايي ، زندگي اي را درست كنند كه پدر خودشان بعد از 30 سال درست كرده . حالا چطور مي شود با آدمي كه از تنها بودن بعد از ازدواج مي ترسد و نقش همسرش را توي زندگي اش اين قدر ناديده مي گيرد ، شريك شد ؟
ترس فقط مخصوص اين دسته پسرها نيست ، الان دخترها هم مي ترسند ، به خصوص آنهايي كه نمي خواهند توي زندگي شان فقط يك عامل خوب باشند براي موفقيت هاي مردشان ، خودشان هم براي خودشان هزار راه نرفته دارند و مي خواهند عاملي داشته باشند براي جاري شدن . الان ادامه تحصيل شده يك بهانه براي رد كردن ازدواج ، يعني دختري كه مي خواهد درس بخواند مي داند كه نبايد ازدواج كند چون احتمال دارد كه مردش تحمل سختي هاي نبودن تمام و كمال زنش در خانه را نداشته باشد . ولي مگر چند تا پسر هستند كه از ركود زندگي شان بعد از ازدواج مي ترسند ؟
اگر بناي زندگي مشترك واقعا بر شراكت باشد نه بايد ترس از تنهايي چرخاندن زندگي براي پسرها وجود داشته باشد ، نه ترس از سير نزولي زندگي بعد از ازدواج براي دخترها .
اگر خوب پيش نرفت چي ؟
ببخشيد ، شما تا حالا چيزي از دست تان در رفته ؟ تا حالا شده حسرت پريدن يك قاصدك روي دلتان بماند ؟ ديده ايد همين كه يك ثانيه ازش غفلت كنيد چطوري باد مي بردش ؟ تا حالا شده از يك جايي سر بخوريد و بعد ديگر نتوانيد جلوي خودتان را بگيريد ، سر پيچ يك خيابان مثلا ، وقتي كه برف آمده باشد ؟ اصلا بياييد مثال را بي خيال شويم . ما داريم درباره يك رابطه حرف مي زنيم ، درباره دو تا آدم كه براي همديگر مهم شده اند .
به ياد بياوريد آن روزهاي اول را ، همين جوري باران عشق مي بارد ، قورباغه ها صداي قناري از خودشان در مي آورند ، آدم دلش بستني وانيلي مي خواهد ، دلش پياده رو مي خواهد ، خوشش مي آيد هي آرزو ببافد ، هي آرزوهايش را بلند بلند براي صداي آن طرف تلفن دكلمه كند ، اوه بي شمار « اس ام اس » آوانگارد ، بي شمار Offline متفاوت ، يك دنيا كلمات قصار و .......
ولي كاش دنيا به اندازه يك كارتون – ساده بود ، آن وقت مي شد با خيال راحت اين خوشحالي دو طرفه را تا هميشه ادامه داد . معمولا ولي كارتون ها زود تمام مي شوند و بعد نوبت بخش واقعي ماجراست ، وقتي كه راند اول به پايان مي رسد و قورباغه قور قورش را از سر مي گيرد . حالا شما بايد به اندازه يك آدم نابينا ، نگران جلوي رويتان باشيد . از اينجا به بعد چيزي قابل پيش بيني نيست . كنترل يك رابطه دو طرفه نياز به استراتژي دارد ، بايد هي بچينيد و به هم بزنيد تا بتوانيد توي دستتان نگه اش داريد ، بايد مدام به بعد فكر كنيد ، حدس بزنيد ، نقشه بكشيد و ايرادات سيستم را در بياوريد ، بايد رابطه تان را مهندسي كنيد . اين كار البته اگر طرفتان را درست انتخاب كرده باشيد كار بسيار هيجان انگيزي است و يك جور احساس قدرت در آدم ايجاد مي كند .
احساسي كه اتفاقا كمك زيادي به خوشحال زندگي كردن تان مي كند . ولي خب اگر بناي يك اتفاق دو نفره از اول خيلي محكم نباشد آن وقت يك اشتباه ، يك حرف بي ربط يا يك عكس العمل نا خوشايند همه چيز را به باد مي دهد . آن وقت درصد اهميت تان مي آيد پايين ، كمرنگ مي شويد و آرزوهايتان به رويا تبديل مي شوند ، آن وقت صداي آن طرف تلفن ديگر دل به قصه هاي شيرين « بيا با هم زندگي كنيم » نمي دهد و نمودار رشد رابطه به يك خط راست تبديل مي شود ، باد وزيدن آغاز مي كند و قاصدك را قبل از اينكه فوتش كنيد ، از دست تان مي پراند . اين ترسي است كه براي همه وجود دارد ، ترسي كه البته مي شود با كمي تعقل از بينش برد .
پول واقعا مسئله مهمي است ؟
اين اصلي ترين دليل ظاهري پسرها براي ازدواج نكردن است ، مشكلات اقتصادي . بامزه اينكه آسمان همه جا همين رنگ است و پسرها در بيشتر جاهاي دنيا به خاطر مشكلات اقتصادي ديرتر ازدواج مي كنند . بر اساس گزارش « اداره آمار آمريكا » درباره تغييرات سن ازدواج در سال هاي 1998 – 1900 ، در سال 1956 ميانگين سن ازدواج در اين كشور به پايين ترين حد خود رسيد ( براي مردان 5/22 و براي زنان 1/20 سالگي ) ، دليل آن هم رشد اقتصادي آمريكا پس از جنگ بود كه باعث شده بود مردها و به ويژه جوان ها ، بتوانند خيلي راحت براي خودشان شغلي با در آمد كافي دست و پا كنند . ولي از دهه 1960 سن ازدواج افزايش پيدا كرد و علت اصلي هم اين بود كه دستمزد جوان ها كم شد . در كشورهاي ديگر مثل ژاپن و هندوستان هم تحقيقات همين چيزها را نشان داده ، بنابراين راحت مي شود نتيجه گرفت كه بله ، مشكل اقتصادي مهم ترين علت دير ازدواج كردن جوان هاست و........
در قرآن آيه اي هست كه خيلي به اين اوضاع ما جوان ها – كه پول را اينقدر بهانه مي كنيم – مي خورد . خدا در آيه 34 سوره نسا به كساني كه در دنبال كردن دشمن ها تنبلي كرده بودند و بهانه شان هم درد و زخم و اين حرف ها بوده ، مي گويد : « و در تعقيب دشمن ها سستي نكنيد كه اگر شما درد مي كشيد ، درد مي كشند ، در حالي كه شما به چيزهايي از خدا اميد داريد كه آنها اميد ندارند » .
بله ، اوضاع ما با اوضاع خيلي از جوان هاي ديگر دنيا مشابه است ، همان طوري كه ما درد بي پولي داريم ، آنها هم درد بي پولي دارند ولي خدا در قرآن به ما وعده داده كه روزي را به مان مي رساند ، اين اميدي است كه به ما داده شده ولي با اين كارهايي كه مي كنيم و حرف هايي كه مي زنيم ، معلوم است كه انگار اين اميد را در پستوي ذهن مان فراموش كرده ايم .

آخرين پرتابهاي آسمانخراش بسكتبال ايران از حلقههاي تيم پرديس متحد قزوين گذشت و مرد دوستداشتني ورزش پس از آن راهي مسافرتي شد كه انتهاي آن به ديار ابدي ختم شد. آيدين نیکخواه بهرامی، پسر خوب و مودب بسكتبال را با خندههاي زيبايش و با پرتابهاي ويرانگرش ميشناختيم و هم او بود كه با همت بالايش بزرگترين افتخارات را نصيب بسكتبال ايران كرد. چهره او را به ياد ميآوريم؛ پس از قهرماني بزرگ در جام ملتهاي آسيا و در ژاپن كه روي شانههاي همبازيانش گره بر تور حلقههاي بسكتبالي ميزد كه خودش آنجا را گلباران كرده بود. دستهايش همواره به حالت پرواز در حركت بود و انس و الفتي عميق بين او و توپ و حلقه بسكتبال به وجود آمده بود. آيدين به دوردستها ميانديشيد، به المپيك و به درخشش در بزرگترين رويداد ورزشي جهان كه براي رسيدن به آنجا تلاشها و تمرينها كرده بود. همين چند هفته پيش بود كه آيدين در برابر تيم برادرش صمد بازي داشت و چقدر رقابت بين اين دو برادر زيبا و دلچسب بود و حتما اين جدايي براي صمد سخت و دشوار خواهد بود. براي صمد اين روزها و شبها دشوارترين و سختترين لحظات رقم خواهد خورد چرا كه جدايي از آيدين براي صمد مانند جدايي ماهي از آب است. چه ميشود كرد، دست روزگار است و مشيت الهي هر چه بخواهد همان خواهد شد. رفتن آيدين همانقدر كه خانواده نيكخواه بهرامي و بخصوص پدر و مادرش را داغدار و غمگين و ناراحت كرد باعث تاسف و تاثر همه علاقهمندان به ورزش شد؛ چرا كه ايران در سوگ قهرماني نشسته است كه با چهرهاي معصوم و خندان از جمع زندگان جدا شده و به دنياي ابديت شتافته است. آيدين رفته است ولي زندگي جاري است و بسكتبال ايران حالا بدون او بايد به حيات خود ادامه دهد. بسكتبال ايران خيلي آرزو داشت با آيدين پابه المپيك پكن بگذارد اما حتما همبازيان او و بخصوص صمد برادر دوستداشتني آيدين جاي خالي او را در المپيك پكن سبز خواهند كرد و ياد و خاطرهاش همواره در اذهان مردم اين آب و خاك زنده و جاودان خواهد بود.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

چشم به مانيتور دوخته بوديم. اوضاع آرام نبود اما بنابر اطلاعات خبرگزاريها، همه چيز عادي و طبيعي مينمود، مثل هميشه؛ فقط يك هواپيما سقوط كرده بود.
ايسنا نوشته بود: «منابع امدادرسان از سقوط يك فروند هواپيماي C130 در شهرك توحيد خبر دادند. براساس اين گزارش اين هواپيما دقايقي پيش با آپارتمان 10 طبقه در بلوك 50 شهرك توحيد به شدت برخورد كرد كه در اثر برخورد آتش گرفته و به منازل مسكوني نيز خساراتي وارد كرده است».
خبرگزاري مهر هم با بيان اينكه هواپيما 84 سرنشين داشته در گفتوگو با يك كارشناسان اضافه كرده بود: در تمام دنيا معروف است كه هواپيماهاي C130 از جان سختترين نوع هواپيماها هستند. اين كارشناس گفته بود: هواپيما داراي چهار ملخ و موتور توربو است كه در باندهاي كوتاه توانايي نشست و برخواست دارد. اما فاجعه زماني رقم خورد كه يك منبع آگاه نيروي زميني به خبرگزاري فارس گفت: هواپيماي C130 حامل تعدادي خبرنگار و عكاس از رسانههاي مختلف كشور بود.
اين منبع آگاه افزوده بود: جمعي از خبرنگاران رسانهها و خبرگزاريهاي كشور و مسوولان روابط عمومي ارتش جمهوري اسلامي ايران كه براي پوشش خبري مانور آبي – خاكي در منطقه چابهار اعزام ميشدند در اين هواپيما حضور داشتند.
و اين چنين، روز 15 آذرماه، به ناگاه شوكي بر فضاي سرد رسانههاي سال 84 وارد شد. ميگويند دنياي مطبوعات و رسانهها مثل يك دهكده است كه همه همديگر را حداقل به چهره ميشناسند. آن روز در آن دهكده همه نگران هم بودند و به سرعت شماره ميگرفتند؛ شماره هر خبرنگاري كه ممكن بود در آن پرواز باشد. هر شمارهاي كه گرفته ميشد نفسها در سينهها حبس ميشد و هر تماسي كه پاسخ داده ميشد آسودگي خاطري به همراه داشت. اما چند شماره هم ديگر در دسترس نبودند. در آن يك ساعت، قبل از اعلام اسامي، دهها ليست رسمي و غيررسمي در ميان SMSهاي خبرنگاران ردوبدل شد. بالاخره ساعتي بعد اسامي اعلام شد.
ايسنا، ايرنا، فارس، همشهري، كيهان، صداوسيما هر كدام حداقل دو نماينده در آن پرواز زمينگير داشتند.
سقوط هواپيما در ايران همواره يك امري عادي بوده است. پس از آن نيز 2 هواپيما سقوط كرد كه اولي هواپيماي مسافربري بندرعباس – تهران بود كه مسافرانش پس از فرود به خاطر بازنشدن درهاي هواپيما سوختند و به مقصد نرسيدند و هواپيماي ديگر نيز حامل تعداد زيادي از فرماندهان نظام بود كه باز هم به طرز وحشتناكي سقوط كرد. با اين حال هنوز هم يادآوري سقوط C130 مانند دو سال پيش تلخ است.
اينكه در آن حادثه چه كسي مقصر بود و نتايج دادگاهها چه شد، حكايتي دگر است براي مجالي دگر.
اما در هواپيماي C130 در ميان شش عكاس خبري، سه عكاس دانشجو هم حضور داشتند كه اين موضوع در آستانه روز دانشجو باعث شد كه حادثه غمانگيزتر هم بشود. اما عوامل متعددي دست به دست هم ميدهد تا هنوز رسانهها در سالگرد حادثه C130 برنامههاي خاص داشته باشند. برخي معتقدند كه هميشه و در هر فضايي، حضور خبرنگاران باعث برجستهتر شدن آن موضوع ميشود.
در واقع، در پرواز C130 هم تعداد زيادي خبرنگار حضور داشتند كه همين امر موجب شد تا همه رسانهها به نوعي درگير اين حادثه شوند.
همچنين خبرنگاراني كه براي يك رزمايش اعزام ميشوند معمولا از تجربه و سابقه بالايي برخوردارند و از دست رفتن چهرههاي شناخته شده در اين پرواز، خود عاملي شد تا بخش عظيمي از جامعه خود را در اين غم شريك بدانند.
از سوي ديگر، هواپيماهاي كمي در فضاهاي شهري سقوط كردهاند، اما C130 درست در ميان ساختمانهاي شهر سقوط كرد و اين موضوع باعث شد تا عده زيادي از مردم حادثه را از نزديك ببينند و همين مساله يك تاثير رواني عميق بر مردم گذاشت.همچنين خبرنگاراني كه معمولا در حوادث اين چنيني شرايط حضور در مكان حادثه را ندارند، بعد از سقوط C130 توانستند خود را به محل سقوط برسانند و در نتيجه تعداد خبرهايي كه از آن حادثه مخابره شد نيز زيادتر از ساير حوادث بود.
يكي ديگر از مسايلي كه در پررنگ شدن حادثه سقوط هواپيما اثر گذاشت موضوع رزمايش بود، چرا كه در سال 84 در زمان انجام رزمايش، اوضاع بينالمللي تا حدودي بحراني بود و رسانه ملي قبل از برگزاري آن اخبار مربوط به رزمايش را به شكلي گسترده پوشش ميداد.
در نتيجه مردم منتظر برگزاري آن رويداد بودند كه بروز آن حادثه تلخ، رسانه ملي را كه يك تيم كامل خبري خود را در جريان آن از دست داده بود، واداشت تا در ابعاد وسيعي به موضوع سقوط هواپيما بپردازد و به دليل آشنايي مردم با چهرههاي صدا و سيما حادثه ملي شد.
اما مهمتر از همه اينها، مظلوميتي است كه خبرنگاران دارند چون خبرنگاران كه معمولا براي حضور در قلب حادثه آمادهاند در آن روز، خود اسير حادثه شدند.
چند روز پیش لا به لای خبرها، نام سرگشاده ای بود از مدیران چند پایگاه خبری اینترنتی خطاب به اعضای کمیسیون فرهنگی و کمیسیون صنایع مجلس شورای اسلامی ، که بر خلاف گذشته در آن، نه حرفی از آزادی بیان بود، نه رفع فیلتر بود و نه شکایت های همیشگی مشابه.
هرچند که ممکن است در وهله اول عجیب و حتی مضحک به نظر آید ولی مدیران این سایت ها، که در میان آنها پایگاه های پرآوازه ای چون بازتاب و آفتاب و انتخاب و عصرایران به چشم می خورد خواستار «دسترسی مناسب به اینترنت» شده بودند!
این نامه بسیار قابل تامل می تواند باشد آنگاه که از خود بپرسیم، چگونه ممکن است پایگاه خبررسانی اینترنتی، که باید اخبار را درهر لحظه و درسریعترین زمان ممکن ارائه کند، دردسترسی به اینترنت که مایه حیات آن است مشکل داشته باشد؟
نگاهی به اخباری که گاه گاه درباره «اینترنت در کشورهای مختلف» پخش می شود، به حیرتمان وامی دارد. چندی پیش، از همین دست خبری منتشر شد مبنی بر اینکه سرعت اینترنت در ژاپن 60هزار برابر ایران است «یا به عبارت دیگر سرعت در ایران یک شصت هزارم سرعت درژاپن است!»
و این البته حال و روز اسف بار فن آوری ارتباطات درهمان کشوریست که قرار در شعار قرار بوده «ژاپن اسلامی» باشد اما در عمل اینترنت معمولی که سرعتش 60000برابر کمتر از ژاپن «غیر اسلامی» است را هم نمی توان بدون تحمل رنج و عذاب به دست آورد!
روشن است که «ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید»، اما ای کاش بدانیم و بدانند که یکی از راه های مهم پیشرفت در یک جامعه، حضور مطبوعات و سیستم خبررسانی پویا درآن است. و امروز در کشورمان می بینیم که این سیستم، نه تنها پویا نشده که به قهقرا می رود! و این بازی جدید «اینترنت قطع کردن» راهی دیگر است در کنار فیلتر کردن ها و هزار بازی دیگر، که دستی دیگر بر گلوی جامعه خبری کشور باشد...
آخر چگونه باید فراموش کرد که دوسال پیش در جای جای تهران، صدای بیلبورد ها به گوش می رسید که نام شرکت های سرویس دهنده اینترنت را فریاد می زدند و خطوط پرسرعت شان را تبلیغ می کردند. هرکس می توانست برای خود «خط پرسرعت» داشته باشد، اما امروز برای اشتراک خط پرسرعت اینترنت، باید ماه ها در صف ماند و بار منت قومی کشید و التماس کرد و ... به راستی چطور آقای وزیر «ارتباطات و فناوری اطلاعات» به «پهنای باند» می نازد؟ آیا این داستان هم، همان داستان آمارهای «اعجاب انگیز» است که هیچ کس جز «بعضی ها» باورش نمی کنند؟ پس این همه پیشرفت در عرصه مخابرات و فناوری اطلاعات، طی این دو سال چرا دیده نمی شوند؟
یادمان هم هست که «رسما» دستوری رسید که اینترنت پر سرعت را دست هرکسی نباید داد... اینترنت پر سرعت چیزی نیست که قرار باشد در دست مردم بیفتد! به شرکت ها هم به نباید به این راحتی اینترنت داد. آنقدر سخت که نا امید شوند! و حتی شایدآنقدر سخت که خبرگزاری دیگری باز نشود.
امروز مدیران سایت هایی که هرکدام سمت و سویی دارند و «به رغم اختلاف نظرهای احتمالی با یکدیگر، در عین حال در چارچوب مقررات جمهوری اسلامی و از داخل ایران به فعالیت خبری مشغول»اند، از نمایندگان مجلس درخواستی یکسان کرده اند. که همین اتحاد شاید تنها نکته مثبت «مصیبت قطع مکرر اینترنت» باشد.
و البته نکته ای در این نامه به چشم می خورد که کمی دردناک تر است « ما در مقام قضاوت و این ادعا که آیا این وضعیت بنا به دستورات خاص و برنامه ریزی شده، بوجود آمده و یا محصول بی تدبیری برخی مسئولان است نیستیم».
داستان باید بیشتر شکافته شود، دستور خاص و برنامه ریزی شده، یا بی تدبیری مسئولان؟ به راستی کدامیک از این دو تیر به سینه مسئولان امر خواهند نشست؟ آنان که به «پهنای باند» می نازند، آیا نمی توانند خطوط پرسرعت اینترنت را به راحتی در اختیار عموم قرار دهند یا «نمی خواهند»؟ آیا احساس می کنند قدرت گرفتن پایگاه های خبری اینترنتی، موجب تضعیف جایگاه آنهاست؟ یا به راستی نمی توانند اینترنت لاغر ایرانی را به دست کاربران برسانند؟ اگر اینگونه است پس این همه ادعای پیشرفت در صنعت مخابرات و فناوری اطلاعات چه می شود؟ نکند کسی این میانه دارد دروغ می گوید؟!!
مشکل اینترنت برای پایگاه های اینترنتی، مشکلی است کاملا محسوس. کافی است روزی سری به دفتر یکی از این سایت ها بزنید تا گاه و بیگاه، بشنوید که آه از نهاد خبرنگاران بر می آید که: «قطع شد...» این مشکل آنقدر محسوس و ملموس هست که نیازی به اوردن ادله و براهین برای اثبات آن نباشد. اما آیا ممکن است مسئولان نیز کمی از مشکلاتشان بگویند؟ بگویند که چرا چنین بلایی بر سر پایگاه ها می آید؟ آیا در پی مقابله با این پایگاه ها هستند؟ مگر قدرت این پایگاه ها تا چه اندازه است که «بعضی» ها دست بر رگ حیاتشان نهاده اند و گاه گاه اجازه نفس کشیدن را از آنان سلب می کنند؟
هرکدام از این پایگاه ها، وابستگی ای پیدا و پنهان به یکی از جناح های درون حاکمیت دارند و شکی نیست که هیچ یک «برانداز» نیستند و درون نظام جمهوری اسلامی فعالیت می کنند و هر کدام بیانگر بخشی از آرای «اهل حکومت» اند. طبیعی است که محدود کردن این پایگاه ها، در روزگاری که دشمنان ایران، با تمام قوا و با در دسترس داشتن بهترین امکانات، از جای جای جهان به سمت ما هجوم می آورند، کاری عقلانی و به نفع نظام نیست. این پایگاه ها، «به رغم اختلاف نظرها»ی شاید بسیار، همگی فرزند یک پدرند و خواهان سربلندی ایران، روا نیست که از حیاتی ترین حق خود، محروم باشند.

سردار احمدرضا رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ كه در جمع خبرنگاران از تشدید طرح امنیت اجتماعی خبر داده بود ضمن ابراز خوشحالی از صدور حکم اعدام برای برخی اراذل و اوباش، اظهار امیدواری مي کرد که این مجازات درس عبرتی باشد برای عربدهکشانی که مخل امنیت جامعه هستند و مزاحم نوامیس مردم.
مرحله نخست طرح برخورد با اراذلواوباش که در هفتههای گذشته، به شدت توسط ماموران سیاهپوش نیروی انتظامی انجام شد و تا مدتها خبر اول رسانههای مختلف داخلی و خارجی بود، با دستگیر کردن چندصد شرور به پایان رسید. هرچند قشر گستردهای ازمردم از اینکه برخوردی جدی و قاطع با برهمزنندگان آرامش و امنیت جامعه صورت گرفت، راضی بودند اما همزمان عدهای از «نحوه برخورد» ماموران با این افراد گلهمند بودند. عکسها و تصاویر مختلف نشاندهنده ضربوشتم شدید و خارج ازعرف، انداختن آفتابه بر گردن اراذل و فروکردن لوله آن در دهان اوباش، انجام مصاحبههای تلویزیونی در حین دستگیری و سایر تصاویری که بارها و بارها از تلویزیون جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شد، دستاویز جریان منتقد بود.
دراینمیان اما کسی در رد و نفی اصل طرح سخنی نگفت و حرفی ننوشت؛ چه همگان بر این نکته متفق بوده و هستند که نیروی انتظامی بهعنوان نهاد اصلی برخورد با این مسائل باید نظم، آرامش و امنیت شایسته شهروندان جمهوری اسلامی را فراهم کند. اما همان نقدها به نحوه و روش اجرای طرح برخورد با اراذل، از سوی مسئولان رده بالای پلیس به سنگاندازی و سیاهنمایی تعبیر شد. پلیس دربرابر منتقدان موضع سختی گرفت و اصل حرف آنان که به روش برخورد خشونتآمیز و نمایش عمومی دستگیرشدگان با حالتهای هولناک و تاسف انگیز خرده گرفتهبودند، گوشی برای شنیدن نیافت که هیچ؛ باعث متهم شدن منتقدها به هواداری ازاراذل واوباش شد.
از همان آغاز طرح و نحوه دستگیریها كه همراه با برخوردهاي شديد و روش های غیرمعمول بود تا اعلام خبر صدور حکم اعدام برای برخی از دستگیرشدگان و ابراز خوشحالی سردار مجری طرح از این خبر، سوالاتي در افكار عمومي شكل گرفته و همزمان این نگرانی در اذهان بهوجود آمده که آیا دستگیرشدگان بهعنوان اراذل واوباش و برهم زنندگان نظم عمومی را حکمی چنین «اشد مجازات» رواست؟
در اینجا دو مقوله مرتبط با تناسب جرم و جزا رخ می نمایاند. نخست آنکه چه در قوانین حقوق بشری مدرن و چه به ویژه در قوانین شرعی، مجرم دارای حقوق است و باید در کنار جزا و عقوبت بزه خود، از حرمت انسانی و اسلامی برخوردار باشد، حتی اگر قاتل علی (ع) باشد. کرامت انسانی در دین اسلام آنچنان عظیم و غیرقابل خدشه است که هیچ جرمی از شرب خمر گرفته تا دزدی و حتی قتل، نمی تواند آن را خدشه دار کند، هرچند تمام این جرایم مستوجب تعزیرات سنگین هستند.
مساله دیگر فواید مادی و عینی تناسب جرم و جزاست. قبل از ورود به این مساله باید بدانیم در قانون ما، «اراذلواوباشیگری» جرمی محرز نیست و جزای مشخصی ندارد، اما «قتل» جرمی ست محرز و تعریف شده که مجرم آن را «قاتل» می گویند و نه اراذل و اوباش؛ پس آنگاه که اعلام می شود جمعی ازاراذل و اوباش به اعدام محکوم شدند، به نظر می رسد جمعی اعدام شده اند که جرایم مختلفی از دعوا و چاقو کشی و باج خواهی تا تجاوز به نوامیس را مرتکب شده اند و نه «قتل». چرا که اعدام «یا در حقیقت قصاص» قاتلین در حقوق جزایی ایران امری عادی بوده و نیاز به اعلام ویژه ندارد.
در اینجا به اصل سخن و تذکر نکته مغفول می رسیم:
در علم مدرن حقوق جزا، مقولهای هست با عنوان «مارجینال پانیشمنت»؛ که در مورد فواید و مضرات عینی تناسب جرم و جزا در آنجا بحث های دقیق تری صورت می گیرد. بهعنوان مثال فرض کنید در جامعهای مجازات قاتل، اعدام است و جزای متجاوز به عنف حبس. اما در مقطعی با زیاد شدن آمار تجاوز در سطح جامعه، قانونگذار تصمیم به افزایش مجازات متجاوز میگیرد. مثلا حکم متجاوز به عنف را اعدام اعلام میکند. نتیجه این خواهد بود که پس از مدتی آمارها نشان خواهند داد که میزان تجاوزهای منجر به قتل سیر صعودی گرفته؛ چراکه همانها که موردتجاوز قرار گرفتهاند، به قتل هم رسیدهاند. طبیعی است که مجرم از ترس دستگیری و اعدام شدن به جرم تجاوز، تصمیم میگیرد قربانی را بکشد. با این کار هم احتمال دستگیریاش کاهش یافته زیرا شاهدی وجود ندارد و هم درصورت دستگیری مجازات بالاتری در انتظارش نخواهد بود.
این مثال را آوردم تا نتیجه دیگری بگیرم. پلیس و دستگاه قضایی هدفشان کاستن از جرم و جنایت و افزایش نظم و امنیت جامعه است. جای تعجب نیست که سردار رادان بهعنوان حافظ امنیت جامعه از اعدام اراذل ابراز خشنودی کند اما با در نظر داشتن نکته ای که در مثال بالا نیز مشهود بود، باید با تدبیر و تامل، چنان تناسبی میان جرم و جزا قائل شد که در آینده نتایج معکوسی نگرفت و جرایم به صورت شدیدتر و سازمان یافته تر رخ ننمایند.
- به گذشته فکر کنید و ببینید چطور سرود « ای ایران » در جای جای روحتان طنین انداز می شود ، به کوروش که ایده اصلی همه چیزهای خوب و حقوق بشر و گفت وگوی تمدن ها و این ها ،همه اش مال اوست ، به داریوش که کارهایی مثل اداره یونانی های بربر بی بته یاد داد ، به نوابغ و دانشمندهایی که غربی ها با استفاده از نتایج کارهایشان از قبیل عدد پی و الکل و عدسی ، شاتل هوا می کنند و هیچ کپی رایت یا حق آب و گلی به ما نمی دهند . « مواظب باشید این طرف تر نیایید . چون ممکن است به چیزی شک بکنید و شک اصولا حال آدم را بد می کند . اگر اصرار دارید بیایید ولی دقت کنید که درست است که در این مدت ، ما کار خاصی نکرده ایم اما بقیه هم به جز کشف دوباره چیزهایی که ما کشف کرده بودیم ، کار خاصی نکرده اند !!
- چرا گذشته ؟ به الان فکر کنید . به این که ما آریایی هستیم و تحقیقات نشان داده که آریایی ها بیشترین آی کیو را بر متر مکعب دارند . به این که همه مقالات علمی غرب را آریایی ها و مخصوصا ایرانی ها تولید می کنند و مدرک واضح و آشکارش مدال هایی است که ما هر سال در المپیاد های متنوع ، جارو و درو می کنیم که هر 10 تایش به اندازه نوبل می ارزد و هر سال بعد از اعلام نتایج کنکوراز ناسا و هاروارد و استنفورت برای نفرات اول تا دهم ، دعوت نامه می آید و الان در هر شرکت بزرگ آمریکایی ، یک ایرانی هست که اگر بیرون بیاید چیزی از شرکت نمی ماند و بقیه هم چینی های خنگ خرکاری هستند که شب ها نمی خوابند و هر کس اینقدر کار کند ، حتما به جایی می رسد و ما هم دلمان نمی خواهد خودمان را تکان بدهیم ، چون می ترسیم دنیا تکان بخورد و بد شود و اصولا تا نفت هست ، چرا آدم فسفر بسوزاند ؟
- چرا راه دور ؟ به همین دوروبر نگاه کنید ، به مردمی که محال است سوالی در هر زمینه « از سیاست و اقتصاد گرفته تا علم وهنر » از انها بپرسید و « نمی دانم » بشنوید به ذهن هایی که صبح تا شب در اتوبوس و تاکسی و مترو وکافه ، لابه لای بوق و فحش و سیگار همین طور مسائل ریز و درشت دنیا و خاورمیانه را تحلیل می کنند . به دانش آموزی که مدل های اتمی اینشتین را بعد از سالها جهل و نادانی ، حل می کند . به همین خود من که حتی بدون اینکه چیزی از بازار بخرم یا شاگرد اینشتین بوده باشم ، در 400 کلمه همه چیز را به این خوبی و قشنگی توضیح دادم . این طور نیست ؟
- حتما همین طور است . حالا چشم هایتان را ببندید ، تکیه بدهید ، نفس عمیق بکشید ، به خودتان ببالید و از این بالش لذت ببرید .
پشت میز یک کافه نشسته اید . او کنار پنجره و تو کنار پله ها . یک ریز حرف می زند . قصه می بافد از روزها و شب هایی که با آدم های مختلف ، پشت همین میز نشسته . از آدم هایی می گوید که عاشقش شده بودند .
لابه لای حرفهایش لبخند می زند و ژست می گیرد . انگار که بخواهد توی یک قاب بسته با تو عکس یادگاری بیندازد . درست مثل ملکه های بدجنس داستان ها ، مثل کسی که می خواهد قدرتش را به رخ بکشد .شیطان است . زل می زند به چشم هایت و دود سیگارش را فوت می کند توی هوا . دود لابه لای نور مخفی سقف بالا می رود و گم می شود . تو سرت را می گردانی به دنبال دود و او خیره نگاهت می کند . عادتش است . از اینکه گیج شدن آدم ها را تماشا کند ، لذت می برد .
طفلکی دارد زورش را می زند ، اما نمی فهمد که دیگر به این اداها عادت کرده ای . نگاه می کنی به چشم هایش که دیگر مثل قبل راز آلود نیستد . او دیگر هیجان زده ات نمی کند . بیچاره دنیا !! نمی داند که دل تو خیلی وقت است که جای دیگری است .
در دفتر روزنامه نشسته بودم . همچنان سرم شلوغ . مشغول نوشتن يك مقاله . يكي از همكاران آمد و شروع كرد به صحبت كردن . آره الان ميدان هفت تير بودم . زده بوند سر يك نفر رو شكسته بودند . مردم همه جمع شده بودند و مثل اين كه آمده باشند سينما ، هاج و واج فقط و فقط نگاه مي كردند .
گفتم : بنده خدا از دفتر تا هفت تير كه راهي نبود ، يك زنگ مي زدي يا دوربين مي آمدم عكس مي گرفتم . خيلي دوست داشتم آنجا بودم و صحنه را از نزديك مي ديدم . تا اينكه دوست وبلاگ نويسم داود روشني از من خواست تا با درج مطلبي در فراخوان محكوميت خشونت شركت كنم . حال كه با موضوع رو به رو شدم و عكس ها را نيز ديده ام ، اعصابم واقعا خورد شد . بطوري كه يك ساعت در فكر فرو رفته بودم . واقعا چرا ؟ چرا بايد اينگونه برخورد شود ؟ اگر واقعا با طرح بد حجابي مي خواهيد به شهروندان بگوييد كه مملكت اسلامي است و حجاب بايد رعايت شود . درست . كاملا حق با مسئولان است . اما اينگونه برخورد اصلا درست نيست . راهش هم اين نيست . اگر واقعا اين موضوع به اينصورت پيش رود ، مردم روز به روز عقده اي تر مي شوند . وضع هم بدتر . اين راهش نيست .
"اینجا ایران است.
سرزمین تكرارهای مكرر!
امروز، روز دوستان بینام و نشان من است!
دوستان بینام و نشان من، انسانند.
این انسانها، امروز چند دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست.
امروز، روز من است.
اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است.
امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر پیشانی دوستان ما!
امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت نیمرخ و اشک آلود دوستم!
امروز، برابری را معنا كردند.
ما، امروز با هم برابر بودیم: زن و مرد، هر دو بینام و نشان!"
تاسف، تاسف و بازهم تاسف
![]()


شب بود . ساعت حدودا 11:30 . از دفتر زده بودم بیرون . در راه رفتن به خانه بودم . پسر بچه ای جلوی من سبز شد . نگاهش کردم . خیلی آشنا بود . آره خودش بود . شب گذشته توی اتوبوس دیده بودمش . روی یکی از صندلی های اتوبوس نشسته بود و اشک می ریخت . می خواستم دلیلش را بدانم که به مقصد رسیده بودم .
شروع به صحبت کردن کرد : آقا ببخشید ! زیاد وقتتون رو نمی گیرم . من دنبال کار می گردم . هنوز پیدا نکردم . مادرم مریضه . دیابت داره . تو رو به امام حسین ، تورو به فاطمه زهرا قسمت می دهم ، به من کمک کن . من آدم گدایی نیستم . به هر کی می گم فکر می کنه دیوونه ام . اگه بهم کمک کنید ، همیشه دعاتون می کنم و........
گفتم : چقدر می خوای ؟
گفت : سه هزار تومان
دست در جیب کردم . پولم خیلی کم بود . دو هزار تومان بهش دادم . پسرک سریع دستم را ماچ کرد . بهش گفتم : دیشب چرا گریه می کردی ؟
گفت : چند نفر منو کتک زده بودند . به جای اینکه کمک کنند ، منو زدند .
پسرک با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت .
دلم براش سوخت . کباب شد .![]()
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابري سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمة شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
فصل بهار، فصل انتقاد نيست. بهار خود همبستگي است.
بهار فصل تجربه كردن نيست. بهار آغاز كردن است.
بهار به ظريف ترين نقطة زندگي اشاره مي كند. بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذرنگي، با اينا زمستونو سر مي كنم.
ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه انتقاد كردن را تمرين مي كند و انتقاد، ارزش داشته ها را كمرنگ مي كند. اميدوارم در اين بهار بكوشيم انتقادها را براي مدت كمي هم كه شده، كنار بگذاريم و داشته ها را ستايش كنيم و با هم منتظر شويم تا بهار را معنا ببخشيم. در سال 86 سلامتي و خوشبختي را براي كلية دوستان وبلاگ نویس آرزو دارم.
توي تاكسي نشستهاي و با نگاه خيره به آدمهايي نگاه ميكني كه از دادگاه خانواده ميپرند بيرون، مثل پرندهاي كه با سر توي شيشه ميخورد يا سنگي كه با تيروكمان ميپرد و عجب پريدني دارد آن سنگ بخت برگشته، اينها را با خودم ميگويم و ميبينم چندتا از آن آدمهايي كه اهل پريدن هستند، ميپرند توي تاكسي ما و با خنده براي دوست سومشان كه پشت تاكسي ميدود دست تكان ميدهند، يعني از دادگاه خانواده ميآيند؟
جايي همين دوروبرهمسرشان را طلاق دادهاند، بعد يك آدامس خريدهاند و سوار تاكسي شدهاند كه كمي هم خوش بگذرانند، بعد كه يكيشان از مادرزن و پدرزن آن يكي حرف ميزند و بعد آن يكي ميزند زیرگريه . من با تمام وجود ميروم توي خط آمار طلاق و با خودم ميگويم به نظرتان خندهدارترين چيز دنيا اين اعداد بياحساس نيستند؟ كه خبر از بههم ريختن يك زندگي، خراب شدن آينده آدمها يا له شدن اعصابشان ميدهند. به نظرتان قيافه آن مسوولان محترم آن باشگاه و تالار بامزه نيست وقتي كه فهميدند از صد زوجي كه براي سالگرد ازدواجشان« آن هم سال اول» به باشگاه دعوت كردهاند، فقط 32نفر ميآيند؟ شما نميخنديد. اصلاً خندهتان نميگيرد ، حتي مثل مادربزرگها نميگوييد قبح عمل ريخته. بلكه با عصبانيت، صفحه را ورق ميزنيد، چون نميخواهيد از قيمت نيمميليوني آرايش عروس و آن لباس پرتور و زرق برقدار و كت و شلوار قيمتي داماد برايتان بگويم كه احتمالاً يا مثل اسباب اثاثيه قراضه ميرود گوشه انبار يا به خاطر دلچرك بودن صاحبهايش ميرود كه توي سطل آشغالي آن طرف شهر پيدا شود، شما نميخواهيد از آمار وحشتناك خندهدار خرجهاي عروسي، بريز و بپاشهاي بيآينده و آن همه غذايي كه عصرانه گربهها ميشود چيزي بدانيد، حتي گوشهايتان را ميگيريد و چشمهايتان را به سقف ميدوزيد وقتي خبرهاي دور و نزديك طلاق مثل همان سنگ از تيروكمان رها شده به شيشه عينكتان ميخورد، در نتيجه نميشود براي شما از صف آدمهاي توي دادگاه و زنها و مردهاي جواني قصه ساخت كه پشت در دادگاه آخرين نگاه را به همسر و همراه مثلاً هميشگيشان ميكنند و قدمزنان تا اولين رستوراني كه يك قطره آب توي حلقشان بكنند، خاطرات از دست رفته را مثل دود قطاري كه ميرود توي افق دوردست قايم شود، به هوا ميفرستند... خيلي خب قرار نيست برايتان از حرفهاي دردناك و گريهدار چيزي بنويسم، قرار نيست اما خندهام ميگيرد وقتي مرد توي تاكسي نفس عميق ميكشد و با لبخند پشتش را تكيه ميدهد به صندلي و با صدايي كه انگار از ته چاه ميآمد، ميگويد: 7 ميليون خرج عروسي كرديم، 7 سال زديم توي سر هم، حالا هم 7 دقيقه است از دست هم خلاص شديم و...
بعد ميزند پشت دوستش و با صداي بلند « طوري كه همه اهالي تاكسي كه گوشهايشان را هم تيز كردهاند، بشنوند » ميگويد: باور كنيد كتكم ميزد عين فيلمها با ملاقه ميزد توي سرم! و بعد سرش را كه كلي جاي زخم دارد با افتخار به راننده نشان ميدهد و به بغلدستياش ميگويد: قاضي داشت از خنده ميمرد، ديدي هي خودش را گرفت به ما نخندد!
پيوست: شما جاي آن قاضي بوديد براي مردي كه هفت سال كتك خورده گريه ميكرديد؟ يا مثل من سعي ميكرديد نيشخندتان را از زور ادب با بدبختي جمع كنيد و سرتان را به تاسف براي مرد جواني كه اتفاقا دستكمي از هيكل تارزان نداشت تكان بدهيد!

سالهاست كه توي فيلمهاي سينمايي عادت كردهايم خيلي از روياهايمان را ببينيم. عادت كردهايم ديگر شوكه نشويم از ديدن چيزهاي بديعي كه به لطف علم در اختيارمان گذاشته ميشود تا زندگي سادهتر كه نه آسانتري داشته باشيم. فيلمهاي تخيلي انتظارات ما را از مخترعين و دانشمندان بالا برده و از آنها ميخواهيم چيزهايي را كه در فيلمها و روياهايمان ميبينيم، براي ما فراهم كنند. حالا يكي ديگر از اين چيزها در اختيار ما قرار داده شده.
يعني تا اوايل سال 2008 و يا شايد حتي زودتر از آن به دستمان ميرسد. ابركامپيوتري كه ميتواند خوابهاي من و تو را فيلمبرداري و بعد از آن شبيهسازي كند. پروفسور اسكات مدير شبيهسازي اين پروژه در مورد آن گفته كه بشر سرانجام بعد از سالها ميتواند به آرزوي ديرينهاش برسد و خوابهاي شيرينش را هر چند بار كه بخواهد دوباره ببيند و از آن لذت ببرد.
طرز كار اين شبيهساز خواب خيلي پيچيده و در عين حال ساده است. سنسورهاي حسي اين ابركامپيوتر در بالش شما كار گذاشته ميشود و بقيهاش توسط فرستندهاي كه به اندازه موبايلهاي امروزي است، به كامپيوتر منتقل ميشود و سرانجام نرمافزاري قوي اين سيگنالهاي الكترونيكي را به صورت فيلم شبيهسازي ميكند. البته شما بايد از قبل تصوير خود و تعدادي از نزديكانتان را به اين نرمافزار پيشرفته بدهيد اما جاي هيچ نگراني نيست چون اگر تصويري از شخص يا موجود موردنظر شما در خوابتان در حافظه دستگاه وجود نداشته باشد خود آن با تصاوير ديگر كه بعضي از آنها تصوير هنرپيشههاي معروفي چون براد پيت، تام كروز، آنجلينا جولي، كيت وينسلت و ... است، خوابتان را بازسازي ميكند و اگر آدم خوششانسي باشي يكهو ديدي با يكي از كساني كه دوست داري از نزديك براي يك بار هم كه شده ببينياش همبازي شدي و فيلم بازي كردي و...
واقعا اين تكنولوژي چه چيزهايي كه براي بشر به ارمغان نياورده. و نكته پاياني اينكه هرچند اين دستگاه تا اوايل سال 2008 به بازار عرضه ميشود اما حالا حالا طول ميكشد تا به دست من و تو برسد. شايد حداقل تا 10 سال ديگر كه قيمتش پايينتر بيايد چون پيشبيني قيمت اوليه اين دستگاه با تمام لوازم جانبياش كمي زياد به نظر ميرسد. فكر ميكني چند؟ چقدر؟... بگذار خيالتان را راحت كنم. پانصد هزار دلار براي هر دستگاه! ميارزد نه؟!...
چند روزی است که خبرها وشایعه های متفاوتی به گوش می رسد و همه را به سمت واقعیت و صحت خبر کشانده است . اخيرا دوستان و آشنایان درباره صدق و كذب فلان شايعه از من سوال و پرس و جو کردند . نكته جالب توجه آن بود كه همه مدعي بودند كه از يك منبع موثق خبر را شنيدهاند ولي كنكاش من براي رسيدن به اين منبع اقدامي بيهوده بود. دوستي از دوستي شنيده است كه فلاني كه شغل مهمي دارد اين خبر را تاييد كرده است ولي حلقه تكرار شونده اين دوست و يا آن دوست هيچجا متوقف نميشود تا ما به منبع اصلي برسيم. منبعي كه وجود ذهني دارد ولي وجود واقعي ندارد. فيلم ماتريكس تمام قد ميايستد جلوي ذهن. همه چيز در ذهن رخ ميدهد و در همانجا آنقدر ميماند كه توان خود را از دست دهد. شايعه سرعت اعجابآوري دارد. در يك لحظه همه در دور و نزديك از آن سخن ميگويند. رسانههاي رسمي ميكوشند كذب شايعه را اثبات كنند ولي خبر- شايعه حوزه كذب و صدق نيست. وقتي يك شايعه متولد ميشود به سرعت نور منتشر ميشود، همه آن را ميپذيرند و به همان سرعت هم ميميرد. آنگاه هيچكس را نميتوان يافت كه قبول كند حامل اين شايعه بوده باشد. همه ميگويند من ميدانستم دروغ است. نبايد نگران يك شايعه بود. چرا كه زمان اندكي براي عمل دارد ولي بايد بهشدت دلواپس شرايطي بود كه به شايعه فرصت ميدهد.
زماني كه رسانهها كاركرد طبيعيشان را از دست ميدهند و به عنوان مراجع اعتبار يك گزاره خبري شناخته نميشوند، غول شايعه از ناخودآگاه خارج ميشود و افراد را دچار بيخبري در قبال يك خبر دروغ ميسازد. در چنين فضايي آنهايي كه آرامش كشور را نخواهند ميتوانند با ساختن شايعههاي گوناگون قوام جامعه را با ترديد روبهرو سازند. راه مقابله پذيرش واقعيتها توسط منابع رسمي است كه مردم با تمام گوشت و پوستشان آن را حس ميكنند و گام بعدي توجه و اطمينان بيشتر به رسانههاست تا آنها بتوانند تنها منبع اعتبار اخبار شوند. به اين دليل هر شوخي با رسانه سم مهلكي است كه جامعه را با بحران روبهرو ميكند.
وقتي داريد يك ليوان چاي گرم و مطبوع مينوشيد، به ياد یادداشت من بيفتيد، چون شما درست در همان لحظه در حال انجام يكي از جادوگريترين كارهاي دنيا هستيد! البته اينكه اين گياه خوشبو و خوشعطر و دم كردن آن در اغلب نقاط جهان با باورهاي خرافي و آداب و رسوم جادوگري عجين شده، نه ربطي به طرز برداشت و نوع مرغوب يا نامرغوب آن دارد، نه ربطي به مارك و بستهبندي ساده يا عجيب و غريبي كه اغلب اوقات باعث تغيير دادن ذائقه مشتري ميشود. چاي از هر نوع كه باشد، برگ جادويي و عجيبي است كه آداب و رسوم دم كردن و خوردن آن، مثل مراسم چاي ژاپن، همراه با استعارهها و سمبلهاي زيبا و دوستداشتني فراواني است كه اغلب از ياد بردهايم و اگر هم چيزي از آن ميدانيم صرفاً برميگردد به توصيههاي مادربزرگي كه هرگز نميداند توي قصهاي كه تعريف ميكند، چقدر نشانه و اسطوره پنهان شده است. مثلاً اينكه در شمال انگلستان مردم برگ چاي را براي دور كردن ارواح خبيث روي زمين جلوي خانه ميپاشند، يا موقعي كه در قوريشان از دستشان ميپرد، ميگويند الان خبر ميرسد، نه اختراع ماست، نه اختراع آن مردم بلكه رسم و رسومي است كه احتمالاً خاله پيرشان از كودكي برايشان يادگار گذاشته، مثل اعتقاد به بدشگون بودن چاي كمرنگ يا ريختن آب جوش توي قوري قبل از ريختن چاي خشك و هزار و يك جور قصه ديگر، اما اگر ميخواهيد بدانيد اين برگهاي خشك خوشبو كه ته فنجان جمع ميشوند و گاهي آينده را پيشگويي ميكنند، توي نشانهها و سمبلهاي جهان چه جايي دارند، كافيست كتاب «فرهنگ نمادها» را ورق بزنيد و عقيده اهالي شرق دور را بخوانيد كه ميگويند قوري از پلك يكي از بزرگترين سالكان بودايي به وجود آمده كه ميخواسته با پيچاندن پلك، خوابآلودگي موقع مراقبه را از خود دور كند. اين تصوير جالب همراه آن مراسم قشنگ (كه بيشتر به نقاشي ميماند تا چايي دم كردن) و ما امروز اسمش را ميگذاريم مراسم چاي، در شرق نشانه زيبايي، كاستن خشونت جنگجويان و برقراري صلح بوده و از ديرباز مردم شرق براي امساك در غذا و مهار شكمهاي گرسنهاي كه در خوردن افراط ميكردند، سراغ چاي ميرفتند و ميروند.
حالا خودتان بگوييد دانستن اينكه اين برگهاي ريز سبزرنگ در نوع خود چقدر جادويياند و توي دلشان چقدر رمز و راز و چقدر رسم و رسوم دارند به خوشمزهتركردن چاي عصرانه شما كمك نميكند و باعث نميشود كه موقع دمكردن آن هم حواستان باشد كه نشانههاي ريز و درشت خرافي شما را به خنده بيندازد و نشانههاي جادوگري، همين چاي خوردنتان را لذتبخشتر از روزهايي كند كه فكر ميكرديد، خوردن چاي مثل همه كارهاي بيمزه روزانه، محض باز كردن پلكهاي خوابآلود يا پراندن رويا از كله، كاري است كه بايد انجام بشود و ميشود و اصلاً هم در قيد و بند دانههاي ريز ته فنجان نبوديد كه گاهي نشانه مهمان است و گاهي نشانه ازدواج و گاه رسيدن يك نامه از جايي دور... شما براي خودتان چاي را توي قوري ميريختيد و نميدانستيد ماهيگيران جنوب شرقي اروپا، هرگز موقع ماهيگيري قوري چاي را خالي نميكنند، چون معتقدند خطر غرق شدن دارد و دردسر ميآورد... اصلاً جادوگري يعني همين، يعني ديدن اتفاقهاي جالب و سمبلها و دوستداشتني و لذت بردن از دانستن آنها، نه اينكه نشستن بغلدست كسي كه مثلاً فال چاي ميگيرد و هرگز نميداند بزرگترين پيشگويي كه با چاي ميشود كرد، ديدن آدمهايي است كه قصههاي خوب را بلدند و خوب تعريف ميكنند. راستي ميدانيد چايهايي كه گوشههاي فنجان ميچسبند نشانه اتفاقهايي در آينده نزديك است؟
چند روز پيش دانشمندان انگليسي با جديت اعلام كردند كه ميخواهند از جنين انسان، حيوان خلق كنند، آن هم براي درمان بيماريهاي حاد. لابد براي ساختن خرگوشهايي كه يك درصد انسان هستند و لابد بهجاي هويج گاززدن، روزنامه ميخورند و موقع عطسهكردن براي همديگر «عافيتباشد» زمزمه ميكنند يا شايد هم براي خلق سوپرمنهايي كه از آسمانخراشها بالا ميروند يا كف دستشان دهن عنكبوتي دارند و موقع پريدن پشت اتوبوسها هرهر ميخندند و به آدم معموليها پز ميدهند و نفس آنهايي كه بلد نيستند در جايشان بالا و پايين بپرند را ميگيرند. حالا اگر شما ميگوييد نهخير اصلاً هم اينطور نيست و اين يك عمل صرفا علمي براي مقاومسازي ژنتيكي انسان است، من از آن ماسكها و صورتكهاي عجيب و غريب آفريقايي برايتان مثال ميآورم كه قرار بود نيمه حيواني آدمها را بيدار كنند و به آنها كه دور آتش حركات موزون انجام ميدهند و وحشيبازي در ميآورند، نيرويي غيرطبيعي و عجيب و غريب اعطا كنند و لابد تبديلشان كنند به شير درنده و گرگها و ميمونبازيگوش و اژدهاي غران و ببرهاي پنهان و...
حالا اگر همين آدمها در همين سال 2007 جديد، بيايند و بدون حركات موزون آفريقايي يا سرخپوستي، ماسك به در و ديوار خانه بزنند و بعد بروند يواشكي توي ژنهاي فك و فاميلشان دست ببرند و بهجاي يك بچه تپلمپل دوستداشتني صددرصد آدميزاد، از خدا طلب يك موجود يك درصد نهنگي كنند كه هم بتواند زير آب نفس بكشد، هم قدبلند باشد هم هيجانانگيز... شما تعجب ميكنيد؟ مگر غير از اين است كه خواستهاي ما با خواستهاي انسان اوليه زياد هم متفاوت نيست و ما شبيه همان پدران كج و كولهاي هستيم كه دربهدر دنبال گاوميش ميگشتند، براي شكار اسب صحرايي روي صورتشان رنگ ميكشيدند و در و ديوار غارشان را با نقشهاي جادويي ميپوشاندند و صداهاي عجيب و غريب عقاب و حيوانات شكارچي ديگر را بلغور ميكردند تا نيروي جهان را كسب كنند و شكارچي پيروز شوند.
مگر غير از اين است كه حالا گاوميش تبديل به ماشين زانتيا شده و اسب صحرايي همان موفقيتهاي اجتماعي است كه دربهدر دنبالش ميگرديم و براي رسيدن به آن صورتمان را به انواع و اقسام شكلكها نقاشي ميكنيم و ماسك دروغ و ريا ميزنيم و هر كاري از دستمان برميآيد ميكنيم و فقط اسممان انسان متمدن و امروزي است و بس؟ حالا اگر ما دانشمند باشيم و بلد باشيم ژن دومنظوره خلق كنيم و توي دانشگاه ادينبورگ يا كالج سلطنتي لندن هم برايمان كرسي مخصوص و آزمايشگاه در نظر بگيرند و از دلمان كه مثل همان انسان اوليه پر از آرزوهاي عجيب و غريب است، خبر نداشته باشند، لابد ما هم دست به خندهدارترين كار دنيا ميزنيم و بهجاي انجام حركات موزون دور آتش، براي خلق موجودات خيلي عجيب و غريب دو تا ژن را با هم ميآميزيم و مينشينيم به آن انسان يكدرصد ميموني كه قرار است دنيا بيايد چشم ميدوزيم و لابد اميدوار هم هستيم كه سوپرمن خلق شده ما باعث هيچ چالش اخلاقي خطرناك نشود كه نشود.
پيوست1: از بس كه موضوع خندهدار و مضحك بود يادم رفت از كلمه مضحك استفاده كنم و همين شد كه كل جريان اشتباهي شد...
«مشترك گرامي، كليه مسيرها به سمت مشترك موردنظر در حال حاضر اشغال ميباشد. لطفاً بعداً شمارهگيري فرماييد.»
روز شنبه حدود ساعت 13 حداقل 10 بار اين جمله را شنيديم. هر دوستي چند بار سعي كرد با 118 تماس بگيرد كه هيچ فايدهاي نداشت.در امتداد اين تلاشها كه در نااميدي كامل ادامه داشت، 118 گفت: بله بفرماييد. با خوشحالي تمام گفتم: ببخشيد خانم، من از روزنامه زنگ ميزنم. متاسفانه هرچقدر دوستان زنگ ميزنند 118 اشغال ميزند. ميشود شمارههاي مورد نظر ما را بگوييد؟ بعد هم اگر ممكن است شماره تلفن روابط عمومي يا مديرمسوول 118 رو بدهيد ميخواهم در مورد دلايل اشغال بودن 118 مطلب بنويسم.»
پيش از آنكه شمارههاي مورد نظر را بگويد با گلايه و شكايت شروع كرد به پاسخ دادن. «تقصير ناآگاهي مردمه. زنگ ميزنن يه چيزهايي رو ميخوان كه به ما ربطي نداره. سوال اضافي ميپرسن. خيلي وقتها با سردرگمي وقت ما رو ميگيرن.
يا خودكار ندارن يا دفتر ندارن يا اينكه خودشون هم نميدونن كجا رو ميخوان.» خلاصه بعد از كلي گله و شكايت شمارهاي كه بايد در مورد دليل اشغال بودن 118 پاسخگو باشد را به من داد. كسي گوشي را برنميدارد.
در حالي كه دارم به اين فكر ميكنم كه آيا اينها ميتواند دليل خوبي براي اشغال بودن 118 باشد! باز هم زنگ ميزنم، هنوز كسي گوشي را برنداشته...
خواب دم صبح چيز شيرين و دلچسبي است. حتما تا حالا براي خيلي از شما پيش آمده كه صبح زود بخواهيد از خواب بيدار شويد و يا اينكه خوابيده باشيد و راس زمان مشخصي بلند شويد. اينجاست كه همهمان به ساعتهاي زنگي عزيز متوسل ميشويم. شما را نميدانم اما شخصا از صداي دينگ دينگ ساعتهاي زنگي متنفرم و شنيدن آن برايم عذابي الهي است. بارها براي من پيش آمده و حتما براي شما هم اين چنين بوده است كه زنگ ساعت محترم را قطع كرده باشيد و به خوابيدن ادامه داده باشيد و... تجربه تلخ و شيريني است كه به تازگي دانشمندان و مخترعان با ذوق براي آن درماني پيدا كردهاند كه ديگر من و توي تنبل نتوانيم به هر نحوي از دست زنگ ساعت و به موقع بيدار شدن در برويم. البته چند سال پيش هم سيستم snooze ابداع شد كه بعد از قطع زنگ ساعت چند دقيقه بعد دوباره ساعت را به صدا درميآورد اما باز آن هم راه فرار داشت، اما اين اختراعات جديد بدجور خِر ما را ميگيرند... حالا ديگر گريزي از بيدار شدن، وجود ندارد.
ادامه مطلب
شبها كه دلت براي خودت و تنهاييهايت تنگ ميشود چه ميكني؟ شايد تو هم ميروي يك چاي داغ ميريزي و ميروي توي بالكن يا حياط يا پشت پنجره ميايستي و به آسمان كه در عين تاريكي كلي روشن است، خيره ميشوي.
آن وقت است كه به ذهنت ميرسد كه آخر، اين دنيا چه ميشود؟ اين سوال فقط مال تو نيست. همه ما در اين سن و سال به اين موضوع فكر ميكنيم و كلي سوال را در ذهنمان بالا و پايين ميكنيم. يعني بايد براي ادامه راه اين كار را بكنيم. نظر فيزيكدانان در اين رابطه جالب است، آنها معتقدند: جهان هنوز در حال انبساط است، اما ادامه يا قطع اين انبساط به مقدار ماده موجود در آن بستگي دارد. كهكشانها و مادههاي ديگر ممكن است در حال دور شدن از هم باشند، اما جاذبه گرانشي متقابلشان در برابر اين انبساط قرار دارد. اگر ماده كافي در جهان موجود باشد كشش كهكشانها به سوي يكديگر سرانجام انبساط عالم را آنقدر كند ميكند كه اين فرآيند متوقف شود و موجب گردد كه جهان مسير معكوس انفجار بزرگ (يعني رمبش بزرگ) را تجربه كند.
پس از رمبش يا فرو ريختن بزرگ ممكن است جهان جديدي پديد آيد كه شايد حاوي ذراتي به كلي متفاوت با ذرات جهان كنوني ما باشد. نظريه جهانهاي متوالي بر آن است كه جهان متناوبا به انبساط و فروپاشي ادامه ميدهد.
اگر براي رمبش بزرگ، ماده كافي در جهان وجود نداشته باشد، جهان تا ابد به انبساط ادامه خواهد داد. اين بدان معناست كه شايد جهان هرگز «لبه» يا «كرانه»اي نداشته باشد، اما جهان مرئي حدي دارد. بنابر قانون هابل، سرعت گريز يك كهكشان از ما نسبت مستقيم با فاصله آن دارد، پس كهكشاني كه چنان دور باشد كه با سرعت نور حركت كند، ديگر قابل رؤيت نيست و اين مرز جهان مرئي براي ماست. در حال حاضر مرز جهان مرئي در فاصله حدود 14 ميليارد سال نوري قرار دارد.
وقتي چايت تمام ميشود و حس سرما كمكم توي تمام بدنت نفوذ ميكند، برميگردي و به اين فكر ميكني كسي كه اين جهان را پديد آورده خودش هم مواظب حفظ آن است.
يادداشت : حريم خصوصی. عبارتی که اين روزها بيش از پيش میشنويم....... اين روزها به مدد تکنولوژی سرک کشی به حريم خصوصی افراد سهولت بيشتری پيدا کرده. دردناک اين جاست که قشری که ادعای روشنفکری و فرهيختگیشان گوش فلک را کر میکند، همپای ديگران فيلمها را دست به دست میکنند، از بلوتوث و مسنجر و وبلاگ کمک میگيرند تا بيش از پيش به رخ بکشند قدرت فناوری را. به راستی مگر مفهوم واقعی ابتذال چيست؟ ما که قانونمان هنوز آن قدری بالغ نشده که بتواند حفاظت کند از آن چه که چهارديواری خاص خودمان است، پس در اين دنيای ناکجاآباد تنها راه برای صيانت از آن خودمان هستيم. فناوری ساخته فکر بشر است و حالا اين ابزار کمکم دارد بلای جانمان میشود. تنها راه مقابله با ابعاد منفی اين پديده نيز لاجرم نمیتواند چيزی باشد به جز همان شعور. سیدی، موبايل، کولديسک، بلوتوث، وبلاگ، مسنجر، ايميل و... هر آن چه برای رفاه ما طراحی شده، برای آن که فاصلهها کم، انتقال دادهها آسان و زمان به سودمان شود، دارد هرمی میشود وارونه، سست و دهشتناک که هر آن گمان میرود خراب کند کاخ اخلاقياتی را که بشر در طول تاريخ و به نام تمدن بنا کرده است. راستی چه میشود ما را که هر چه میگذرد لذايذمان حيوانیتر، عجيبتر و تمايلاتمان سرکشتر و لجامگسيختهتر میگردد؟
آيا مزايای فناوری نو، به کاهش حريم خصوصی و حقوق ديگر برتری دارد؟ فناوری نه خوب، نه بد و نه خنثی است. ملوين کرانزبرگ، پروفسور شناخته شده تاريخ و تاريخ فناوری هيچ گاه از تکرار اين نخستين مورد از شش موردی که قوانين کرانزبرگ نام دارند، خسته نمیشود. فناوری چيزی نيست مگر ابزاری برای برآورده ساختن اهداف انسانها در دنيای مادی؛ يک فزاينده نيرو است که قدرت انسان را بزرگنمايی میکند. خوب يا بد بودن تأثير اين پديده به چگونگی استفاده از آن مربوط میشود. آن چه نياز به کنترل دارد برخوردها است و نه فناوری.
دولتها برای حفظ حريم خصوصی قوانين مدنی بسياری وضع کردهاند يکی از بحثهای هميشه داغ در جوامع مدنی، طرح همين نکات و به چالش گذاشتن مواردی است که نقض حريم خصوصی تلقی میشود. شايد يادتان باشد جنجالی را که برای جیميل به وجود آمد. تبليغات مرتبط با متون ايميلها که در کنارشان نمايش داده میشود، يکی از داغترين بحثهايی بود که به مجلس آمريکا هم کشيده شد. چرا که ايميل و محتوايش يک حريم خصوصی است و کاوش در متون آن حتی توسط روبوتهای جستوجوگر میتواند ناقض اين حريم باشد. به نظر شما اس ام اسهای تبليغاتی که بیاجازه ما وارد موبايلمان میشوند، ناقض اين حريم نيستند؟ تا به حال به آن فکر کرده بوديد؟
میبينيد دنيا به کدام سمت میرود؟ آن وقت ما ايستادهايم و با حرص و طمع موتورهای جستوجو را به دنبال فيلمی خاص میکاويم و آدرسش را برای فرندليستمان فوروارد و از روی موبايلمان چون برگ برنده برای دوستان رو میکنيم.
بس است. اين يکی برای همه ما بس است. می دانيد چرا؟ چون همه شما حريمی خصوصی داريد. صندوق اسراری که مال خودتان است و قطعاً از اشتراکش با کسانی که نمیشناسيد، واهمه خواهيد داشت.
یادداشت – نامه اول : سلام . خوبی ؟ اگر حال ما را می پرسی ، ملالی نیست جز مشاهده بیش از حد شما . راستش را بخواهی ، این روزها آنقدر دارم می بینمت که به عبارتی ، رودل کرده ام . قدیمی ها حرف خوبی می زنند که می گویند دوری و دوستی . بالاخره قدیمی اند و یه چیزی می دانند دیگر . همین جوری که نمی گویند . به هر حال ما با هم نان و نمک خورده ایم ، رفاقت کرده ایم ، به همین نان و نمک خورده و رفاقت داشته ، باور کن این همه آفتابی شدن ، صورت خوشی ندارد . فکر نمی کنی دروهمسایه ، پشت سرت چه ها که نمی گویند ؟ به هر حال ، من دلم برایت می سوزد . دوست دارم هر جا رفتی ،عزت و احترام داشته باشی .دیگر نامه را طول نمی دهم . برایم نامه بنویس . خداحافظ .
نامه دوم : سلام . خوبی ؟ چه خبر ؟ این طرف ها خبری نیست . بازهم برایت نامه نوشتم تا نصیحت ات کنم . البته ما که عددی نیستیم اما خب ، دوستی است و این چیزها را دارد دیگر . بابا چه خبر است ؟ این همه گیر داده ای به تلویزیون و سینمای این مملکت ؟من که آخرش هم نفهمیدم دنبال چه می گردی . هر کانالی می زنم تو را می بینم . هر فیلمی می بینم تو هم آنجا هستی . دست بردار. این همه خودت را خار و ذلیل نکن . دست از سر این کانال ها و فیلم ها بردار . دیگر خیلی نمی نویسم . به قول قدیمی ها که گفته اند : ای نامه که می روی به سویش.......
نامه سوم : چه سلامی ، چه علیکی ؟ هی برایت نامه می نویسم ، هی راهنمایی ات می کنم ، انگار نه انگار . انگار که اصلا دارم برای دیوار نامه می نویسم . بابا یه جوابی ، یه جوابیه ای . همین جوری رفتی توی لاک خودت و ما را هم بی خیال شده ای . شما که حرف ما را خریدار نیستی ، باز هم داری این طرف و آن طرف آفتابی می شوی . حالا هم گیر داده ای به خیابانها و پارک ها . چپ می رویم شما را می بینیم . راست می رویم شما را می بینیم . ماشاالله به این حضور پر رنگ !! بعضی جاها واقعا از دستت شاکی می شوم . اما چه کارت کنم که رفیق سالیانه ام بوده ای . ببین ، حواست را بیشتر جمع کن . عزتت را مفت نفروش ، رفیق . نامه را طولانی نمی کنم . به فکر من هم باش . می بوسمت و اشک . بای .
نامه چهارم : عیبی ندارد . ما که رفیق بودیم ، ما که ندار بودیم ، ما که .......
رفیق بودیم درست اما قرار نبود که دیگر به ما هم آتش بزنی . آخ کجایی فرهاد که آهنگ جمعه ات را بخوانی و برسی به اینجا که : جمعه وقت رفتنه ، موسم دل کندنه ،خنجر از پشت می زنه ، اونی که همراه منه . و اینجای ترانه را تا ابد بخوانی و بخوانی و بخوانی . من چه هیزم تری به ات فروخته بودم ؟ من چه نامردی ای در حقت کرده بودم که مرا به دردسر انداختی ؟ بابا داشتم زندگی ام را می کردم ، داشتم به جاهای خوبی می رسیدم ، آخر چرا یک دفعه از راه رسیدی و همه نقشه هایم را خراب کردی ؟ ای خدا !! کجا بروم و شکایت کنم ؟ بابا یکی جواب مرا بدهد .
نامه پنجم : این آخرین نامه ای است که برایت می نویسم . بعد از این سعی می کنم که دیگر فراموش کنم دوستی چون تو داشته ام . دیگر برایم نامه ننویس . بدرود تا ابدیت .
جواب آخرین نامه : سلام دوست عزیز !! نامه های شما به آدرسی درست و اسمی درست می آید ، اما متاسفانه شخصیت مورد نظر شما ، چند وقتی است که از اینجا نقل مکان کرده است . تا جایی که یادم می آید ، در مجموعه آپارتمانی ما ، شخصی به نام عشق دیگر زندگی نمی کند . همسایگانی که من می شناسم ، هوس ، چشم چرانی ، حرص و شهوت هستند . البته چند نفری هم دارند نقل مکان می کنند که بیایند اینجا . لطفا دیگر به شخص قبلی نامه ننویسید . البته اگر میل داشته باشید ما بعنوان دوستان جدیدتان ، می توانیم روزهای خوشی داشته باشیم . منتظریم ها . بای .
نمي دانم. واقعا نمي دانم كه اين معادله را بايد چه جوري حل كنم. ميزان حقيقت دوستي آدم ها، چقدر به سن و سالشان بستگي دارد؟
هميشه و همه جا، چيزهايي براي پنهان ماندن و آشكار شدن هست. امورات خصوصي آدم ها را نمي گويم. منظورم همان حق عمومي است. اگر آدم، سر پردردي داشته باشد، اگر آدم دل پردردي داشته باشد، هميشه و همه جا، آن قدر اتفاقات عجيب و غريب هست كه راحتش نگذارد.
اگر به اداره اش برود، آن قدر حقِ ناحق شده هست كه خواب را حرامش كند. و لاجرم، اعتراض كردن، هم خودش را به دردسر خواهد انداخت و هم اطرافيانش را آزرده خاطر خواهد كرد.
به خيابان هم كه مي رود همين طور. به پارك و كوه و بيرون شهر هم كه مي رود همين طور. و به خيلي جاهاي ديگر هم كه مي رود. (ديگر وارد محدوده ممنوعه اش نمي شويم.)
خب مشكل كجاست؟ صورت مسأله چيست؟ مسأله اين جاست: وقتي كه مي خواهي حق خودت را به حقيقت ادا كني، متهم ات مي كنند به جواني، به خام بودن، به اين كه هنوز سرد و گرم روزگار را نچشيده اي. انگار كه حقيقت دوستي با جواني و خام بودن، همنشيني ديرينه اي داشته يا دارد.
اصلا بگذاريد سؤال را اين جوري بپرسيم: گذر زمان، چه چيزي درخود دارد كه آدمي را، از پايبندي بي شرط و حد نسبت به حقيقت، ساقط مي كند؟ فكر مي كنم اين سؤال، براي جواب دادن بهتر باشد.
جواب، خيلي هم سخت نيست. نگاهي كه به زندگي مان بيندازيم، مي فهميم. ما به دنيا مي آييم، كودكي و جواني و پيري را از سر مي گذرانيم و بعد، مي ميريم. اما درست از روزگار جواني به بعد است كه شروع مي كنيم به برداشتن سهم خودمان از دنيا. در كودكي كه چيزي از آنِ ما نيست. در جواني و پس از جواني است كه احساس مي كنيم چيزهايي هستند كه متعلق به خودمان اند. ماشين، موبايل، خانه و آپارتمان، حساب بانكي، مغازه، ميز رياست، عنوان هاي شغلي و اجتماعي و... اينها، چيزهايي است كه خيلي برايشان زحمت كشيده ايم، خيلي. و خب، لابد سخت است كه از دست دادشان. ادا كردن حق به حقيقت، شايد كه اين به دست آمده ها را از ما بگيرد. و اين، براي ما سخت و دردناك است. اين است راز گذر عمر. پس تجربه چه مي شود؟ سرد و گرم روزگار را چشيدن؟ تجربه، يعني اين كه بپذيري واقعا نمي تواني چيزهايي را عوض كني. يعني چيزهايي هستند كه واقعا زورت نمي رسد كاري برايشان انجام بدهي. بپذيري كه آدم، همين است: يك بستني مخلوط از خوبي ها و بدي ها! اصلا قصه همين است، و اگر قرار بود كه ... و سهم كساني كه مي خواهند حقشان را به حقيقت ادا كنند؟ نمي دانم.
شايد دغدغه اي هميشگي روح آن ها را، مثل كارگاه هاي ريخته گري، داخل قالب هاي وارستگي و آزادگي مي ريزد تا چنين شوند، شايد هم نه! شما چه جوابي برايش داريد؟
مي دانم كه كار خودت را كردي و تمام شده و رفته پي كارش. مي دانم كه الان ذوق زده هستي ببيني كجا قبول مي شوي و چه رشته اي. اما نمي دانم آن برگة خال خالي را خودت با كمك دلت پر كردي يا با كمك فك و فاميلي كه دورت را گرفته بودند. فكر كردي يا گذاشتي برايت فكر كنند.
از همان روزي كه با هزار تا عزيزم و جانم، مي فرستندت مدرسه و مي شوي دانش آموز، همة فكر و ذكر دور و بري هايت اين است كه تو، كلاس ها را يكي يكي رد كني و دبيرستانت هم زودتر تمام شود و كنكور بدهي.
و حتما حتما رتبة خوبي بياوري و بشوي آقا يا خانم دانشجو. طبيعتا بعد از چند سال هم بايد يا آقاي مهندس باشي يا خانم دكتر. نشد هم ندارد. چون تو هميشه (از همان بچگي) از همة بچه هاي فاميل، زرنگ تر بودي. چون تو هيچ چيزي از بقيه كم نداري. چون چشم اميد همه به تو است. چون اگر تو دكتر مهندس نشوي، پدر و مادرت از غصه دق مي كنند. همه بلانسبت مي گويند تو خنگي! بنابراين بايد بشوي. چون اگر بشوي، همه تو را مي گذارند روي سر و حلوا حلوايت مي كنند. بايد بشوي، چون همة عالم و آدم مي خواهند به تو افتخار كنند. چون آن وقت مي شود افتخاري را كه تو با هزار ضرب و زور و بدبختي كسب كرده اي، چماق كرد و كوبيد توي سر فك و فاميل.
همين چيزهاست كه باعث مي شود از همان روز اول فقط و فقط به دكتر مهندس شدن فكر كني. توي انشاهايت از مريض هايي كه خوب مي كني بگويي يا از وضع مالي خوبي كه به خاطر مهندس بودن پيدا خواهي كرد بنويسي.
تبريك مي گويم، تو تا يك ماه ديگر به آرزويت (بهتر نيست بگويم به آرزوي خانواده ات؟) مي رسي. اما اميدوارم وقتي توي اتاق تشريح بالا مي آوري يا وقتي كه نمره 4 ديناميك ات را روي بورد مي بيني، يكهو ياد لطافت روح و استعدادهاي شكفته نشده و حس پنهان هنري ات نيفتي.
مي داني؟ مشكل ما اين است كه قبل از آمدن به دانشگاه هيچ تصوري از رشته اي كه خواهيم خواند يا كاري كه خواهيم داشت نداريم. براي همين، من و تويي كه چشم بسته و از روي حرف مردم انتخاب كرده ايم، وسط كار شُل مي شويم. آن موقع دو تا اتفاق بيشتر نمي افتد. يا بايد عذاب بكشيم و افتخارآفرين بمانيم، يا بايد مثل آدم بزرگ ها فكر كنيم و برويم جايي كه جايمان است.
از قديم گفتند براي كره چه بزني، براي كوره چه برقصي . يعني توفيري ندارد، كر نمي شنود، كور هم نمي بيند.
جايتان خالي یک ماه پیش رفته بودیم مسافرت خارج از کشور. خيلي خوش گذشت. مخصوصا توي هتلش. تا مي آمديم سرمان را بگذاريم رو بالش، سيرك راهروي هتل شروع مي شد؛ سه بعدازظهر، سه نصفه شب. ملت، بچه هاي قد و نيم قدشان را تو راهرو ولو مي كردند واسة هواخوري. دندان روي جگر مي گذاشتيم و مي گفتيم بچه اند. روز سوم ما مانده بوديم و يك جگر لت و پار دندان خورده. براي بار چهارم در عرض بيست دقيقه بود كه با صداي جيغ و ويغ فسقلي ها از خواب مي پريديم. از جا پا شدم گوشي تلفن را برداشتم و زنگ زدم به قسمت اطلاعات هتل. آقا تو را خدا به فرياد ما برسيد. در سه روز گذشته، چند باري لاي در را باز كرده بودم و چشم غره اي و خط و نشاني هم راه انداختم، ولي كاش نكرده بودم. بچه ها فكر كردند اسباب بازي جديدشان از پشت در دالي مي كند تا بخنداندشان.
با همين جفت چشم هاي خودم ديدم كه مسؤول اطلاعات دو چك محكم خواباند تو گوش يكي شان. پسره حتي بغض هم نكرد و با بقية فك و فاميل نيم وجبي اش دويدند و باز هم كركر و خنده. اشك آقاي اطلاعات درآمده بود. گفت: دو تا ميز تو اين سه روز شكستند و يكي از پرده ها را از جا درآوردند. گفت باباهايشان دست مريزاد به اش گفتند. (اولين بار نبود كه چك مي خواباند تو گوش اين جانورها.) باباها (كه بايد با جناق باشند) گفتند: بزن بلكه آدم بشوند ما كه نتوانستيم آدمشان كنيم.
با وجود شيفتگي ام به بچه ها و اين كه بزرگ نبودن شان را مي پرستم، دلم می خواست هر طور شده اين بچه پرروها را يك جوري ادب كنم. پسرهاي گندة ده يازده ساله اي كه خواهر و برادرهاي كوچك ترشان را دنبال خودشان وقت و بي وقت تو راهرو و آسانسور راه مي انداختند و مثل تارزان و گوريل صدا درمي آوردند. دوست داشتم بگيرم تو دستم و مثل توپ بسكت با مخشان دريبل كنم، دلم مي خواست با اره برقي بيفتم به جانشان يا با ساطور تكه تكه شان كنم. فكر كنم همة حرصم به خاطر بي خيالي و انگار نه انگاري ننه و باباهايشان بود. واي كه چقدر حرص خوردم، ولي تمام ايدة ساطور و دريبل و اره برقي و اين ها را كنار گذاشتم. چون مثل فيلم جلوي چشمم بود كه چطور به محض اين كه خون از دماغ يكي شان چكه كند يا ونگ يكي شان در بيايد هيأت مادر پدران مدعي بر سر و كله ام مي ريزند تا براي بچة سربه زير ساكت و مظلومشان اعادة حيثيت كنند.
از جديد هم مي گويند: برويد كشك فرهنگ را بسابيد، بچه هايتان را از سرتان باز كنيد. بفرستيد پي نخود سياه و بيندازيد به جان مردم. فرهنگ كيلويي چند است. كوچه و سر ظهر و گل كوچك و خاله بازي را درياب.
براي اين كه موضوع روشن تر شود، آدمي را در نظر بگيريد كه عصر جمعه هوس سينما رفتن به سرش مي زند. اگر اين آدم مثل ما (ساكنان شهر) باشد، به سبب علاقه اي كه شخصا به يكي از سينماهاي شهر دارد، تصميم مي گيرد براي ديدن فيلم، آن جا را انتخاب كند. ضمنا به اعتبار حافظة شخصي، احتمالا به ياد مي آورد كه نزديك ترين سانس فيلم آن سينما حدود نيم ساعت ديگر شروع مي شود. پس نبايد معطل كرد: ماشين از پاركينگ بيرون مي پرد، خانواده با سه چهار بوق ممتد به عجله در پايين آمدن از ساختمان فراخوانده مي شوند و دو سه دقيقه بعد، ماشيني در خيابان هاي شهر ديده خواهد شد كه به طرز عجيبي از راهنما، بوق، فلاشر، نور بالا، لايي كشيدن، انداختن يكي از چرخ ها روي شانة سيماني راه و... استفاده مي كند؛ فقط به اين دليل كه بايد ركورد رسيدن یکی از سینماهای تهران، به بيست و چند دقيقه كاهش پيدا كند. پس از حدود چهل دقيقه، آن ماشين سر يكي از كوچه هاي بن بست ، طوري كه نصفش توي پياده رو افتاده، پارك شده است و خانوادة محترم، به خرج دگمة بالاي يقة پسرشان ، صف چند ده متري به سمت سينما را سريعا طي كرده اند و بليت سانس آخر را كه به خلاف تصور پدر سينما دوست، يك ساعت ديگر آغاز مي شود، به دست آورده اند.
دو ساعت بعد، خيابان هاي تهران دوباره ماشيني را تجربه مي كنند كه با جيغ وحشتناكي به سمت مقصد مي دود و گه گاه صداي ترمزش چند ناله يا نفرين نثار رانندة محترم مي كند.
حالا فرداي همان روز، پسر خانواده را جلوي دوربين در شهر تصور كنيد كه از خاطرة ديشب حرف مي زند، ناراحت از اين كه چرا جلوي سينماها پاركينگ نمي سازند و چرا بزرگراه ها شب ها اين قدر شلوغ است و ابراز نگراني از اين كه اگر كسي مريض داشته باشد، پشت اين ترافيك چه كند و... همان چيزهايي كه همه مان براي چنين موقعيتي در چنته داريم.
فكر كنم ماجرا روشن است. ما براي تأمين هر نيازمان در اين شهر بزرگ، با كمترين آمادگي يا پيش بيني اقدام مي كنيم؛ بيشترين هزينه را بابت اين برخوردها به شهر و ساكنان ديگرش تحميل مي كنيم و هميشه با يك نگاه به در و ديوار، مقصرهاي دم دستي مان را به رخ ديگران مي كشيم.
اگر دوست داشتيد شهروند باشيد، قبل از رفتن به سينما تلفني هماهنگ كنيد؛ سينماي وسط شهر را با وسايل نقلية عمومي (منظورم دقيقا آژانس است كه مثل اتوبوس و تاكسي بهانة نيست و نمي شود ندارد) برويد و احتمالا از همه مشكل تر، همان وقتي كه يك صداي كر كننده يا يك هيجان نامعقول ارضايتان مي كند، به فكر كسي باشيد كه روي اعصابش خواهيد رفت، دقيقا همان وقت.
اصلا نمي خواهم بگويم كه فقط در ايران از اين دردسرها داريم. نه، همه جاي دنيا هستند. در پياده روهاي تمام كشورهاي جهان، تنها چند گام كه برداريد، مي توانيد يكي از آن ها را ببينيد. حالا در يك كشور، بنده خدا يك موزيسين بدبختي است كه در پياده رو، گيتار و آكاردئون مي زند و در جاي ديگر، يك بازيگر تئاتر كه در خيابان پانتوميم بازي مي كند. در هر جاي دنيا كه باشي؛ از صد متري هم قابل شناسايي هستند. اما اين جا در ايران حتي اگر با تو صحبت هم بكنند، نمي تواني بفهمي.
شب ها كه برمي گردم، هميشه يك پيرمرد مظلوم را كنار كيوسك روزنامه فروشي مي بينم. اولين شبي كه با هم حرف زديم، تا نيم ساعت عذاب وجدان داشتم. اما از شب بعد كه ديدم كاسبي شبانه اش همين است، عذاب وجدان به نفرت تبديل شد. هر شب دو سه ساعت ، جلوي ملت را مي گيرد و ديالوگ تكراري امشب پول ندارم به خانه برگردم را به چند صد نفر مي گويد. احتمالا در اين مدت، چند نفري پيدا مي شوند كه براي اولين بار از اين مسير مي گذرند و خام مي شوند و دست به جيب مي كنند و اسكناسي را دستش مي دهند. بيچاره به قدري حافظة ضعيفي دارد كه هر شب به من بند مي كند. تا حالا هم نفهميده من همان كسي هستم كه دو سه ماهي است دست به جيب نشده ام. البته اين پيرمرد، تنها نيست.
در تمام ميدان هاي تهران مي تواني كساني را پيدا كني كه براي رسيدن به خانه، پول تمام كرده اند. جلوي درِ تمام داروخانه ها مي تواني آدم هايي را ببيني كه از شهرستان آمده اند و براي خريد دارو پول ندارند، و در تمام پاساژهاي ميدان انقلاب، دانشجوهايي را كه براي تهية كتاب امتحان فردا صبحشان به مشكل خورده اند. هميشه ته دلم اين حس را داشته ام كه شايد راست بگويند، كه شايد واقعا مشكل دارند. ولي هميشه اين حس را گذاشته ام پاي حماقت ام و رد شده ام.
تا همين چند سال پيش، گداها به يك سري كولي، و پيرمردهاي افليج و پيرزن هاي خميده، محدود مي شدند. اما حالا در خيابان مي بيني كه آن ها هم تنوع شغلي پيدا كرده اند. از فال فروشي و جوراب فروشي بگيريد تا كسي كه با ماژيك، يك نامه از تمام مصائب زندگي اش مي نويسد و جلويش مي گذارد و در تمام روز، صورتش را با دستش مي گيرد.
تا حالا نتوانسته ام بفهم كه آن ها بدبخت بودند و بعد گدا شدند، يا اول سراغ گدايي رفتند و بعد بدبخت شدند. هر چند كم نيستند گداهايي كه با همين كار، چند ميليون تومان در حساب بانكي دارند و يك پا خوشبخت به حساب مي آيند. خوشبخت تر از ما كه شب ها پس از دوازده ساعت كار، وقتي از كنارشان رد مي شويم، بغض مي كنيم.
چند نفري را مي شناسم كه براي پول دادن به گداها دستشان به جيبشان مي رود. يكي فقط به آن دسته پول مي دهد كه سازي مي زنند و مي لرزانند، و ديگري به پيرزن ها كه اگر در هر وضعيتي گدايي كنند، كار غيراخلاقي نكرده اند. اما من تا حالا بر سر اين ماجرا با خودم كنار نيامده ام. شايد اگر مثل آدم، كنار خيابان مي نشستند و غير از آه و ناله كار ديگري مي كردند، قانع مي شدم. اما تا زماني كه يك راست توي چشم آدم زل مي زنند و شرمنده ام مي كنند، شرمنده!
۱ ـ شكوفه ها هر روز صبح باز مي شدند و هر شب به خواب مي رفتند. قانا پر از شكوفه هاي زيبا بود. قانا هر روز شكوفه باران مي شد...
۲ ـ سال ها پيش، سازماني به اسم سازمان ملل متحد و شورايي به نام شوراي امنيت تشكيل شد. حالا اين شورا كلي عضو دارد كه كلي بيانيه صادر مي كنند. توي بعضي از بيانيه هايشان همة اعضا موافق اند، ولي حقي به نام حق وتو رأي بقية اعضا را خنثي مي كند. شوراي امنيت، وظيفه اش ايجاد صلح در جهان و دفاع از حقوق انسان هاست. آمريكا حق وتو دارد.
۳ ـ يك خبرنگار يا فعال سياسي در ايران به دادگاه احضار مي شود. بعد يك دفعه همة سازمان هاي مدافع حقوق بشر به جلز و ولز مي افتند و بيانيه صادر مي كنند و.... به غير از آمريكا و اروپا، كشورهاي عربي را هم اضافه كنيد كه خيلي خيرخواه و نگران حال افراد دستگير شده هستند!
۴ ـ شوراي امنيت براي بررسي جنايت قانا جلسة اضطراري برگزار مي كند. 29 دقيقه در مورد قانا صحبت مي شود و نتيجه اين جلسة اضطراري و 29 دقيقه بحث، مي شود: متأسف ايم! موضوع مهم تري هست كه بايد بررسي شود. برنامة هسته اي ايران. شوراي امنيت، عليه ايران بيانيه صادر مي كند. آخر ممكن است سال ها بعد، ايران امنيت منطقه را به خطر بيندازد! امنيتي كه مدت هاست اسرائيل و آمريكا در فلسطين و لبنان و عراق و... ايجاد كرده اند، ممكن است با پيشرفت هسته اي ايران به خطر بيفتد! بيانيه ها صادر و متأسف ايم ها گفته مي شوند و جلسه تمام مي شود. به همين راحتي!
۵ ـ شكوفه ها هر روز صبح باز مي شدند و هر شب به خواب مي رفتند. قانا پر از شكوفه هاي زيبا بود. قانا هر روز شكوفه باران مي شد.
چند روز پيش، شكوفه ها مثل هر شب بسته شدند و ديگر هرگز باز نشدند...
يك بار جايي خواندم گزارشگری درباره اردوگاه هاي نازي ها در زمان جنگ جهاني نوشته بود كه وقتي اسرا به اردوگاه مي رسيدند، همه وسايل شان را مي گرفتند. اما هميشه چيزي بود كه از چشم مأمورها پنهان بماند. دستمالی گلدوزی شده، تكه عكسی كوچك، سنجاق سری كهنه،... و آن ها هويت و گذشته شان را با همين چيز كوچك حفظ مي كردند. خودشان را با همين چيز كوچك نگه می داشتند. همين چيز كوچك برايشان همه چيز بود.
متن آن گزارش البته با چيزی كه من الان نوشته ام، متفاوت بود. اما يادم هست كه وقتي آن را خواندم، طوری تحت تأثير قرار گرفتم كه به تمام چيزهای دور و برم در آن لحظه با دقت و حسرت خيره شدم. بعد هم نشستم به فكر كه اگر من جاي آن اسيرها بودم، دوست داشتم كدام يك از اين وسايل را پنهانی با خودم حفظ می كردم. از آن روز به بعد، ارزش هر چيزی را براي خودم اين طوری تعيين مي كنم.
يك جور امتحان است ديگر. چيزهايي كه فكر مي كنم در صورت بودنشان در آن موقعيت، مي توانند نجاتم بدهند، چيزهايي هستند كه واقعا دوستشان دارم.
مثلا همين تهران خودمان. بارها فكر كرده ام كه در چنان موقعيتی دوست داشتم عكس كدام قسمت از شهر زادگاه ام همراهم باشد. بعد فهميده ام كه واقعا هيچ كجاي تهران را، جز كوچه کودکی هایم آن قدر دوست ندارم. تهران البته شهر من است و من هميشه خودم را اهل تهران معرفي مي كنم. اما اين شهر، آن قدر بزرگ و بي در و پيكر و بی هويت شده است كه واقعا هيچ وقت نسبت به آن، احساس تعلق داشتن نمي كنم. نمي دانم. شايد راه حل هايي هم باشد. شايد بشود فكري به حال اين غولِ خوابيده در پای البرز كرد. شايد محدود كردن توسعه شهر، ايجاد شهرك های جانبی، يا شايد هم افزايش مشاركت شهروندان در اداره شهر، همان راه حل جادويی باشد. اما هر چه كه باشد، قبل از پيدا كردن اين راه حل و اجرای آن، فقط روی ماشين هاي خدمات شهرداری مي شود خواند شهرما، خانه ما .
چيزهاي كوچكي هست. چيزهاي كوچكي كه بي هيچ دليل قانع كننده يا حتي واضحي، حال آدم را خوب مي كنند. مثل جمله اي كه دان چيدل اول فيلم تصادف مي گويد. مثل بوي كف كارواش ها كه آدم را ياد خانه تكاني هاي بچگي و تميزي مادرانه مي اندازد. مثل ماشين قديمي 40 ساله اي كه عقربة كيلومترش هنوز كار مي كند. مثل مغازة ابزارفروشي مرتبي كه همه چيز را يك جا دارد. مثل پيرمردي كه با ريش تازه زده و لباس اسپرت مارك دار، تند و فرز، سر بالايي ولي عصر را بالا مي رود. مثل بچه اي كه در شلوغي پياده رو، از روي شانة مادرش، معصوم و مبهوت و سمج به آدم زل مي زند. مثل راننده تاكسي خوش پوش و ميانسالي كه به مسافرهايش شب به خير مي گويد. مثل پسر و دختري كه در سرماي نصفه شب، نوك نوك پارك پرواز، با هم به زغال هاي گر گرفته فوت مي كنند. مثل نور نارنجي چراغ هاي يك كافه كه سكوت يك نگاه را رنگ مي زند. مثل زمزمة زير لب يك سطر از فروغ، يك شعر از بكت.
چيزهاي كوچكي هست. چيزهاي كوچكي كه وقتي انتظار و اميد چيزي را نداري، وقتي فكر مي كني غمت آن قدر بزرگ و عميق است كه دنيا را غرق مي كند، وقتي مطمئن شده اي كه چيزها فقط در سرعت فرو ريختن شان با هم فرق دارند، و وقتي در نااميدي غرورانگيز و ويران كنندة درك اين همه حقيقت سترگ، آن هم به تنهايي، مثل ابوالهول به افق خيره شده اي، يواش و خجالتي به نوك پنجه هاي سنگي ات مي زنند و به زمين برت مي گردانند. وادارت مي كنند به احترام بوي كاهگل خيس يك ديوار، نفس عميق بكشي. براي ديدن سبزي در حال انفجار برگ هاي نارون (زير نور شفاف يك عصر بهاري) سرت را بلند كني. به اشتياق لمس خيسي قطره هاي باران، دستت را از پنجره بيرون ببري. براي كشف مزة غريب يك خوراكي تازه، دهانت را باز كني و كفش هايت را از سر راه سردي سنگفرش مرطوب كنار بزني. چيزهاي كوچكي هست. چيزهاي كوچكي كه اول، حواست را از بيابان بزرگ و خالي وجودت پرت مي كنند و بعد، آرام آرام، بي آن كه بخواهي يا بفهمي، به بهانه هاي ناخودآگاه زندگي ات تبديل مي شوند. سرزده مي آيند، در نهايت سادگي و بي هيچ انتظاري خوشحال ات مي كنند و بعد، تو را در بهت و شرم كثيف زميني بودنت، كوچك و محدود و انسان بودنت، رها مي كنند و مي روند. منتظرشان مي ماني، پياد روها و تاكسي ها و آدم ها را به دنبالشان مي بيني و مي شنوي و بو مي كني و نمي آيند. قهر مي كني. دوباره محكم و مغرور و عميق، به افق هاي بيابان خيره مي شوي. زير چشمي، نوك پنجه هايت را مي پايي و باز نمي آيند. و وقتي كه ديگر نااميد و بي تفاوت، چشم از زمين برمي داري، ضربه هاي ناغافل آرام شان را دوباره روي انگشت هايت تجربه مي كني.
شايد روزي بيايد. روزي كه خداي چيزهاي كوچك، چيز كوچك تازه اي رو نكند. ابوالهول، زيرچشمي به سبزي نارون ها كه براي قلقلك پنجه هاي سنگي اش آمده اند، خيره مي شود و لابه لايشان دنبال چيز تازه اي مي گردد. زير پنجه هايش را نگاه مي كند، حتي لاي انگشت هايش را؛ مبادا چيزي را نديده باشد. روزها مي روند. سبزي نارون ها، جايشان را به خيسي قطره ها مي دهند و بعد به سردي سنگفرش ها و سفيدي برف ها. ابوالهول، برف ها را از صورتش مي تكاند و نمي فهمد كه چرا سردي سنگفر ش ها ديگر از كف پاهايش بالاتر نمي آيد. وقتي سبزي نارون ها دوباره بيايند، صندوقچة چيزهاي كوچكش را بيرون مي آورد، يكي يكي نگاهشان مي كند و آه مي كشد. ابوالهول پير شده است. بايد ريش هايش را بتراشد، لباس اسپرت مارك دار بپوشد و تند و فرز، سربالايي ولي عصر را بالا برود تا چيز كوچكي باشد براي ابوالهول هايي كه به افق خيره شده اند .
سازنده ترین کلمه گذشت است..........آن را تمرین کن .
پر معنی ترین کلمه ما است..........آن را بکار ببند .
عمیق ترین کلمه عشق است..........به آن ارج بنه .
بی رحم ترین کلمه تنفر است..........از بین ببرش .
سر کش ترین کلمه هوس است..........با آن بازی کن .
خود خواهانه ترین کلمه من است..........از آن حذر نکن .
ناپایدارترین کلمه خشم است..........آن را فرو ببر .
بازدارترین کلمه ترس است..........با آن مقابله کن .
با نشاط ترین کلمه کار است..........به آن بپرداز .
پوچ ترین کلمه طمع است..........آن را بکش .
سازنده ترین کلمه صبر است..........برای داشتنش دعا کن .
روشن ترین کلمه امید است..........به آن امیدوار باش .
ضعیف ترین کلمه حسرت است..........آن را نخور .
تواناترین کلمه دانش است..........آن را فرا گیر .
محکم ترین کلمه پشتکار است..........آن را داشته باش .
سمی ترین کلمه غرور است..........بشکنش .
سست ترین کلمه شانس است..........به امید آن نباش .
شایع ترین کلمه شهرت است..........دنبالش نرو .
لطیف ترین کلمه لبخند است..........آن را حفظ کن .
حسرت انگیز ترین کلمه حسادت است..........از آن فاصله بگیر .
ضروری ترین کلمه تفاهم است..........آن را ایجاد کن .
سالم ترین کلمه سلامتی است..........به آن اهمیت بده .
اصلی ترین کلمه اطمینان است..........به آن اعتماد کن .
بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است..........مراقب آن باش .
دوستانه ترین کلمه رفاقت است..........از آن سو استفاده نکن .
زیبا ترین کلمه راستی است..........با آن روراست باش .
زشت ترین کلمه دورویی است..........یک رنگ باش .
ویرانگرترین کلمه تمسخر است..........دوست داری با تو چنین کنند ؟
موقرترین کلمه احترام است..........برایش ارزش قایل شو .
آرام ترین کلمه آرامش است..........به آن برس .
عاقلانه ترین کلمه احتیاط است..........حواست را جمع کن .
دست و پاگیرترین کلمه محدودیت است..........اجازه نده مانع پیشرفتت بشود .
سخت ترین کلمه غیرممکن است..........وجود ندارد .
مخرب ترین کلمه شتابزدگی است..........مواظب پل های پشت سرت باش .
تاریک ترین کلمه نادانی است..........آن را با نور علم روشن کن .
کشنده ترین کلمه اضطراب است..........آن را نادیده بگیر .
صبورترین کلمه انتظار است..........منتظرش باش .
بی ارزش ترین کلمه انتقام است..........بگذار و بگذر .
ارزشمند ترین کلمه بخشش است..........سعی خود را بکن .
قشنگ ترین کلمه خوشرویی است..........راز زیبایی در آن نهفته است .
تمیز ترین کلمه پاکیزگی است..........اصلا سخت نیست .
رسا ترین کلمه وفا داری است..........سر عهدت بمان .
تنها ترین کلمه گوشه گیری است.......... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده .
محرک ترین کلمه هدفمندی است..........زندگی بدون هدف روی آب است .

دوباره هوا گرم شد و مسؤولان ياد بدحجابی و بی حجابی افتادند و دارند طومار جمع مي كنند و از نيروی انتظامی خواسته اند با بدحجابی برخورد شود. اين وسط، بعضی ها هم حرف های بامزه ای زده اند. يكی از آن طرف درباره دلايل استفاده نكردن از چادر گفته: گروهی هستند كه مايل اند از پوشش چادر استفاده كنند، اما به دليل موانعی نظير گراني پارچه چادر ترجيح می دهند از آن استفاده نكنند. در اين جا سياست دولت در جهت تأمين پارچه ارزان قيمت براي چادر مي تواند راهگشا باشد. يعنی بعد از 28 سال انقلاب، تمام كارهای پژوهشی و فرهنگی انجام شده اين مقام مسؤول را به اين نتيجه رسانده كه مشكل بدحجابی، گران بودن پارچه چادری است و اگر از فردا پارچه چادری ارزان شود، درصد چادری های مملكت بالا مي رود؟
يكی هم از آن طرف، اين حرف را زده: نمي توان در برخورد با نوع پوشش های وقيحانه كه ضد ارزش و هنجارشكنی تلقی مي شود، صرفا كار فرهنگي كرد. خيلي دوست داشتم اين مقام مسؤول را مي ديدم و ازش مي پرسيدم: ببخشيد كدام كار فرهنگي؟ در اين بيست و چند ساله مگر چه كار فرهنگي وزير بنايی درباره حجاب انجام شده كه حالا خيلی ها طلبكار هستند و از برخورد با بدحجابی حرف می زنند؟ خود ماها كه اين همه ادعای مذهب و دينداری و شيعه بودن و نماز اول وقت و امام حسين و فلان و بهمان داريم، مگر چه كاری كرده ايم كه حالا توقع داشته باشيم توی خيابان هايمان يك تار مو هم پيدا نباشد و همه با حجاب كامل اسلامی، اين ور و آن ور بروند؟ كار كه نكرده ايم هيچ، ضد كار هم كرده ايم.
خوب است هنوز زياد از آن سال های برخورد با بدحجابی نگذشته و دوباره حرف از برخورد مي زنيم. از آن سال هايی كه به بدترين شكل با دخترانی كه چند تار مويشان از زير روسری بيرون بود، رفتار مي شد. تنها خدا می داند آن برخوردها، چه تأثيری در اخلاق و اعتقادات آن ها داشت. تنها خدا می داند كه چند نفر
به خاطر همين برخوردها خيلي چيزهای ديگر را هم بوسيدند و به كناری گذاشتند. تنها خدا می داند كه چند نفر به خاطر اين حرف ها از دين زده شدند. تنها خدا مي داند كه آن برخوردها چقدر تصوير دينداری و دينداران را توی جامعه ما مخدوش كرد. آن برخوردهای نامناسب، تنها كاری كه كرد، خراب كردن كار مقدسی مثل امر به معروف و نهي از منكر بود. پايين آوردن سطح امر به معروف و نهي از منكر به اخم و تخم و بداخلاقی و خانم حجابت را درست كن و اين حرف ها بود.
اين تجربه ها را پشت سرگذاشته ايم و دوباره اولين كلمه و راحت ترين كلمه ای كه از دهانمان خارج مي شود، برخورد است. بله، توی حرف هايشان مي گويند كه بيشتر از معلول بايد با علت برخورد شود و بايد كارهای فرهنگی انجام شود و بايد ريشه ای با اين معضل برخورد شود. ولي همه مان مي دانيم (و گذشت اين سال ها هم نشان داده) كه از همه اين بايد ها و نبايد ها ، تنها همان برخورد با چند نفر توی خيابان و مينی بوس و بگير و ببند باقی می ماند و دوباره تا بهار و تابستان بعدی كه همه به ياد بی حجابی و بدحجابی بيفتند.
دعاي عيد را خيلي دوست دارم، خيلي بيشتر از عيدي و مسافرت و لباس نو و سيزده به در و تمام رسم و رسوم هايي كه توي اين چند روزه سر و كله شان پيدا مي شود. دعاي عيد را خيلي دوست دارم، اما نه پاي سفرة هفت سين.دعاي عيد اما حكايت ديگري دارد. وقتي مي رسي به احسن الحال يك جورهايي حس و حال شرقي به ات دست مي دهد. انگاري فقط كلمات، عربي اند. احساسي كه پيدا مي كني، كاملا ايراني است. شايد دليلش اين باشد كه اساسا ما ايراني ها خيلي باحال ايم. حتي عرفانمان هم فلسفه اش همين است: حال يعني در لحظه بودن. اصطلاح عربي شده اش مي شود ابن الوقت و حضرت مولانا در جايي گفته: صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق!
اهل حال بودن اگرچه توي ادبيات كوچه بازاري ما معناي بدي پيدا كرده، اما نشان مي دهد ما هميشه دنبال چيزي هستيم كه به آن حال خوبي پيدا كنيم. حالا يك وقتي به بعضي ها اين حال خوب با يك بست ترياك دست مي دهد، به بعضي هاي ديگر با يك بيت شعر. گاهي وقت ها حتي نمي دانيم اين حال خوب از كجا مي آيد. حضرت شفيعي كدكني اسمش را گذاشته فرخنده حال و برايش شعري گفته:
گاه آسان، گاه دشوار و محال
از كجا مي آيد اين فرخنده حال؟
مثلا شما ممكن است توي يك ظهر بهاری، كنار بزرگراه همت ايستاده باشيد و ماشين گيرتان نيايد. عاقبت مجبور مي شويد پياده خودتان را به مقصد برسانيد. در همين گير و دار، كنار يكي از تابلوهاي تبليغاتي غول پيكر، دختر جواني را مي بينيد كه دارد براي يك پيرمرد رفتگر شهرداري كه با آن لباس نارنجي و جاروي بزرگ زير ساية تابلو استراحت مي كند، يك جعبه پيتزا مي برد. همين كافي است تا شما بر خلاف گرفتاري هاي يك زندگي شهري، وقتي به خانه مي رسيد، حالتان خوب باشد. حتي ممكن است دليلش را هم ندانيد، اما ديدن آن صحنه كار خودش را مي كند.
هر چيزي محركي مي خواهد، حال خوب هم همين طور و من معتقدم محرك يك حال خوب هم بايد خودش خوب باشد. براي همين است كه دعاي عيد را هر روز صبح با خودم زمزمه مي كنم. مگر هر روز، نوروز نيست؟
خیلی چیزها ممنوع شده ، می خواهید بدانید ؟
پس گوش کن .
سلام ممنوع !! چون هر سلامی یک ارتباط به دنبال دارد و هر ارتباطی درست نیست .
نگاه ممنوع !! نگاه با علاقه غلط است ، چون علاقه چیز مزخرفی می باشد .
شعر ممنوع !! حتی اگر در خلوت واسه خودت شعر بگویی ، می گویند عاشق شده است .
نوشتن ممنوع !! برای نوشتن یک شروع لازم است و هر شروعی پایانی دارد .
عشق ممنوع !! کاملا بدون شرح !!
پارک ممنوع !! پرسه در خیابان ممنوع ، رفیق ممنوع ، خوردن بستنی و نسکافه ممنوع ، لبخند ممنوع ، گریه ممنوع ، وبلاگ ممنوع ، چت و ID ممنوع و......
کتاب و نقاشی و طرح و هنر و نفس و بودن و هستی و همه چیز ممنوع ، می دانید چرا ؟
چون تمام اینها مظاهر و هدایای فرهنگ مبتذل غرب است و هر کدام تا به اینجا رسیدند ، ده ها و صدها کشته گرفتند .......
داشتم به همین چیزها فکر می کردم که متوجه شدم چرا می گویند فرهنگ ایرانی غنی و عالیست ؟
قدیمی ها ضرب المثل های خوبی دارند . یکی از این مثل ها می گوید : شنونده باید عاقل باشد .
وقتی یک آگهی توی روزنامه یا مجله می خوانید که نوشته : لاغری ، هفت کیلو در عرض یک هفته .
یاد این ضرب المثل نمی افتید ؟ مگر می شود آدم در عرض یک هفته ، هفت کیلو لاغر شود ، روزی یک کیلو و هیچ عوارضی هم نداشته باشد ؟
آخر لاغری به چه قیمت ؟ به قیمت اعصاب ناراحت ، موهای ریخته ، معده بیمار و....؟
من یکی که ترجیح می دهم چاق شوم اما با این عوارض روبرو نشوم . ضمن این که راه های عاقلانه تری برای لاغر شدن وجود دارد . می شود بجای هفته ای هفت کیلو ، ماهی پنج کیلو کم کرد و با عوارض به مراتب کمتری هم روبرو شد . حالا شما یک عمر چاق بودی ، دو ماه هم روش . اتفاقی می افتد ؟!!!
چشم هایم را باز می کنم . نور اذیت ام می کند . تا چشم هایم به نور عادت کند ، به این فکر می کنم که این جا کجاست و من کی ام . کم کم به این نتیجه می رسم که این جا اتاق خودم است . ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که من کی ام . به ساعت دیواری نگاه می کنم . ساعت دقیقا هفت است . حوصله ندارم استدلال کنم که چرا بااین که ساعت هفت است اتاق این قدر روشن است . از اتاق می آیم بیرون . ظاهرا هیچ کس خانه نیست ، باطنا هم هیچ کس خانه نیست . می روم سر یخچال یک سیب بر می دارم که خودم دیشب نیم خورش کرده بودم . سیب به دست می روم توی اتاق . سیبم تمام می شود و ته مانده اش را پرت می کنم طرف سطل آشغال . می افتد پشتش . البته اهمیتی هم ندارد ، مامان وقتی بیاید اتاقم را جمع کند ، حتما آن را هم بر می دارد . صدای زنگ در می آید . به ساعت نگاه می کنم . هفت است . کیه این وقت صبحی ؟ در را باز می کنم . مامان است . با یک بغل خرید . می برد می گذارد تو آشپزخانه . ناهار آماده می شود . ناهار می خوریم . چرت می زنیم و کماکان ساعت هفت است . کم کم غروب می شود . شب می شود . با خانواده شام می خوریم . ساعت هنوز هفت است . مامانم ظرف می شورد و من در اتاقم دارم یادداشت تایپ می کنم . برنامه های تلویزیون کم کم جالب و دیدنی می شوند . بعد از تماشا کردن می روم توی اتاقم . ساعت هفت است . ساعت را از روی دیوار می آورم پایین تا ببینم چرا همه اش هفت است ؟ باتری اش کپک زده . یادم نمی آید آخرین بار کی باتری اش را عوض کردم . یادم هم نمی آید توی خانه باتری داشته باشیم . با خودم فکر می کنم دنیا ارزشش را ندارد که خودمان را به خاطر این مشکلات دم دستی ناراحت کنیم . بی خیال ماجرا می شوم . بعد می خوابم . صبح که پا می شوم ، ساعت دیواری روی زمین است . ساعت هنوز هفت است .
هواپیمای C – 130 وسط یک مجتمع مسکونی سقوط کرد . دو تا یا سه تا یا ده تا ماشین توی اتوبان همت با همدیگر تصادف کردند ، دو نفر سر بدهی قدیمی با هم دعوا کردند و.......
فرقی ندارد که اتفاق چی باشد ؟ در هر صورت فرایندش این است که مردم کرور کرور به سرعت برق وباد در محل حادثه جمع می شوند . کار به جایی می رسد که تلویزیون اعلام می کند : آی مردم ، لطفا راه را برای آمبولانس ها باز کنید تا مصدومان حادثه به بیمارستان انتقال پیدا کنند .
کنجکاویم ؟ فضولیم ؟ بی کاریم ؟ نه ، همه این ها هست و هیچ کدام نیست !! می دانید مشکل اصلی چیست ؟
خیلی از ماها بی فرهنگیم ، همین !! کوتاه و تلخ !!
هر موقع بحث قبول شدن یا نشدن توی کنکور می شد ، مادرش رو می کرد به من و می گفت : بچه من خیلی برای کنکور زحمت کشید اما حقشو خوردن . بچه خطاب به مادرش می گوید : ناراحت نباش ، هدف من مشخصه . تا بهش نرسم دست بردار نیستم . بخاطر همین امسال دوباره برای کنکور استارت زدم ، برام دعا کنید .
راست می گفت . هر کس نداند من می دانم که خیلی برای کنکور تلاش کرد . کلی سعی کرد تا باباش را راضی کند برایش دو میلیون خرج کلاس کنکور و کنکورهای آزمایشی و کتاب و این جور چیزها بکند . کلی تلاش کرد تا شب ها زود بیاید خانه تا یک وقتی باباش نفهمد که از صبح تا شب توی خیابان ها چرخ می زند . کلی زحمت کشید که پدرش نفهمد سر هیچ کدام از کلاس هاش حاضر نمی شود . یکی دو ماه هم مانده به کنکور ، کلی تلاش کرد باباش را راضی کند بیست میلیون بدهد تا بتواند برود سوال های کنکور را بخرد . در آخر هم کلی سعی کرد تا آرام ، آرام به باباش بفهماند بیست میلیونش پریده و سوال ها تقلبی از آب در آمده اند . واقعا که سال سخت و پر تلاشی را پشت سر گذاشته است . حالا هم دوباره شروع کرده و من حتما دعا می کنم ،البته برای باباش ، چون انگار بچه اش خیلی توی هدف اش راسخ است .
این هم یکی از حکایت های پسرخاله بنده . یکی نیست به این بچه بگوید : تو که از 100 درصد مغز مبارکت ، 95 درصد آن آک و دست نخورده است ، مرض داری بابای بدبختتو توی خرج می اندازی ، نمی تونی بخونی و قبول شوی بگو نمی تونم ، این دیگه روم نمی شه ( خواننده عزیز این روم نمی شه را دوبار تکرار فرمائید ) نداره که!!!!
اگر من جای تو بودم اون بیست میلیون زبان بسته را می گرفتم ، هم یک ماشین می خریدم هم اینکه بقیه اش را میذاشتم توی بانک ، هر ماه سودش را میگرفتم ، می خوردم . به خدا بهتر از هیچی بود ، نه ؟!!!!
قدیمی ها هر چه گفته اند از روی حکمت بوده است . مثلا همین پدیده خانه تکانی که در اسفند ماه در خانه های ایرانی انجام می شود در ظاهر نظافت خانه است اما در باطن مجموعه ای از تکانه های انسانی راشامل می شود که قدیما با توجه به آن ، اسم آن را خانه تکانی گذاشته اند . به فهرستی از این تکانه ها توجه کنید :
تکانه های جیبی : خانه تکانی همزمان با آغاز خریدهای نوروزی است که تکانه های شدیدی به جیب خانواده وارد می کند .
تکانه های روحی : خانم خانواده در اسفند ماه دچار این وضعیت می شود که چقدر باید کار کند و مرد خانواده در همین زمان می اندیشد که چقدر باید از خانه دور باشد .
تکانه های رابطه ای: یک نویسنده فمینیست معتقد است که مرد ها به وجود آمده اند تا دروغ بگویند و زن ها به وجود آمده اند که این دروغ ها را باور کنند . همزمان با خانه تکانی بسیاری از دروغ ها افشا و ماهیت بسیاری از روابط در آن شلوغی و به هم ریختگی دچار تحولات و تکانه های شدید می شود . چرا که زن ها در این زمان بیشتر می خواهند بدانند مردانشان وقتی در خانه نیستند ، کجا هستند .
تکانه های بین نسل ها: نسل قبل بر انجام خانه تکانی و نسل جدید بر بیهوده بودن آن پا فشاری می کنند وتکانه های شدیدی بین دو نسل در آستانه سال جدید به وجود می آید .
تکانه های اثاثی : در خانه تکانی ها ما می فهمیم که چقدر اثاثیه کم یا زیاد داریم و دست به نابودی یا احیا یا خرید آنها می زنیم .
تکانه های کوچه ای: مرد هایی که نتوانستند از زیر بار شیشه پاک کردن رها شوند متوجه می شوند که همسایه هایشان چه کسانی هستند و موضوعات تازه ای برای ارتباط جدید در سال جدید فراهم می شود .
تکانه های محله ای: حامل هر خانه تکانی مجموعه ای از زباله و اثاثیه اضافی است . بدون شک تخلیه این همه چیزهای زیادی در کوچه باعث برخوردهای پر تکانی در بین اهالی محل می شود که علاقه ای به ساعت 9 شب ندارند .
تکانه های شهری:دیدن مردم شهر در حالی که به ایوان و حیاط مشغول تکان دادن فرش و پاک کردن شیشه هستند ، ما اهالی شهرها را به این نتیجه می رساند که واقعا مردم ایران چگونه مردمی هستند .
تکانه های آبی : تکانه های مصرف آب یا شلنگ و سطل و غیره .
تکانه های مطبوعاتی:از زمان مصرف بهینه مطبوعات در پاک کردن شیشه ها این تکانه نیز به طور گسترده ای در خانه تکانی منظور شده است .
به نظر شما می شود راهنمای چپ زد و بعد پیچید به راست یا بالعکس ، و همه ی معادلات ماشین های پشت سر را بهم زد؟ اصلا پشت سر ما چه چیزی بوده و یا هست که این همه باید حواسمان از آینه بغل به پشت سرمان باشد ، آینه ای که خیلی وقت ها گولمان می زند .مگر نه اینکه سهراب می گوید :پشت سر ، خستگی تاریخ است .
حالا توی روشنفکر ، توی استاد دانشگاه ، برای تحلیل امروز من ، هی دست به دامن تاریخ مشروطه شو و داستان مشروطه ، تحصن و سفارت را ردیف کن .
گوش کن ! من دیروز را از برم ! پس بیا امروز من را در ظرف امروز بسنج .
ببین چرا این روزها من درست مثل تیغ اصلاح ژیلت ، راحت از روی زخم ها رد می شوم ، ساکت و بی صدا مثل نزدیکی نرم نخ و گردن .ببین چرا این روزها هیچ تیتری حتی با فونت 40و مشکی صد در صد ، من رابه وجد نمی آورد و هیچ خبری منقلب ام نمی کند . چرا !!!!!!
اصلا خاطرت هست یا این که ذهنت برای فاجعه های زیر صد نفر ، یاری نمی دهد !! مثلا فاجعه باید مثل قطار نیشابور ویا با کمی اغماض ، هواپیمای C – 130 باشد تا در حافظه ی تاریخی نداشته ات جا بگیرد ؟
راستی بم داشت از قلم می افتاد ، شهری که در حسرت " شهر شدن " دارد دست و پا می زند و تا رسیدن راه بسیار در پیش دارد .هنوز باید به حافظه ی نداشته ات شوک وارد کنم تا نرم و ساکت عبور نکنی و حداقل یک مکث ، خرج این تیتر لامسب که از فیلم و زینک روی کاغذ نشسته ، بکنی : هواپیمای فالکون .
نه انگار باید بنویسم کرگدن ، بنویسم یخ ، بنویسم سیب زمینی تا مثلا خونت به جوش بیاید ، گرچه می ترسم واژه های بی خیالی هم بیدارت نکنند ، مگر ما خواب ایم ؟ یعنی همه این رفتن ها و آمدن های ما ، مثل خوابگردها با چشمانی باز اما بسته بوده ؟ یا نه ، داریم مثل بند بازها فقط خودمان را نگه می داریم و وقت دیدن راست و چپ مان را نداریم .چون یک لحظه غفلت یعنی عقب افتادن از قافله .قافله رنگ بژ 206و نقره ای پرشیا . قافله ی حساب بانکی با رقم های دوست داشتنی اش . دارم خفه می شوم از این همه روز مرگی که دچارشان شده ام که دچارشان شده ایم . چیزهایی که اگر همراهی شان نکنی ، در پیرامونت حل نشده ای و عنصر نامطلوب به حساب می آیی .
علی دایی که ماشین گلزنی فوتبال دنیاست و برای بانک تجارت ، پرسپولیس ، تیم ملی ، السد قطر ،آرمینیابیله فلد ، بایرن مونیخ ، هرتابرلین ، صبا باتری و.......روی هم بیشتر از چهارصد گل به ثمر رسانده است ، تا حالا چند بار به خاطر شادی های بعد از گلزنی از داوران کارت زرد گرفته است ؟
باز هم نمی خواهید قبول کنید که علی دایی از نظر هوش ، شخصیت و کلاس ، یک سروگردن بالاتر از تمام فوتبالیست های ما است ؟ باز هم دنبال آن هستید که برای او جانشین پیدا کنید ؟ به خدا نمی توانید !!
دو تا پیشنهاد برای کمیته داوران و فدراسیون فوتبال دارم که بد نیست همه بدانند " مخصوصا فوتبالیست های جوگیر "
پیشنهاد یک : کمیته داوران در پایان لیگ برتر تعداد کارت های زردی که بازیکنان بعد از گلزنی به دلیل در آوردن پیراهن ، شادی های آنچنانی و.......دریافت کرده اند را محاسبه ودر اختیار کتاب رکوردهای جهان بگذارد !!
پیشنهاد دو : فدراسیون فوتبال برای بازیهای جام جهانی ، پیراهن تمام بازیکنان تیم ملی " به جز دایی " را به شورت ورزشی آنها ، بدوزد تا گلزن ها احساسی نشوند و کار دستمان ندهند !!
گذشته : شکستن تخمه هنگام تماشای فیلم عادتی است که فراموش نشده ، فقط انکار می شود . به گفته پدر بزرگ ها همیشه در کنار سینماها چندین آجیل فروشی وجود داشت که پر فروش ترین کالای شان تخمه آفتابگردان بود . البته بنابر استقبال از فیلم ها ، فروشندگان دوره گرد هم در این عادت سهیم می شدند . این فروشندگان برای خودشان دنیایی داشتند . مثلا هنگام اکران فیلم های هندی که اغلب سه ساعته بودند ، خرید دو پاکت تخمه را به مخاطبان پیشنهاد می کردند تا مبادا از پرده دوم کسی دست خالی باشد و افسوس ندانم کاری را بخورد . حاشیه صوتی که چرق چرق شکستن تخمه ها در سالن ایجاد می کرد به همراه دود سیگاری که توسط سیگاری ها به راه می افتاد فضایی دل پذیر به وجود می آورد . به این فضا بوی سیر کالباس مارتادلا و حتی گوشت کوبیده یک شب مانده را هم اضافه کنید تا متوجه شوید در قدیم فضا چگونه بوده است . تخمه شکستن در سینماها حتی وارد ادبیات سینمایی ایران هم شده است . یک فیلم ساز ایرانی در اوایل دهه پنجاه در برابر منتقدانی که فیلم اش را محکوم به عوام فریبی می کردند پاسخ داد که خروارهای تخمه مصرف شده در اکران اول فیلمش پاسخ دندان شکنی به اتهام آنها است .
فیلم ساز دیگری در سال های میانی دهه پنجاه مبانی ریتم فیلم هایش را در یک گفت وگو اینچنین توصیف کرده است : مردم باید تخمه را با پوست بخورند . آنوقت ریتم فیلم درست است .
حال : اکنون پفک و چیپس که هم سروصدای بیشتری دارند وهم ارزش غذایی کمتری ، جای تخمه را گرفته اند . ژامبون بجای مارتادلا ولای نان باگت قرار می گیرد و سیگار کشیدن هم که در سینما شرمساری جبران ناپذیر است . البته کسی با فرهنگی شدن سالن ها مخالف نیست . فقط محض اطلاع عرض کنم خانواده هایی را می شناسم که از کلوپ های مجاز و یا احیانا دستفروش های فرهنگی کنار پیاده روها سی دی هزار تومانی می خرند و همراهش دو کیلو تخمه آفتابگردان . این خانواده ها سال هاست که به سینما نمی روند . دلایل روشنی هم دارند . آنها از درجه بندی سالنها چیزی نمی دانند . آنها می خواهند به روش خود سینما را تجربه کنند . روشی که انکار می شود ولی فراموش نشده است.
سقوط هواپیمای C – 130 ؟ ول کن بابا. کی حوصله اش را دارد . آلودگی هوای تهران ؟ تموم شد که . دیگر در مرحله اضطرار نیست .ابرها آمده اند و رفته اند و حالا دیگر ، حداقل چشمهایمان نمی سوزد . همین کافی است .آن شلوغی و سروصدا بیشتر برای سرگرمی بود . برای دلخوشی همان که بر سر سقوط هواپیما و دلایل اش در گرفت . همان که بخاطر آلودگی هوا همه مضطرب شدند . کتابخانه دانشگاه حقوق هم که سوخت ، شلوغ کاری شد ، اما دیگر کی یادش می آید ؟ از ماجرای استادیوم آزادی و هفت نفری که کشته شدند ، هنوز یکسال نمی گذرد . انگار یک قرن پیش بود . چقدر سروصدا راه انداختیم . چه گیری دادیم به این که مقصر کی بوده و چی بوده . گذشت . حالا کی می داند پرونده به کجا رسیده و کی مقصر شناخته شده ؟ ول کن . اصلا چه اهمیتی دارد . همه اینها ، مهمتر از زلزله تهران که نبود . یادتان می آید زمین یک تکان که خورد ، تا چند روز هراسان بودیم . چقدر نقشه از گسل های تهران چاپ شد و چقدر روزنامه ها مطلب نوشتند که زلزله تهران خواهد آمد . که گریز ناپزیر است . ولی یادمان رفت . گذاشتیم تا تکان بعدی . کی حوصله اش را دارد که هر روز به این چیزها فکر کند . همه چیز تمام می شود . یک روز هم هواپیمای ما سقوط می کند ، یا قطار زیرمان می گیرد . شاید در زلزله مردیم ، شاید هم زنده ماندیم . تا آن روز چرا باید همه اش به این چیزها فکر کنیم . ول کن . خوش باش . بالاخره یک طوری می شود . اجل هر کس بالاخره روزی می رسد . اما واقعا اگر این فراموشی نبود ، چطور می شد زندگی کرد ؟
دم غروب است. سوار تاكسي مي شوم تا برگردم خانه. مي نشينم عقب، وسط دو تا دختري كه سر و شكل شان مثل دانشجوهاست و به نظرم هم سن و سال مي آييم.
دختر دست چپي ام دارد ماشين هايي را كه به موازات ما يك متر، يك متر جلو مي روند نگاه مي كند. دو تا پسري هم كه روي صندلي بغل راننده نشسته اند، دارند همين كار را مي كنند.
گردن شان را راست نگه داشته اند و زل زده اند به جلو. دختر دست راستي ام هم همين طور؛ از نيم رخ، قيافه اش برايم آشناست، شبيه دوستي كه مدت هاست او را نديده ام. ببخشيد.
مي دانم هنوز جمله ام را كامل نكرده، بر مي گردد و مي توانم قيافه اش را كامل ببينم، اما مي ترسم تمركزش را به هم بزنم.
ادامه مطلب
مي خواست كوه باشد، آن قدر بلند كه پرواز بر فراز قله اش در ذهن هيچ عقابي خطور نكند. آن قدر بلند كه خورشيد پشتش پناه بگيرد. اسم خودش را گذاشته بود دست نيافتني! دست نيافتني بلند شد و قد كشيد. قد كشيد و كشيد تا اوج آسمان آبي. از خورشيد گذشت و از ماه و ستاره ها و ابرها، تا سرش خورد به سقف آسمان. فهميد كه اين جا ديگر آخر خط است، آخر بلندي. ايستاد و پايين را تماشا كرد. هيچ چيز به چشم نمي آمد. انگار دنيا خالي شده بود. همه جا آسمان بود و چه آسماني! پاك و يك دست آبي. آبي خالص. از ته دل نفس كشيد. حجم ريه هايش را پر و خالي كرد و گفت: آهان حالا دست نيافتني شدم و جاودان چشمان شكارچي هيچ موجود زميني شكوه تنهايي ام را نخواهد ربود!
ادامه مطلب
بارانِ يك دفعه اي را دوست دارم؛ از آن باران ها كه بي هوا مي آيد و شايد قبلش باد تندي شروع مي كند به وزيدن و درخت ها را چنان محكم تكان مي دهد كه آدم فكر مي كند الان است كه درخت كنده شود و بيفتد روي سرش.
ادامه مطلب


