تبليغاتX
روزنامه نگار

ما موجودات زنده‌اي هستيم. پس زندگي مي‌كنيم و اين چيز بسيار دلپذيري است. منظورم زندگي كردن است. من كه گمان مي‌كنم اينكه از سوي خالق جهان حق حيات به ما عطا شده، يعني كه ما امتياز بزرگي را به‌دست آورده‌ايم و ما بايد از آن حداكثر استفاده را ببريم و البته در جهت رسيدن به امور مطلوب. بله زندگي نعمت بزرگي است و كمتر كسي است كه نظري غير از اين داشته باشد . مگر اينكه حالش چندان خوب نباشد و ايراداتي در قوه دركش از زندگي به وجود آمده باشد. ممكن است همه ما لحظاتي چند، به زندگي بتازيم و از آن خوب نگوييم، اما خودمان خوب مي‌دانيم كه اين تنها غرولندي موقتي است و وقتي كه از آن حالت در مي‌آييم از نظر پيشين خودمان شرمنده مي‌شويم.

 واژه‌هاي زيادي هستند كه با زندگي اخت شده‌اند و ما در طول زندگي‌مان آنها را بسيار به‌كار مي‌گيريم و هر كدام‌مان آنها را به شيوه خودمان و براساس عقايدمان معني مي‌كنيم. يكي از اين واژه‌ها ـ مثلا ـ سرنوشت است. واقعا اين سرنوشت چه جور چيزي است؟ خيلي شنيده‌ايم كه از سرنوشت  گريزي نيست و آنچه بر ما مقدر شده، برايمان اتفاق مي‌افتد. من كه اصلا حرف‌هاي فلسفي بلد نيستم و نمي‌توانم وارد بحث جبر و اختيار شوم. از آنجا كه آدم ساده‌اي هستم از سرنوشت يك معني ساده را مراد مي‌كنم.

 سرنوشت هرآن چيزي است كه قرار است ثانيه‌هايي بعد برما حادث شود و امري است غيرقابل حدس‌زدن و همين است كه زندگي را جذاب مي‌كند؛ اينكه تو نمي‌داني فردا چه جور آدمي مي‌شوي و چه اتفاقي در زندگي‌ات خواهد افتاد. گويا دارم مي‌گويم كه سرنوشت همان آينده است و همان فرداست. آيا در اين سرنوشت، مترو هم عنصري است كليدي؟ خواهم گفت.

در زندگي هر چيزي مي‌تواند عاملي تاثيرگذار باشد كه البته خودمان برهرچيزي سبقت داريم و ايضا روش زندگي‌مان.

حدود 3 سال پيش فيلمي ديدم از كشور انگليس به نام درهاي كشويي. فكر مي‌كنم كم‌كم داريم ورود مي‌كنيم به فضاي مترو. خب وقتي حرف از درهاي كشويي مي‌شود يكي از گزينه‌هايي كه به ذهن مي‌رسد، مترو است. بالاخره درهاي كشويي مترو جزو مهم‌ترين جاهاي واگن قطار است و اولين جايي است كه ما را عملا با مترو مرتبط مي‌كند. فيلم منظور، به زندگي دوگانه يك خانم انگليسي مي‌پرداخت. فيلم الگوي آزمايش شده «اگراين بشود، چه مي‌شود، اگرآن بشود، چه مي‌شود» را در روايت از زندگي آن خانم پيش مي‌گرفت. در واقع ما دو جور سرنوشت از زندگي يك آدم را مي‌ديديم كه تاثير زيادي روي ذهن مخاطب مي‌گذاشت. بعد از ديدن اين فيلم مي‌توانستي ساعت‌ها با خودت خلوت كني و زندگي‌ات را مرور كني كه حوادث كوچك چطور زندگي‌ات را تحت شعاع قرارداده. جريان از اين قرار بود كه هلن‌‌ ـ اسم اين خانم ـ از كار اخراج مي‌شد و بعد خودش را به ايستگاه مترو مي‌رساند تا سوار قطار شود و راه خانه را پيش بگيرد.

در روايت اول او تا به قطار مي‌رسيد درها، يعني همين درهاي كشويي قطار، باز مي‌ماندند تا او با خيال راحت سوار شود اما وقتي به خانه مي‌رسيد، خيالش پريشان مي‌شد و متوجه مي‌شد كس ديگري در زندگي همسرش وجود دارد. مي‌شود حدس زد كه زندگي هلن از اين پس سيري چگونه پيدا مي‌كند. من خيلي خيال ندارم همه داستان را در اينجا بياورم. اما در روايت دوم او با درهاي بسته مترو مواجه مي‌شد  و ديرتر به خانه مي‌رسيد و ديگر اتفاقات به شكل اول نبودند. سرنوشت و زندگي هلن به باز ماندن و بسته‌شدن درهاي كشويي قطار وابسته بود. تا همين جا كافي است. حالا مي‌دانيم كه مترو چطور مي‌تواند همه چيز را تغيير دهد.

همه ما وقتي به ايستگاه مترو مي‌رسيم و قطاري را مي‌بينيم كه منتظر ماست تا سوارش شويم به بخت خوشمان درود مي‌فرستيم اما من فكر مي‌كنم گاهي درهاي بسته قطار چيز‌هاي خوشايندتري را به ما عرضه مي‌كنند.

نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 8:39 PM توسط مدیر وبلاگ |

باز

بخند!... تا دنيا از رو برود.

شتابِ سقوط، مانع نجاتِ صعود است.

اتفاقاً كبوترباز با باز، بازبازي مي‌كند.

برفِ خودبين نشسته بر آينه، دو بار آب مي‌شود.

 

وصله

آينه، خوابِ ما را چشم بسته مي‌نگرد.

آينه خواب، ما را چشم بسته مي‌نگرد.

وصله ناجور را به لباس وصله‌دارِ ناجور نمي‌زنند!

‌عكس طبيعت، صبح، پير؛ ظهر، خواب؛ شب، كودكيم.دوست‌داشتن خود با، فقط دوست‌داشتن خود، چند ثانيه نوري فاصله دارد.

 

بند

دلِ زندانيِ دربند، در بندِ بند نيست.

فكر كردم نگاهِ عميق گاو سوالي ندارد!

كركس و كفتار، رقيباني هم‌سفره متحدند.

نامادري‌ دهر جگر شير را گرفت و به جايش سوپِ جوجه‌عروسك داد.

 

كتاب

لحظه‌ها را بگير!... دارد بخار مي‌شود!

بي‌شوري اشغال مي‌كند خطِ بي‌شعر را.

كتاب، نويسنده را خلق مي‌كند يا نويسنده، او را؟

درهر ما، ديگري‌اي وجود دارد با عمري نامعلوم.

 

شرم

خودكور، ‌حريص ديده شدن است.

پول بادآورده نشخوار توفان است.

شرم دارم از چشمِ حقيرِ تو، در ما بنگرم.

در بي‌گوري، ارواح ترس‌آلود، برزخ پس‌انداز مي‌كنند.

گذشتگان، خودنما، سرك كشيده در غبار، زل زده‌اند؛ به عكاس كم‌تبحّرِ تاريخ.

 

آسمان

سفره‌ منجم به آسمان بفرما مي‌زند.

پيشگو، فقط گذشته را وارونه تعريف مي‌كند.

نهايتِ وحدتِ سياه و سفيد، خاكستري است.

خرافه، تخته را براي چشمِ شورِ اسپند مي‌زند.

چرا دلقك‌ها به اين همه اتفاقات بامزه جهان نمي‌خندند؟

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 8:1 PM توسط مدیر وبلاگ |

كسي يك دستش را دوستانه در گردن دوستش انداخته و دارد همگام با او پيش مي‌رود و با دست ديگر مشغول جست‌وجو و گمانه‌زني در كم و كيف جيب دوستش است. من مي‌بينم و نمي‌توانم طاقت بيارم و ساكت بمانم. مي‌گويم: آهاي آقا! چه كار داري مي‌كني؟ مي‌گويد: به تو چه مربوط است؟ دارم با جيب دوستم شوخي مي‌كنم. مي‌گويم اين كاري كه تو با جيب دوستت مي‌كني، شوخي نيست، خيلي هم جدي است. تو داري آن را خالي مي‌كني. مي‌گويد: داد نزن! تو داري بين من و دوستم تفرقه مي‌اندازي. تو كه اين حرف‌ها را مي‌زني، دوست ساده‌دل من گمان خواهد كرد كه من براي جيبش كيسه دوخته‌ام؛ در صورتي كه تو فقط نصفه خالي ليوان را مي‌بيني، اين نصفه پر را، اين دستي را كه در گردن اوست، نمي‌بيني و اين بي‌انصافي است. واقعاً بي‌انصافي است. مي‌گويم: يك‌بار ديگر نگاه كن! ببين داري چه كار مي‌كني. داري به جيب و صداقت و اعتماد او يك‌جا دستبرد مي‌زني. مي‌گويد: داد نزن! تو داري آبروي دوستم را مي‌بري. تو داري به شعور دوستم توهين مي‌كني. تو داري دوستم را به بي‌عرضگي و ناتواني متهم مي‌كني و من اجازه نمي‌دهم فهم و درايت دوست مرا زير سوال ببري. مي‌گويم: آخر دوست تو نمي‌بيند، ولي من مي‌بينم كه داري چه مي‌كني؟ مي‌گويد: فقط نگاه كن و ساكت باش.

داد نزن.

نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:56 PM توسط مدیر وبلاگ |

مادربزرگ مي‌گويد: داد نزن.

مي‌گويم: مادربزرگ! من داد نمي‌زنم؛ مي‌گويم گشنه‌ام است.

مادربزرگ مي‌گويد: برو توي زيرزمين. از توي ديگ يك تكه نان بردار بخور، اين‌قدر هم سر و صدا راه نينداز.

زيرزمين تاريك است. ديگ نان خالي است. مي‌گويم: مادربزرگ! نان توي ديگ نيست.

مادربزرگ مي‌گويد: صدايت را بيار پايين. همه عالم و آدم مي‌فهمند كه امروز توي خانه ما نان خالي پيدا نمي‌شود.

مي‌گويم: مادربزرگ! آخر من گرسنه‌ام است.

مي‌گويد: هيس! صدايت را بيار پايين.

نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:55 PM توسط مدیر وبلاگ |

شهرت، محصول زندگي اجتماعي انسان‌هاست. در سياست از آن فرار مي‌كنند، در هنر به دنبالش هستند ولي واقعيت اين است كه آرامش و توفيق در متن جامعه هنگامي به دست مي‌آيد كه از شهرت به حد متعادل استفاده شود.

در فرهنگ مشرق زمين، شهرت اسباب رسوايي است و برخي خلوت را ترجيح مي‌دهند. شهرت، اسباب شناخته نشدن هم هست مثلا در فرقه‌هاي تصوف ايراني، علامتيه از اين گروه بودند كه به گونه‌اي زندگي و تحصيل معاش مي‌كردند كه از شهرت در امان بمانند. شهرت امروز قابل تبديل به قدرت، پول، موقعيت و بهره‌هاي متعددي است اما به نظر من شهرت به خودي خود ارزشي ندارد و اينكه به چه چيزي شهره باشيد مهم‌تر است. در طول تاريخ، نام‌هاي فراواني هستند كه در حافظه بشري مشهورند و ثبت شده‌اند. از نرون تا صدام حسين و هيتلر كه نسل‌كش هزاره سوم بوده‌اند، اما در مقابل اينها حضرت بايزيد بسطامي، حسين بن منصور حلاج و براي ما شيعيان،امام حسين (ع)، امام علي (ع) وحضرت محمد (ص) هستند. اين بزرگان بشريت را به كجا بردند و آن گروه ديگر چه بلايي بر سر آن آوردند!

نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 6:27 PM توسط مدیر وبلاگ |