تبليغاتX
روزنامه نگار

8 بعدازظهر زندگی من : خانه یکی از بچه ها جمع شده بودیم . همه می نالیدند که پول ندارند . قرار شد برای همین هفته یک کاری جفت و جور کنیم . مسئولیتش افتاد گردن من .

9 شب زندگی من : یکی از بچه ها زنگ زد . گفت یک مورد خوب سراغ دارد . بهش گفتم باید بررسی کنم . جای خوبی را معرفی کرد . اما فعلا حوصله فکر کردن ندارم .

10 شب زندگی من : هیچی پول ندارم . باید کار را جلو بیندازم . الان می روم ببینم آن جایی که دوستم پیشنهاد کرد چه جوری است .

11 شب زندگی من : فکر نمی کنم مشکلی باشد . برنامه ریزی می کنم که در همین هفته کار را انجام بدهیم .

12 شب زندگی من : خوابم نمی برد . هیچی پول ندارم . به بچه ها زنگ می زنم تا همین امشب کار را تمام کنیم .

1 نیمه شب زندگی من : همه بی پول بودند و کسی مخالفتی نداشت . قرار شد در میدان ونک همدیگر را ببینیم .

2 نیمه شب زندگی من : خانه ای که می خواهیم به آن دستبرد بزنیم در خیابان نظامی گنجوی است که چند بار شعرهایش را خوانده ام . دقیق یادم نیست . در هر حال امیدوارم ماجرای امشب ختم به خیر شود .

3 نیمه شب زندگی من : نیازی به شکستن قفل نیست . دیوارهای خانه کوتاه است و نرده حفاظ فلزی هم ندارد راحت می شود رفت داخل حیاط .

3:30 نیمه شب زندگی من : یک سگ بزرگ در حیاط بود . یکی از بچه ها را گاز گرفت . بی خیال دزدی شدیم . باید ببریمش بیمارستان .

4 صبح زندگی من : پول نداریم به صندوق بیمارستان بدهیم . تصمیم گرفتیم به نظامی گنجوی برگردیم .

5 صبح زندگی من : کارمان دشوار شد . کمی جلوتر پایگاه برف روبی شهرداری است و مقابل آن مانند آب میوه فروشی های میدان پالیزی شلوغ شده . تا دو قطره برف می آید – اینها صف می کشند . باید صبر کنیم تا خلوت بشود .

6 صبح زندگی من : خلوت شد . دوباره پریدیم داخل حیاط و سگ را به دام انداختیم . حالا باید برویم داخل خانه .

7 صبح زندگی من : یکی از بچه ها یک راست رفت سر یخچال . بهش می گوییم نون خالی خور . در هیچ چیزی نمی شود بهش اعتماد کرد . اما در هر حال مجبور بودیم بگوییم بیاید . چون آنقدر بی مروت است  که ممکن بود مارا لو بدهد . اولین دزدی زندگی اش این بود که در خیابان  -  کلاه پشمی روی کله یک پسر را قاپیده و با موتور فرار کرده است . اما آنقدر انگیزه برای دزدی داشته که خیلی زود حرفه ای شود .

8 صبح زندگی من : چیزهای خوبی کاسب شدیم . نون خالی خور می خواست فیلم های خانوادگی را از کشوی زیر میز تلویزیون بردارد اما بهش اجازه ندادم . دعوای مان شد . مردم هنوز نمی دانند که نباید فیلم های مهم و شخصی شان را دم دست بگذارند . حتما باید یک اتفاقی بیافتد تا بعد از آن فیلم های مجالس شان را پنهان کنند .

9 صبح زندگی من : وقتی از دیوار پریدیم دستگیر شدیم . جای افرادی مثل نون خالی خور در جامعه نیست . تازه فهمیدیم که بابایش آدم حسابی است اما بچه اش اینجوری شده . آدم ناراحت می شود وقتی یک چیزهایی را می شنود .

7 بعد از ظهر زندگی من : کلی در کلانتری علاف شدم تا بالاخره آزادم کردند . همه وسایلی که سرقت کرده بودیم را هم پس گرفتم .

8 بعد از ظهر زندگی من : اگر خاله ام بفهمد که در غیابش از خانه اش به عنوان دام برای سارقان استفاده کردیم من را می کشد . این بار هم همه چیز به خوبی تمام شد . اما نه ! سگ 4 میلیون تومانی که آن را قرض گرفته بودم هنوز در صندوق عقب شوهر خاله ام است ...... اوف ! یادم رفته بود . آن سارقی که سگ گازش گرفت هم هنوز در بیمارستان است......

 

پ.ن : این نوشته ها تفکرات افسانه ای بنده می باشد / هر گونه فکر آن چنانی پیگرد قانونی دارد

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 12:23 PM توسط مدیر وبلاگ |

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم خرداد ماه بود. يك دهقان فداكاري بود كه ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكارآلودگي مي‌كرد و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي خردادماه كه ريزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري روي ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما مربوط نيست قصه را بچسبيد و درس‌تان را بخوانيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود. حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت مي‌رفت كه ديد كوه ريزش كرده و سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌جاتي.

ريزاحمد پيش خود فكر كرد: ياپيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير مي‌شوند و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات و بارش پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.

ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درس‌تان را بخوانيد.

بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ‌سوخته كردن مستندسازان فضول او به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد). بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ي همه‌شان را درآورد.  لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و كمر به پايين همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.

لوكوموتيوران كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي  ملودرام هندي‌ناك و باليوودآسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.

به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و دانشگاهي و روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.

هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و زير آن نوشته: ما اينيم.

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 7:29 PM توسط مدیر وبلاگ |

1. محمدرضا گلزارِ بزک کرده(یک عدد کامل)

2. مهناز افشار و الناز شاکردوست به میزان کافی

3. نیروی آموزش دیده برای دست و پا زدن در پشت صحنه

4.تجهیزات اعم از دوربین، نور، صدا، حرکت!

 

روش تهیه:

قبل از شروع- محمدرضا گلزار را در اتاق گریم خوب ورز می‌دهیم. کمی به‌اش پیاز می‌مالیم و می‌اندازیم‌ش جلوی دوربین(در اینجا خانم‌ها و آقایان  دقت داشته باشند که میزان پیاز مالیده شده باید به حدی باشد که اشک از چشمان گلزار جاری شود. او شکست عشقی خورده و علت این شکست و ضربه سنگین روحی به او خانواد دختر مورد علاقه او بوده است. اگر فرد مونثِ طرفدار گلزار که در حال تماشای فیلم است با گلزار احساس همذات پنداری پیدا کرد و با خودش گفت: آخی بمیرم، اگه من به جای دختره بودم خانوادم از خداشون هم بود! مشخص می‌شود که میزان پیاز مالیده شده بسیار خوب بوده و به مرحله بعد می‌رویم)

حدود 10 دقیقه می‌گذاریم تا گلزار با شعله ملایم جلوی دوربین حسابی جا بی‌افتد. سپس مهناز افشار را با مقدار متنابهی ناز و عشوه و کرشمه- درسته به محمدرضاگلزار اضافه می‌کنیم، شعله زیر گاز را زیاد می‌کنیم کمی نمک و فلفل می‌زنیم و این مغلمه را تا زمانی که ببننده دچار غش و ضعف شود هَم می‌زنیم. شعله زیر گاز را کم می‌کنیم و الناز شاکردوست را به آرامی اضافه می‌کنیم و در همین حال به هم زدن ادامه می‌دهیم تا الناز شاکردوست حسابی با مواد قبلی مخلوط شود. دیگر تقریباً آماده است. جهت تزئین می‌توانید از حسام نواب صفوی و حمید گودرزی بر حسب سلیقه استفاده کنید. نوش جان‌تان!

نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:22 PM توسط مدیر وبلاگ |

نامه‌ی زیر در جیب جنازه‌ی یکی از سربازان اسراییلی شرکت کننده در جنگ 33 روزه پیدا شده است. آگاهان وی را جوانی 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش داده‌اند. البته بر روی بدن این سرباز اثری از زخم و یا حتی رد خونی یافت نشده است. متخصصین علت مرگ وی را فشارهای عصبی پیش‌بینی کرده‌اند و دلیل خود را تجمع بیش از حد اوره و آمونیاک در اطراف شلوار وی بیان نموده‌اند.

در جیب راست او عکس دختری زیبا با اندامی زیباتر بوده است که بی‌شباهت به "جنیفر لوپز" هم نبوده است. همراه این نامه کاغذی نیز یافت شده که در ذیل جمله‌ای از "اسپینوزا" که می‌گوید: صلح تنها فقدان جنگ نیست؛ بلکه یک باور درونی است. نوشته شده است: جناب اسپینوزا باید بدانند که تنها چیزی که می‌تواند انسان را بدین باور برساند، گلوله است.

 

 

سلام عزیزم!

الآن که در حال نوشتن این نامه هستم؛ هیچ مهم نیست که کی هستم؟ از آنجایی که این نامه را برای تو که همسر عزیزم هستی می‌نویسم، برایت معلوم است که چه کسی هستم و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست. تنها چیزی که الآن مهم است این است که من زیر آتش شدید این عرب‌های لعنتی گیر کردم و بعید می‌دانم که بتوانم طلوع خورشید فردا را ببینم. پس اقرار می‌کنم به یکتایی او و پیامبری موسی و اینکه شارون آدم خوبی بود و اولمرت کلاً بیلمز تشریف دارد. شاید بپرسی که چرا اینقدر لفظ قلم می‌نویسم؟ از آنجایی که این نامه را تمام رسانه‌های غربی به نشانه‌ی مظلومیت ما منتشر خواهند کرد، خواستم کمی زبان فخیم عبری را پاس بدارم. لطفا بقیه‌اش را بخوان.

 

می‌دانم که حوصله‌ات سر رفته و دیگر نمی‌خواهی قیافه‌ی نحس من را ببینی، به همان اندازه که من دیگر تحمل آن هیکل کج و کوله‌ات را نداشتم که من را مدام یاد جنگ‌زده‌های هیروشیما و ناکازاکی می‌انداخت. به هر حال از تو خواهش می‌کنم نامه را تا آخر بخوانی. قول می‌دهم در آخرش چیزی برایت به ارث بگذارم.

می‌خواهم الآن که دیگر امیدی برای زنده ماندن برایم نمانده است و هر لحظه امکان مردنم در راه وطن و سرزمین موعود می‌رود؛ و ممکن است تا چند دقیقه‌ی دیگر "سیدحسن نصرالله" شخصا تیر خلاص را در مخ ناچیزم خالی کند، برایت از خودم بگویم تا بچه‌هایمان در آینده پدرشان را بهتر بشناسند. البته می‌دانم که اجاقت کور است، ولی تو را به یاد اژدها شدن عصای موسی می‌اندازم تا کمی ایمانت تقویت شود.

 

من در یک خانواده‌ی کاملاً مذهبی یهود به دنیا آمدم. مادرم از تبار یهودیان مجار بود و پدر از جهودهای آرژانتینی. البته داستان اینکه چطور این دو با هم ازدواج کردند کمی رقت‌بار و تاسف برانگیز است؛ که خاطر تو را با تعریف آن مکدر نمی‌کنم. پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها، عموها، عمه‌ها، دایی‌ها و خاله‌های من تمام و کمال در ماجرای هولوکاست دار فانی را وداع گفتند. از همان کودکی هم برایم سوال بود که با این اوصاف یحتمل پدر و مادر من از زیر بوته به عمل آمده‌اند که با تعریف معجزه‌ی موسی در نصف کردن رود نیل با آن عظمتش، این ماجرا برایم حل شد.

 

از همان کودکی با عرب‌ها آشنا شدم. وقتی دستشویی‌ام می‌گرفت و به مادرم می‌گفتم "اَهی دارم..." مادر می‌زد پشت دستم و می‌گفت که اَهی کلمه‌ی بدی است و از من می‌خواست که بگویم "عرب" دارم. و من روزی حول و حوش هشت مرتبه عرب داشتم و عربی می‌شدم. وقتی اولین بار با یک عرب مواجه شدم؛ به جای اینکه با او سلام علیک کنم به رویش شلنگ گرفتم. اینطور شد که روابطم با عرب‌ها شکل گرفت. برای تولد پنج سالگی‌ام، پدرم برایم دارت خرید که عکس روی تخته‌اش، عکس "یاسر عرفات" بود. هر وقت مستقیم توی دهانش می‌زدم؛ پدر به من جایزه می‌داد.

 

من پدرم را خیلی دوست داشتم. او هم من را. هیچ وقت من را تنبیه بدنی نکرد. هر موقع که از دستم ناراحت می‌شد، می‌گفت که من را به اتاق گاز خواهد برد و سپس در کوره‌های آدم سوزی خواهد سوزاند و خاکسترم را در بیابان پخش خواهد کرد تا بتوانم زودتر اجدادم را ببینم. اینطور بود که من برای پیشگیری از ایجاد هولوکاستی دیگر، پسر مودب خوب و حرف گوش کنی بودم.

 

بعد از اینکه خواندن و نوشتن را آموختم، کتاب مقدس "تلمود" دستم افتاد و اینجا بود که برای اولین بار با کلمه‌ی "تجاوز" روبرو شدم. در کتاب نوشته بود: "تجاوز به اموال به ویژه به ناموس غیر یهود که خیلی به آن اهمیت می‌دهند، مانعی ندارد، بلکه از واجبات به شمار می‌رود." کلمه‌ی تجاوز را نفهمیدم. پیش پدرم رفتم و از او سوال کردم. کمی من و من کرد و در آخر گفت که تجاوز یک عمل فیزیولوژیکی است و کلا مانند کاشتن پیاز در زمین می‌ماند که البته در این نوع زمین غصبی است. دیگر این سوال برایم حل شده بود. همینجا بود که پدر بدون اینکه مادر بشنود؛ از خاطرات کشت و کارش در "صبرا و شتیلا" تعریف کرد.

 

همین‌طور مراتب ترقی را طی کردم تا بالاخره در رشته‌ی فلسفه‌ی دانشگاه حیفا قبول شدم. در درس‌هایمان با "کوروش" آشنا شدم و ارادتم به ایرانیان زیاد شد. ایرانیان را منجی خود و اجدادم از دست آشوری‌های بی‌ همه‌چیز می‌دانستم. و روز به روز به علاقه‌ام نسبت به ایران افزوده می‌شد. ایرانیان آدم‌های مهمان‌دوست و با مرامی هستند. آنها حتی برای کمک به ما و از روی مرام در مسابقات ورزشی هرگز رو در روی ما نمی‌ایستند و از بازی به نفع ما کنار می‌کشند. آنها ما را به رسمیت نمی‌شناسند و اگر دیگر کشورها هم اینگونه بودند؛ ما حتما در تمام رشته‌های ورزشی اول می‌شدیم و تمام طلاهای المپیک را درو می‌کردیم.

 

آنقدر به ایران و ایرانی علاقه‌مند شده بودم که سال پیش تصمیم گرفتم به ایران مهاجرت کنم. البته در آخرین لحظات حرکتم از یکی از منابع مورد اطمینان در موساد شنیدم که دو سال بعد همین موقع بنزین سهمیه بندی می‌شود. به همین دلیل سفر را لغو کردم و تصمیم گرفتم مادام‌العمر در خدمت وطنم اسراییل بمانم.

هنوز چند وقتی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که بزرگترین فاجعه‌ی زندگی‌ام رقم خورد؛ که قطعاً از هولوکاست دردناک‌تر و فجیع‌تر بود و آن موقعی بود که با تو آشنا شدم. باید به من حق بدهی که من یک دانشجوی جوان احمق بودم که هیچ چیز در مورد عشق نمی‌دانستم. جز اراجیفی که افلاطون راجع به آن گفته بود. مطمئن باش اگر افلاطون هم مجبور بود هر روز با یک کشتی‌گیر سنگین وزن ژاپنی، روی یک تشک بخوابد، به خط اول جبهه‌ی نبرد می‌پیوست.

 

آخ همسر عزیزتر از جانم! نمی‌دانی اگر از دست این وضعیت احمقانه‌ای که آن "اولمرت" حرامزاده ما را دچارش کرده؛ خلاص بشوم، چه‌ها که نمی‌کنم. می‌روم و بست می‌نشینم روبروی "دیوار ندبه" و تورات را از اول تا آخر حفظ می‌کنم تا بتوانم در مسابقات بین‌المللی حفظ تورات اول شوم. قول می‌دهم هر شنبه برای ادای فرایض دینی به کنیسه بروم، به خاخام‌ها فحش ندهم، دیگر ایرانی‌ها را دوست نداشته باشم، چند فلسطینی را به فرزندی بپذیرم، همه هم‌جنس‌بازها را از روی زمین محو کنم و هم دیگر با دختر عمویت -ژاروت- نگردم. و از همه آنها بدتر تو را دوست داشته باشم.

 

البته با همه‌ی این اوصاف، بعید می‌دانم که بتوانم برگردم. احتمال اینکه یک موشک دومتری از دهانم برود تو و از آن طرف بیرون بیاید؛ حدود نود درصد است و به احتمال نود و نه درصد، خواهم مرد و آن یک درصد هم فقط برای تجربه‌ی قبلی شکافته شدن نیل باقی می‌ماند.

یک چیز را باید برایت اعتراف کنم و آن اینکه خدای این‌ها باید بزرگ‌تر از خدای ما باشد. حداقل آنکه خدایشان بعید می‌دانم در کُشتی با "یعقوب" شکست بخورد. حتی معتقدم با قوانین جدید، یعقوب را خواهد برد. حتی اگر شده به ضرب و زور سکه.

 

بدرود همسر عزیزم. من یک جوجه صهیونیست لعنتی‌ام که تا چند لحظه‌ی دیگر به گفته‌ی خاخام‌ها به بهشت خواهم رفت. ولی خودم می‌دانم که به درک واصل خواهم شد. همین دم آخری این عکسی را که ضمیمه‌ی نامه کرده‌ام، برایت به ارث می‌گذارم و از تو تقاضا دارم برای اینکه آن هیکل درب و داغانت را بسازی و اندکی شبیه این عکس شوی، کمی رژیم بگیری و ورزش کنی. با این شرایط شاید شوهر بعدی‌ات مجبور نشود که در ارتش ثبت‌نام کند.

 

خداحافظ عشق افلاطونی من!

نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 8:38 PM توسط مدیر وبلاگ |

در زمان خرید هدیه برای روز ولن تاین (فارسی نوشتم بی کلاسیه؟ اگه می گفتم ولن تایم که دیگه افتضاح می شد نه؟) نکات زیر فراموش نشود:

 

- اسیر اتمسفر: که همان بیماری جوگیر شدن باکلاس است. خصوصاً اگر مخاطب عزیز شما حرفه ای بود و خواست خودش انتخاب کند! بچه نشید ها!

راه حل: هدیه باید سورپرایز باشد! خودم می خرم، خودم بهت می دم! تو نمی خواد بیای!

 

- خرید کیلوگرمی: هدیه هرچی درشت تر بهتر، هرچی ارزون تر بهترتر، هرچی گرون تر به نظر بیاد که دیگه بهترترتر!

پیشنهاد: آلبوم عکس، بالش، کتاب، بادکنک... (کمی بی کلاسی هم زیاد بد نیست!)

 

- بده بستان: یادتان باشد که یادآوری کنید که با هر دست بدهم، با همان دست یا آن یکی دست هم می گیرم!

نکته: این موضوع عکسش صادق نیست، یعنی با هر دست بگیرم لزومی ندارد که چیزی پس بدهم! چه

 با این دست چه با هر دست دیگر!

 

- مولتی هدیه دهنده: فقط وقتی چند هدیه بخرید، که چند هدیه گیرنده دارید! ولی همیشه سعی کنید چند هدیه

 بگیرید حتی اگر یک هدیه دهنده دارید!

 

-  قهرو باشید: خداییش این قهروها کادو می گیرند ها!

 اینو حتماً بفرمایید: یعنی من برای تو اینقدر ارزش دارم؟ (اشک) پس من قهرم!

 

- گل بخرید: چون او بیشترین شباهت را با گل دارد (و گل ازعروسک ارزانتر است!)

 

- یادتان برود: شما آدم فراموش کاری هستید، نه خسیس! اگر دیدید عکس آن دارد ثابت می شود سریع از متد قهر استفاده کنید!

 

- بروید گم شوید: یک جایی بروید که گم شوید و هزاربار مخابرات را شکر کنید که آنجا موبایلتان آنتن نمی دهد و فردا- پس فردا پیدا شوید!

یادآوری: شما گم شده بودید، او که گم نشده بود! لذا کادو را اخذ فرمایید!

 

- ایرانی اصیل باشید: شما یک ایرانی به تمام معنا هستید و به روسم غیر ایرانی بی اعتنا، حتی اگر این رسم یک رسم جهانی باشد. پس هدیه مالیده!

نکته: شما به این رسم اعتقاد ندارید، ایشان که اعتقاد دارند!

 

 

از فروشگاه مناسب خرید کنید

 

شرح یک حادثۀ کوتاه:

یک آقا پسر شیک و جینگول به یک مغازه کاملاً غیر شیک و غیر جینگول مراجعه می کند:

- سلام آقا. یه عروسک می خواستم برای ولن تاین

- ببخشید چی؟

-  عروسک برای ولن تاین می خوام

- چی چی تاین؟

- یه عروسک می خواستم

- آهان! عروسک! ما همه مدل عروسک داریم. برای بچه چند ساله می خواستید؟

-  یه دختر خانم هجده - نوزده ساله

-     ؟؟!!

- آقای عزیز من یه عروسک می خوام که هدیه بدم، همچین چیزی دارید؟

- خوب آخه برای کی می خواید؟

- داداش مگه سایزبندی داره؟ چکار داری شما، دارید یا نه؟

- دختر؟ چی؟ تو گفتی دختر؟ می خوای به دختر کادو بدی؟ دیوانه ای؟

- یعنی چی؟ به شما چه ربطی داره؟ نداری خوب بگو ندارم چرا خل بازی درمیاری؟

- من که می گم دارم! تو عقلت کمه! آخه آدم عاقل به دختر کادو می ده؟!

- چرا نده؟ عشقم می کشه کادو بدم، کادو هم می دم، تا جونت هم دربیاد

- دیوانه ای دیگه! من کارم اینه! سالی دیویست تا از این عروسکا می فروشم. سرجمع دوتاشون باهم نمی مونن!

- چی؟!

-  آره برادر، صداقت مالیده، همه تنوع طلب شدن. معرفت کیلو چنده، هزینه بی خودی برای چی می کنی؟!

-   ؟!!

-  بعله آقاجون! تو این دنیای باقالی به چند من پول بی زبون رو نفله نکن! کلاهت رو بچسب باد نبره!

-  مطمئنی؟

-  آره آقا! ول کن بچسب به زندگیت...

-  !!

نتیجه 1: همیشه مهم نیست که برای شما چی می خرند، گاهی مهم است که از کجا می خرند!!

نتیجه 2: اینقدر پشت این مغازه و آن مغازه نایستید، بلکه فقط پشت بعضی مغازه ها که می شناسید باستید!!

نتيجه 3 : اين نوشته ها را داشته باشيد ، سال ديگر لازم مي شود !

نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 8:31 PM توسط مدیر وبلاگ |

مهمترین اتفاق این روزها، تبرئه حسین موسویان از اتهام جاسوسی بود که نمی دانم به چه علت به مذاق برخی از برادران اصولگرا خوش نیامد. گویا برخی از این عزیزان تا تمام مسئولان قبلی را دزد و جاسوس و خائن و فاسد نکنند، آب خوش از گلویشان پائین نمی رود!

 در همین راستا ، جمعی از عزیزان بسیجی دانشگاه های تهران ، در اعتراض به قرار منع تعقیب موسویان در مقابل ساختمان شماره یک قوه قضائیه اجتماع کردند. جالب اینجاست که این دوستان و همچنین بزرگواران شاغل در دولت ( از سطح سخنگو و همسرش به بالا) معتقدند که قوه قضائیه تحت فشار قراردارد و تاکید می کنند که این قوه نباید تحت فشار قرارداشته باشد، اما معلوم نیست کار خودشان به چه معناست.

در هر حال ، به حول و قوه الهی و با تلاش قاضی مرتضوی، چند ساعت پس از اعلام قرار منع تعقیب موسویان به خاطر اتهام جاسوسی، قوه قضائیه از زیر فشارها خارج شد و این حکم  مغایر با موازین آیین دادرسی کیفری ، دانسته و دل برخی از برادران و همسرانشان شاد شد.

 

::: لطفا روی ادامه کلیک کنید :::


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 6:49 PM توسط مدیر وبلاگ |

جنس چینی، دیپلماسی چینی

یکی از خواص اجناس چینی این است که یا شما آن را به اسم ژاپنی می‌خرید و بعد چینی از آب درمی‌آید! یا از همان اول به اسم چینی می‌خرید اما بعدا می‌بینید بعضی از امکانات را ندارند و یا آن امکانات را دارند، اما خیلی زود از کار می‌افتند.

برای اجناس چینی حالت چهارمی یافت نشده‌است و هر خریدار برای این‌که بعدا دچار عصبانیت یا یاس نشود باید این موضوع را بداند.

گویا در مورد عملکرد سیاسی و دیپلماتیک رفقای چینی هم همین قاعده وجود دارد، بر این اساس است که چین ابتدا درمورد مسأله هسته‌ای و قطعنامه جدید علیه ایران، رودرروی آمریکا قرار می‌گیرد، اما بعد از اندکی در کنار آمریکا و رودروی ایران قرار می‌گیرد.

ما از این ماجرا نتیجه می‌گیریم که سیاستمداران کشور ما باید به اندازه خریداران اجناس چینی درایت و صبر و تحمل داشته‌باشند. 

 

::: لطفا روی ادامه کلیک کنید :::


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 10:51 PM توسط مدیر وبلاگ |

بهترین و مفیدترین راهنمایی که می توان برای ابنای بشر نوشت، راهنمای دروغ گفتن است؛ اما گویا تا به حال کسی چنین خودآموزی ننوشته است . اولین دلیل این امر شاید این باشد که ابنای بشر ذاتا بلندند دروغ بگویند و از این رو نوشتن خودآموز دروغ گویی در حکم "زیره به کرمان بردن" یا "موشک بالستیک به آمریکا صادر کردن" باشد. دلیل دوم هم احتمالا وجود ندارد.

 

با این حال به نظر من بعضی از شاخه های دروغگویی که این فعل را خاص می کنند، احتیاج به خودآموز دارند. مثلا دروغ گویی "صادقانه" یا دروغ گویی "اصولی". چون آدم شاید ذاتا بلد باشد دروغ بگوید ولی ذاتا بلد نیست با صداقت دروغ بگوید یا یک جوری دروغ بگوید که با مواضع اصولی‌اش منافاتی نداشته باشد. این است که در راستای وظیفه نجات جهان با خودآموزنویسی، که خودم برای خودم تعیین کرده ام، راهنمای اصولی دروغگویی صادقانه را به شما تقدیم می کنم:

 

خودمخلص‌بین باشید

اولین گام برای دروغگویی در این روش این است که شما معتقد باشید که آدم مخلص، پاک، مؤمن، ساده زیست، متعهد، درستکار و بسیار خوبی هستید. وقتی به این موضوع اعتقاد پیدا می کنید قاعدتا فعل شما چندان دروغ محسوب نمی شود، چراکه مگر ممکن است از یک آدم مخلص، پاک، مؤمن، ساده زیست و چه و چه دروغ سر بزند؟!

این است که اگر فاکت ها منطقی، علمی، تاریخ و حتی طبیعی با گفته های شما نمی خواند، این مشکل آن هاست. دیگران می توانند مغرض و حسود باشند، علوم ابطال پذیرند، تاریخ تحریف شده است و طبیعت هم اصلا مهم نیست.

 

راهنمای تکمیلی: برای سرعت بیش تر در رسیدن به این مرحله از خودمخلص بینی به مدت چهل روز به آسمان ابری نگاه کنید و تصور کنید که از میان ابرها در حال نزول هستید. قطعا بعد از مدت مذکور باور خواهید کرد که آسمان پاره شده و شما - که مظهر اخلاص و ایمان و پاکی و خوبی هستید- را به زمین هبه کرده است.

 

اعتماد به نفس داشته باشید

هرگز در هنگام دروغ گفتن به آنچه که مخاطبان درباره شما فکر می کند فکر نکنید و همینطور هیچوقت به این فکر نکنید که آیا ادعاها و اطلاعات شما «می گنجد» یا نه! برای رسیدن به این مرحله، همه حرف‌ها و اظهارنظرها درباره دروغ هایتان را به حساب تعریف و تمجید و ستایش بگذارید و از آنها انرژی بیشتری برای گفتن دروغ بزرگتری بدست آورید.

 

برای رسیدن هرچه سریعتر به این مرحله، یک فیلتر مغزی برای خودتان بسازید و هر واقعیت را، به آن صورت که دوست دارید برای خودتان تفسیر کنید. مثلا اگر یک نفر در میان صحبت های شما گفت: «آقا چرا این قدر دروغ می گویید، خجالت بکشید!» این حرف را به این صورت برای خودتان ترجمه کنید: «احسنت، آفرین! عین حقیقت را فرمودید، خدا شمارا برای ما نگه دارد.»!

این فیلتر باید آنقدر نهادینه شده باشد که حتی هر ناسزایی را هم به شکل تمجید وتشویق برای شما نشان دهد.

 

هر چه بزرگتر بهتر

هیچ وقت اشتباه کسانی که می خواهند راست و دروغ را با هم بیامیزند را مرتکب نشوید. این کارِ افراد بی اعتماد به نفس و بزدلی است که شجاعت و صداقت دروغ گفتن را ندارند و از کمرویی هم رنج می برند.

 

آدم های بزرگ کارهای بزرگ می کنند وبنابرین دروغ‌های بزرگی هم می‌گویند. ادعای راست یا دروغ ،وقتی کوچک باشد ارزش چندانی ندارد و قدر کافی جلب توجه نمی‌کند؛ پس تا جایی که می توانید دروغ های بزرگتری بگوئید.

یادتان باشد بسیاری از مردم معتقدند «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» واز این لحاظ، بزرگترین و بی‌پایه ترین دروغ های عالم هم، در میان مردمی که به «چیزکی » معتقدند،تا حدی باور می شود.

 

مثلا فرض کنیم یخ در آلاسکا طی مدت یک سال 230 درصد رشد داشته و اسکیموها هم که هر روز با یخ ها زندگی می کنند از این موضوع عصبانی هستند.

بر طبق راهنمای "اصولی" دروغگویی "صادقانه"، اگر شما مسئول قیمت یخ در آلاسکا هستید، نباید بگوئید که "این افزایش قیمت تقصیر من نیست یا افزایش قیمت 230 درصد نبوده و مثلا 90 درصد بوده است"؛ بلکه باید کلا هر گونه افزایش قیمت یخی را انکار کنید و حتی با اعتماد به نفس فراوان خبر از کاهش بی سابقه قیمت یخ طی یک سال گذشته بدهید.

او کی؟

 

حمله به جای دفاع

بهترین راه فرار حمله است و بهترین راه صداقت در دروغگویی،"صادقانه دیگران را متهم به دروغگویی کردن" است. هر جا که مجالی دست داد و دست کم هفته ای سه چهار بار تمام کسانی که به مخالفت و حتی اختلاف سلیقه با شما مشهورند را به دروغگویی متهم کنید.

این کار سه خاصیت دارد 1.به آنها ضربه زده اید 2."اصولی" تر و در راستای مواضع محترمتان دروغ گفته‌اید 3.یک دروغ تازه گفته اید!

 

چشم در چشم

شما آدم مخلص و مومنی هستید و اعتماد به نفس فراوانی دارید، پس چه لزومی دارد موقع دروغ گفتن (تازه اگر بشود اسمش را دروغ گذاشت) سرتان را پایین بیاندازید، ناخن تان را بجوید، گوشه های لبتان را پاک کنید واز این جور کارها؟ به جای این کارها لبخند شیرینی بزنید و با صداقت زاید الوصفی در چشم مخاطبتان نگاه کنید که با شنیدن حرفهای شما مشغول شاخ در آوردن یا کف کردن هستند.

برای راحتی کار و سرعت در رسیدن به این مرحله، فرض کنید که مخاطبانتان بره (= بچه گوسفند، با قابلیت بع بع و سرتکان دادن) های خوشگلی با پشمهای فرفری هستند، که آدم دلش می خواهد بخوردشان!

نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 7:59 PM توسط مدیر وبلاگ |

رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد سرانجام بعد از دوبار تعویق، رضایت داد تا برای دانشجویان دانشگاه تهران هم سخنرانی کند. در ابتدای این مراسم آقای عمید زنجانی به پاس حماسه حضور احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا و تحمل اهانت‌های حاضرین در آن‌جا به وی مدال افتخار داد و درعوض به دانشجویانی که شعار می‌دادند «چرا فقط کلمبیا؟ ما هم سؤال داریم» اجازه پرسش داده‌نشد؛ چراکه از قدیم گفته‌اند «فعل پاکان را قیاس از خود مگیر»! این احتمال وجود دارد که آقای احمدی‌نژاد فقط در مراسمی با لبخند به سؤالات دانشجویان پاسخ می‌دهد که در ابتدای مراسم رئیس دانشگاه، وی را با لحنی معرفی کند که رئیس دانشگاه کلمبیا معرفی کرد! احتمال دیگری هم وجود دارد که رئیس جمهور ایران فقط به سؤالات انگلیسی ـ با لهجه نیویورکی ـ پاسخ می‌دهد. البته این‌ها فقط حدس و گمان است و آن‌چه که مسلم است این است که دکتر احمدی‌نژاد در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برای جمع معدودی از دانشجویانی که کارت ورود به جلسه داشتند، سخنرانی متینی کرد و جمع کثیری از دانشجویانی که بیرون سالن بودند هم در کمال متانت به زدوخورد پرداختند. ضمنا تا یادم نرفته بگویم که دانشجویان بسیجی شعار می‌دادند «منافق حیا کن، دانشگاه را رها کن» و «دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد» که من هرچه فکر کردم دقیقا متوجه منظور و مخاطبشان نشدم.

 

فلاحیان؛ حاج‌سعید و برادرحسین‌‌ ‌

از آقای احمدی‌نژاد که بگذریم می‌رسیم به نور چشممان آقای فلاحیان که در مصاحبه‌ای با خبرگزاری فارس جدا ترکوند! وحشت نکنید، منظور از این «ترکوندن»آن نوع «ترکوندن» نیست.حالا از زیر میز بیایید بیرون و یک لیوان آب بخورید!

آقای فلاحیان در این گفت‌وگو یادی از مظلوم درگذشته،«سعید امامی» کرده و حاج‌ را«یک نخبه امنیتی» و «اطلاعاتی مظلوم» توصیف کرده و بعد هم یادی از مظلوم درنگذشته «حسین شریعتمداری» کرده و برادرحسین را «یک ژورنالیست واقعی اصول‌گرا» وصف نموده‌است.

البته قاعدتا حرف آقای فلاحیان که سال‌ها وزیر اطلاعات بوده‌اند دست‌کم در مورد حاج‌سعید و برادرحسین صحت دارد، فقط من نمی‌فهمم چرا آن نخبه امنیتی و مظلوم اطلاعاتی خودکشانده شده! این برادر اصول‌گرای واقعی نوشت که او یک مزدور پلید و جاسوس اجانب بوده و این کارها را به دستور اسرائیل انجام داده‌‌است!

بالاخره ما قسم حضرت عباس را باورکنیم یا دم خروس را؟ یا زبانم لال هیچ‌کدام را؟!

 

چیزهای سفت‌وسخت

حرف مسائل امنیتی و نیروهای مظلوم اطلاعاتی شد، یاد اکبرخان گنجی افتادم. اکبرخان در جریان دریافت آخرین جایزه‌اش که از طرف یک بنیاد آلمانی مشترکا به او و چند نفر دیگر داده شد،گفت: «به امید دود شدن و به هوا رفتن چیزهای سفت‌وسخت».

اما آقای گنجی که همیشه از عدم شفافیت عالیجناب‌های سرخ و خاکستری گلایه‌مند بود، مشخص نکرد دقیقا منظور او از «چیزهای سفت‌وسختی» که وی آرزوی به هوا رفتن ودود شدن آن‌ها را دارد، چیست.

من هر چه فکر کردم چیزهای سفت‌وسختی که تواما هم بتوانند هوا بروند هم دود شوند را پیدا نکردم.

اشکالی ندارد منتظر مانیفست هشتم آقای گنجی می‌مانیم، بلکه رمزگشایی شود.

 

همه به دانشگاه می‌روند

مجری دستورات دکتر احمدی‌نژاد، الهام وسعیدلو در وزارت علوم یعنی محمدمهدی زاهدی «ملقب به وزیر علوم» اعلام کرد تا دو سال دیگه همه داوطلبان ورود به دانشگاه وارد دانشگاه خواهند شد.

به احتمال قوی و با توجه به راه‌کارهای ضربتی دولت برای تحقق وعدها، بعد از دو سال با یکی از گزینه‌های زیر روبه‌رو خواهیم بود:

1. وزیر علوم اعلام می‌کند طی توافقی که این وزارت‌خانه با وزارت آموزش‌وپرورش انجام داده، تمام دبیرستان‌ها به وزارت علوم واگذار شده و درنتیجه تمام دبیرستانی‌ها از این به بعد دانشجو محسوب می‌شوند .

2. رئیس‌جمهور طی یک خبر خوش اعلام می‌کند که به وزارت علوم پیشنهاد داده‌است تا تمام افراد بین 18 تا 28 سال را دانشجو حساب کند.

3. از سال 88 ورود تمام داوطلبان ورود به دانشگاه هر روز به مدت بیست دقیقه مجاز به ورود به دانشگاه باشند. به‌این‌صورت که داوطلبان ورود بتوانند هر وقت که مایل بودند وارد دانشگاه شوند و بعد اعمالی مثل آب خوردن، تماشای ساختمان‌ها ورفتن به دستشویی از دانشگاه خارج شوند.

4. رئیس‌جمهور طی یک سخنرانی در سازمان ملل متحد، ایران را یک دانشگاه بزرگ اعلام کند و بنابراین همه ـ اعم از داوطلبان و غیرداوطلبان ـ یک‌دفعه‌ای دانشجو محسوب شوند.

5. وزیرعلوم در مهرماه سال 88 و درحالی‌که هیچ تغییری در سهمیه ورود داوطلبان داده نشده، جواب سؤالات را به‌کلی منکر شود و بگوید من همچین حرفی نگفته‌ام وروزنامه‌ها این را به دروغ از قول من نوشته‌اند. بلانسبت مثل ماجرای نفت و سفره و این‌حرف‌ها!

 

پی نوشت: راستی رئیس پلیس خراسان رضوی اعلام کرد که چند دانشجو مسئول خوابگاهشان را که با استعمال قلیان مخالفت کرد، با چاقو کشتند. آقای وزیر دستم به دامنت،کوتاه بیا!

 

 

جریمه فرهنگی

قاضی پرونده یک نویسنده لر که چندماهی به اتهام اهانت به قوم لر در زندان به سر برده بود، نه ماه از زندان او را به‌مدت دو سال تعلیق کرد، به‌شرط‌آن‌که وی در این مدت چهار مقاله حداقل در یک صفحه به اندازه A4«دقت را ببینید!» در یکی از نشریات محلی کهکیلویه‌وبویراحمد به چاپ برساند.

جالب این‌جاست که این نویسنده بخت‌برگشته «یعقوب یادعلی» قبلا برای همان داستان که به‌خاطر آن زندانی شده‌است، در جشنواره‌های داخلی و ازجمله از طرف صداوسیما مورد تشویق قرار گرفته بوده‌است و هیچ‌کدام از هم‌ولایتی‌های لر این بنده خدا، به جز یکی از کارمندان دادگستری از داستان‌های وی تلقی توهین نکرده‌بودند.

قاضی تاکید کرده‌است که این چهار مقاله «باید در مورد شخصیت‌های فرهنگی و هنری» باشد و نویسنده باید هر شش ماه یک‌بار یکی از آن‌ها با هزینه شخصی خودش در نشریات محلی چاب کند و دو نسخه از متن چاپ‌شده را به دادگستری ارسال کند.

البته در متن خبرها مشخص نشده که منظور از شخصیت‌های فرهنگی و هنری مورد نظر، دقیقا چه کسانی بوده‌اند ولی به نظر من، با توجه به این‌که نوشتن مقالات فرهنگی و هنری درباره شخصیت‌های مورد نظر کار مشکلی است که نوشتن هرکدام از آن‌ها به‌اندازه دو ماه و دو روز زندان رنج وزحمت دارد، حدس زدن نام این شخصیت‌های فرهیخته چندان مشکل نباشد.

نگرانی من هم از این است که از شدت فرهیختگی شخصیت‌های مورد نظر، نویسنده محکوم نتواند در مدت شش ماه به اندازه یک برگ A4در مدح‌وثنای آن‌ها چیزی بنویسد و بعد از مدتی دوباره به زندان برگردد، نه ماه باقیمانده را زندانی باشد!

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:44 PM توسط مدیر وبلاگ |

همان‌طور که رئیس‌جمهور محترم ما در دانشگاه کلمیبا فرمودند  که «ما در ایران تقریبا به‌طورمطلق آزادی بیان داریم» لذا در اینجا من می‌توانم هرچیزی که دلم خواست بنویسم منتها ازآن‌جایی که ما تقریبا به‌طور مطلق «آزادی پس از بیان» نداریم این است که گه‌گاهی مشکلاتی به وجود می‌آید. بنابراین و با توجه به این که من درگیر این توهم هستم سعی می‌کنم یک مقداری با دنده سنگین حرکت کنم.

 

حماسه‌ای به نام کلمبیا

در ایامی که بدون زیرگذر گذشت، رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد برای بار سوم راهی نیویورک شد تا مشت محکمی به دهان استکبار بکوبد. منتها استکبار هم که خودش اهل مشت‌بازی است جاخالی داد و هوک سنگینی به آقای احمدی‌نژاد زد. به این صورت که با حضور ایشان در محل برج‌های دوقلو مخالفت کرد و گفت اجازه نمی‌دهد که آقای احمدی‌نژاد در آن جا حاضر شود و به قربانیان آن حادثه ادای احترام کند.

تا یادم نرفته بگویم که قربانیان محترم حادثه جانگداز یازده سپتامبر که آقای احمدی‌نژاد می‌خواست به آن‌ها ادای احترام کند، همان آمریکایی‌هایی بودند که وقتی رئیس‌جمهور خاتمی از کشته شدن آن‌ها ابراز تأسف کرد و چند جوان در میدان محسنی تهران به یاد آن‌ها شمع روشن کردند، هواداران دولت فعلی و در رأس آن‌ها برادر حسین شریعتمداری فریاد وااسلاما و واغیرتا سر داده‌بودند و از آن همه «وطن‌فروشی و آمریکایی‌پرستی» خون در رگ‌هایشان به جوش آمده‌بود.

ولی بالاخره زمین گرد است و می‌چرخد و زمانه عوض می‌شود و آدم‌ها تغییر می‌کنند. البته این تنها نشانه تغییر زمانه نبود، بلکه وقتی که آقای احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا مورد بدترین توهین‌ها قرار گرفت و به نظام جمهوری اسلامی توهین شد و ایشان با لبخند همه را تحمل کرد، یک بار دیگر زمانه به‌طرز شگفت‌آوری تغییر کرد. چراکه تا قبل از این (اقلا تا زمان کنفرانس برلین) ترک نکردن چنین جلساتی نه‌تنها کار خوبی نبود بلکه حتی جرم محسوب می‌شد و تا شش سال زندان داشت؛ اما این‌دفعه همه فهمیدند که نه‌تنها تحمل چنین رفتاری بد نیست بلکه یک حماسه هم محسوب می‌شود. بعد هم آقای احمدی‌نژاد پیروزمندانه به میهن بازگشتند و چندصد طاق نصرت برای این حماسه ملی و تاریخی علم شد و هزاران پیام تبریک و تهنیت در روزنامه‌ها چاپ شد. مسأله حتی تاآن‌جا پیش رفت که شخصی مانند هاشمی‌رفسنجانی هم جوگیر شد و از رفتار احمدی‌نژاد تمجید کرد. این در حالیست که اگر ناسزا شنیدن حماسه باشد، خود من بزرگترین پهلوان تاریخ هستم، اما هیچکس از من تمجید نمی کند. یعنی این درست است؟

 

الهی بمیری «ونتون»!

مسأله بسیار مهم دیگری که در این روزهای پرالتهاب خواب و خراک را از چشم و دهان بعضی اصولگرایانِ به‌شدت‌ مخلصِ ‌نظام ربود، ورود یک طراح لباس مشهور جهان به تهران بود. البته من به چشم خودم ندیدم که این طراح لباس ایتالیایی وارد ایران شده‌باشد، اما از جِلِز و وِلِز بعضی نماینده‌ها و همین طور واکنش رئیس مجلس معلوم است که این آقا که اسمش «لوچیانو بنتون» است یا وارد ایران شده‌است یا می‌خواهد بشود یا به فکر ورود است و یا چیزی در این مایه‌ها.

گویا آقای بنتون که در دوسه سال اخیر هفت هشت فروشگاه هم در نقاط مختلف ایران دایر کرده‌است، جلسه‌ای هم با مسئولان شهرداری برای همکاری جهت طراحی لباس متناسب با فرهنگ و قوانین ایران گذاشته یا می‌خواسته بگذارد که هوار ستاد رسانه‌ای رایحه خوش خدمت (موسوم به روزنامه ایران) به آسمان رفت که چه نشسته‌اید که شهرداری تهران صهیونیست‌ها را دعوت کرده و اسلام دارد از دست می رود.

چهارپنج نفراز نمایندگان مجلس هم که جز حل مسائل مهم مملکتی و گرفتن حال قالیباف فکروذکر دیگری ندارند، تذکر دادند و آقای حداد هم که پیشوای همه دلسوزان نظام است از این که "اسم بنتون در سر در فروشگاه‌های ایرانی به لاتین نوشته می‌شود"، دلسوخته‌تر شد و تذکر نماینده‌ها را دوقبضه کرد.

البته بعدا معلوم شد که در این حرکت جهادی شش نفره نمایندگان دوتا اشکال کوچک وجود داشته‌است؛ اول این‌که بنتون به دعوت شهرداری به ایران نیامده و ثانیا این که اصلا این بابا صهیونیست نیست. ضمنا برخلاف آن‌چه آقای رهبر نماینده شاکی اصفهان به رسانه‌ها گفته، اسمش بنتون است نه ونتون!

حکایت اخلاقی مرتبط: می‌گویند یک روز غضنفر عینک دودی زده‌بود. تا پسرش را توی کوچه می‌بیند یک سیلی به او می‌زند که نیمه‌شب در کوچه چکار می‌کنی؟ پسر غضنفر گریه‌کنان می گوید که الآن که ظهر است و از باباغضنفر می خواهد عینکش را بردارد، تا خودش متوجه بشود. غضنفر عینکش را بر‌می‌دارد و می‌بیند ظهر است. دوباره یک سیلی محکم به صورت پسرش می‌زند و در جواب پسرش که دلیل از او می‌پرسد، می‌گوید: «به خاطر این که از نصف شب که توی کوچه بودی و سیلی‌ات زدم تا حالا که سر ظهر است توی کوچه مانده‌ای!»

 

ائتلاف ائتلاف ما داریم می‌آییم

ائتلاف سیاسی در ایران بر چند نوع است که هیچ‌کدام تعریفی ندارند. بنابراین وقتتان را نمی‌گیرم و هیچ‌کدام را معرفی نمی‌کنم. اما باحال‌ترین و تازه‌ترین نوع ائتلاف، ائتلاف با طعم اصولگرایی و رایحه خوش خدمت است. در حالی که هنوز شش ماه تا انتخابات مانده‌است و دکتر صدر به سخنگویی از گروه 6+5 که وظیفه مؤتلف کردن اصولگرایان را دارد، صدبار قسم خورده که اصولگرایان با هم هماهنگ هستند، در راهپیمایی روز جهانی قدس، پوستری از این مکان مقدس توسط اعضای ستاد رایحه خوش خدمت بین راهپیمایان توزیع شد که بر روی آن تبلیغ این ستاد انتخاباتی خوش‌بو نقش بسته بود.

طفلک اعضای هسته‌ای گروه 6+5 نمی‌دانند، «غم زمانه خورند یا فراغ یار کشند» از یک طرف روزی ده بار برای رسانه‌ها و قالیباف و رضایی قسم می‌خورند که ائتلاف واقعی است، از آن طرف مهرداد بذرپاش و سایر مهدکودکی‌های مدرسه سیاست، چیزهای بدبد می‌کنند به هرچه ائتلاف است. انگار شاعر وصف‌الحال دکتر صدررا گفته که «به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!»

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 5:43 PM توسط مدیر وبلاگ |

 

روزی روزگاری در سرزمین هایی نه چندان دوردست دیوی زندگی می کرد به نام «تهران». دیو قصه ی ما در زشتی و بد بویی و ترسناکی نظیر نداشت. بوی دود و کثافت از چند کیلومتری او به مشام می رسید. صدای فریاد ها و عربده هایش گوش ها را می آزرد. هیچ موجودی از ترسش خواب نداشت ولی چون ثروتمند بود طمع مردمان را برمی انگیخت. پیر و جوان و زن و مرد از دورافتاده ترین شهر ها و روستاها به سویش کوچ می کردند تا کمی از ثروتش را به چنگ آورند. اما «تهران» ترسناک تر از این حرفها بود که بشود از صندوق جواهرات بی نظیرش چیزی دزدید. هر کس نزدیکش می شد در دامش می افتاد و باید تا آخرین ثانیه های عمرش را برای دیو کار می کرد و جان می کند... تازه ترسناکی و بدبویی ، یک طرف خصوصیات «تهران» بود...

آنقدر زشت بود و بد ترکیب که هیچ دیوی حاضر به ازدواج با او نمی شد. چند بار به خواستگاری «برلین» و «مسکو» و «لندن» رفته بود ولی همه به او جواب سر بالا می دادند. (چون دماوند - پدر تهران - زمینگیر شده بود و از طرفی وجدانش اجازه نمی داد هیچ دیوی را در دام بچه ی نا خلفش بیاندازد ،اجازه داده بود که تهران با «کرج» و «ری» - خواهر و مادر تهران- به خواستگاری بروند.) خلاصه در هر خانه ای را می زدند حرف از خواستگارهای دیگر به میان می آمد و اینکه : نیویورک و پاریسخیلی خوشتیپ تر و باکلاس تر از تو هستند!

گذشت و گذشت تا اینکه خاله اصفهان به او پیشنهادی داد : جراحی پلاستیک!

تهران سر از پا نمی شناخت. خیلی خوشحال بود. از خوشحالی در اقصا نقاط هیکلش مراسم پایکوبی برگزار بود! (تازه با سرویس ایاب و ذهاب!!) باید جراحی پلاستیک می کرد و خوشگل می شد. خرجش هم کم نبود ولی آنقدر ثروت داشت که این مبالغ هنگفت برایش اهمیتی نداشته باشد. از کجا باید شروع میکرد؟ در اولین نگاه می شد جواب این سوال را گرفت : دماغ!

بعد از کلی پرس و جو آدرس دکتری را گرفت که دماغ «تورنتو» را عمل کرده بود. خود تورنتو هم وقتی با تهران صحبت می کرد ، عجیب به دماغش می نازید!

خلاصه خودش را سپرد به تیغ جراحی . دکتر قول داده بود 3-2 ساله کار را تمام کند و یک دماغ خوشگل و قلمی برایش بسازد ولی 6 سال بود که کار ادامه داشت . پول زیادی هم از جیب تهران رفته بود و هنوز هم باید می رفت. هر روز از دکتر قول می گرفت که : «تا یه ماه دیگه باید تموم بشه ها!» و دکتر هم سبیل گرو می گذاشت که : «حتما» ولی ...

دیگر از خوشگل شدن دماغش نا امید شده بود. ماجرای دماغ آنقدر طول کشید که تهران پیر شد و چین و چروک بر چهره اش نمایان. اگر بهترین دماغ دنیا را هم به او می دادند، کسی به غلامی ش نمی پذیرفت چه برسد به حالا که یک دماغ زشت و ناقص روی صورتش خودنمایی می کرد. خسته شده بود. دیگر به کار کسی کار نداشت. افسرده بود و رنجور. آرزوی مرگ می کرد. زن می خواست ولی نمی دادند! نمی توانست کاری کند. گوشه کنایه ها آزارش می داد. کارش شده بود آه و ناله. داشت مریض می شد. اوضاعش به هم ریخته بود. صاحب نداشت. خر تو خر شده بود! آنقدر بی تفاوتی و کم محلی دید که بیمار شد. اوایل فقط تب بود. داغ می شد. خیلی داغ. بعد مدتی لرز هم گرفت. یکبار آنقدر لرزید که ...

مُرد!

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 1:56 PM توسط مدیر وبلاگ |

در کنار اخبار بی اهمیتی مثل تورم بی سابقه و زمزمه قدرتهای بزرگ برای حمله به ایران، خبرهای هیجان انگیزی مثل فیلترینگ سایت گوگل موجب سرافرازی است. البته مسوولان اعلام کرده اند که فیلتر این سایت و بعضی سرویس دهنده های عمومی، به اشتباه بوده و تا اطلاع ثانوی کاربران اینترنت می توانند از این ها و چند صد سایتی که هنوز فیلتر نشده اند، استفاده کنند. با این حال این دلیل نمی شود که ما رسالت خودمان را در راهنمایی برای آسان انجام دادن کارهای حیاتی بشر فراموش کنیم. این است که این شما و این هم راهنمای فیلتر کردن سایت ها، که البته به طور اختصاصی برای مسوولان نوشته می شود:

 

1- بهتر است قبل از هر اقدامی بر علیه اینترنت، اول بدانید که ایترنت چی هست. اما این هم واضح است که شما چون مسوول بسیار مهمی هستید، وقت اضافی برای اینطور کارها ندارید. به خصوص آنکه هر روز با دوستان در مورد انتخابات جلسه دارید و هر شب می روید به هیات. بنابراین همین قدر که بدانید اینترنت یک چیزی هست که آمریکایی ها و اسرائیلی ها ساخته اند که ایرانی ها و مسلمان ها را از راه به ‌درکنند کافیست. ضمنا یادتان باشد، آن چیزی که مثل تلویزیون هست، «مانیتور» است نه اینترنت!

 

2- برای مقابله شدید با اینترنت باید هیجان و انرژی کافی داشته باشید. برای این منظور از چندتا از جوانان زیر دستتان بخواهید که نمونه هایی از ابتذال دراینترنت را به شما نشان بدهند. خصوصا وقت گفتن کلمه «ابتذال» یک مقداری هم چشم و ابرو بیایید که این بنده های خدا بتوانند نمونه های مطلوبی(!) ازابتذال را به شما نشان بدهند. اینطوری شما در عرض مدت کوتاهی هم خوب متوجه می شوید که اینترنت چه جای کثیفی است و چه عکس های بدبدی آنجا وجود دارد، هم با درنظر آوردن اینکه بچه های خودتان و فامیل نزدیک هم با اینترنت کار می کنند به اندازه کافی غیرتی و عصبانی می شوید و هم... «حال» مبسوطی می برید!

 

 

3- یکی از همان شرکت های مشاور که برای هرکاری به شما مشاوره می دهند را به کمک بگیرید تا بعد از تنظیم قرارداد مشاوره جدید و دریافت پیش پرداخت اول،آنها شما را راهنمایی کنند که باید برای این کار با یک شرکت نرم افزاری مشاوره کنید. به مدیر شرکت مشاور هم حتما سفارش کنید به همشیره تان سلام برساند.

 

4- بعد از تنظیم قرارداد و پرداخت هزینه های لازم، از شرکت نرم افزاری بخواهید یک طوری جلوی این اینترنت را بگیرد. پس از توضیحات آنها و آشنایی با کلمه «فیلترینگ»، از آنها درخواست کنید یک شرکت تخصصی برای فیلترینگ پیدا کنند.

 

5- نهایتا و بعد از چند واسطه به یک شرکت آمریکایی می رسید که در کمال بزرگواری و با وجود اینکه ایران از طرف آمریکا تحریم اقتصادی است، حاضرند با دریافت چند میلیون دلار تجهیزات لازم برای این کار را دراختیار شما بگذارند. از آنجایی که قبلا با بالا هماهنگ کرده اید و در این زمینه اختیارات تام دارید، سریعا پولشان را بدهید تا کارشان را شروع کنند. اگر در حین کارهم مثل روس ها اهل «دبه» از کار درآمدند، با آنها هم مثل روس ها برخورد کنید: آنقدر خوش اخلاق باشید و آنقدر پول بدهید تا در نهایت از رو بروند.

 

6- برای هر کاری باید گام به گام پیش رفت. پس حالا که لوازم مبارزه با اینترنت جور شده است کمی حوصله داشته باشید و یک دفعه اینترنت را قطع نکنید. به خصوص حالا که قرار است «قله های رفیع علم و افتخار» را جوانان میهن کسب کنند، زیاد خوبیت ندارد که بگویند یک دفعه اینترنت قطع شده است. «تازه اگر کلا قطع شود که خودتان هم نمی توانید روزی یک ساعت در ابتذال اینترنت غور کنید!» به همین خاطر، خیلی خونسرد و منطقی از پرسنل انبوهتان بخواهید تا تمام مظاهر ابتذال، عناد با نظام، فعالیت های زنانه، انتقاد به مساله هسته ای، غربگرایی، تحریم، لوس بازی و خلاصه هر چیزی که به نظر شما نبودنش بهتراز بودنش است را فیلتر کنند. ضمنا چون آدم دست و دل بازی هستید، دست بچه ها را باز بگذارید تا هر جای دیگر که دلشان خواست را هم فیلتر کنند.

 

7- به هیچ عنوان زیر بار فشارها نروید. به هر حال هر کار بزرگی هزینه هایی هم دارد و هزینه فیلتر کردن ده ها میلیون سایتی که پرسنل زحمتکش شما زحمت آن را کشیده اند، چند ده هزار سایتی است که ظاهرا مساله ای خاصی نداشته اند. البته این فقط «ظاهر» قضیه است و ای بسا که با دقت در کنه قلب بسیاری از آنها مساله و مشکلات واجب الفیلتری یافت شود. با کسی تعارف نداشته باشید حتی پسرخودتان که سه روز است به خاطر اینکه وبلاگش فیلتر شده به زمین و زمان فحش می دهد. راستی وبلاگ یعنی چی؟

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 8:16 PM توسط مدیر وبلاگ |

جواد شمقدری، مشاور هنری رئیس‌جمهور چند روز پیش از یک توطئه وحشتناک پرده برداشت و از وزارت آموزش‌وپرورش خواست تا هرچه سریعتر جلوی مهدکودک‌ها و دوره‌های پیش‌دبستانی را که به گفته او به جای معارف اسلامی، رقص و چیزهای بدی یاد بچه‌ها می‌دهند بگیرد.

 

ازآن‌جایی‌که دوران طفولیت، به‌خصوص سنین خطرناک چهار تا شش‌سالگی بسیار مهم بوده و انواع خلاف‌ها از جمله شعرخوانی، حرکات موزون، حرکات غیرموزون، اختلاط با غیرهم‌جنس و این قبیل کارهای غیراصولگرایانه را ممکن است بچه‌ها دراین دوران یاد بگیرند، وظیفه دیدم که یک راهنمای خیلی اورژانسی برای صاحبان مهدکودک‌ها بنویسم و در این وبلاگ منتشر سازم تا برطبق آن، اماکن تحت نظر خود را با استاندارد های اصولگرایانه جدید (شمقدری9014) هماهنگ کنند. درغیراین صورت اگردیدند فردا روزی، جناب مشاورهنری رئیس‌جمهور با لودروآرپی‌جی7 به سراغ مهدکودکشان آمده، بنده وهیچ‌کس دیگری مسئول آن نخواهیم بود!

 

تفکیک جنسیتی را رعایت کنید

بدترین کاری که در مهدکودک‌های ما انجام می‌گیرد و خیلی هولناک است، همین اختلاط زن و مردها می‌باشد. کوچکند که کوچکند، همیشه که همین‌قدر یک‌وجبی باقی نمی‌مانند. بنا به مطالعات دانشمندان، تقریبا همه چیزهای کوچک، تحت شرایط خاصی بزرگ می‌شوند و آدم عاقل آن است که به فکر بزرگ شدن کوچک‌ها هم باشد؛ وچه کسی عاقل‌ترازمشاورهنری رئیس‌جمهورخودمان. این است که تا دیر نشده اتاق دخترها و پسرها را ازهم جدا کنید یا دست‌کم مثل همان طرحی که جهاددانشگاهی در دهه 60 داشت، بین دخترها و پسرها پرده بکشید.

 

غنا حرام است

خوب که فکرش را بکنید و به خاطر بیاورید از توی مهدکودک‌ها چه صداهایی و نواهایی به همراه کف و خنده‌های بلندبلند می‌آید؛ شما هم مثل من و جناب شمقدری دلتان می‌خواهد تمام موهای محاسنتان را بکنید و فروکنید توی گوشتان. «من وآقای شمقدری این‌طوری عصبانی و غیرتی می‌شویم. شما اگر ریش ندارید، می‌توانید کله‌تان را بکوبید به دیفال یا دو تا شصت پایتان را بکنید توی سوراخ بینی‌تان. استثنائا دراین مورد آزادید!» این همه صداوسیما زحمت می‌کشد و آلات غنا را پشت گل و بوته و دشت و زنبوروخرمگس پنهان می‌کند تا یک وقت این مردمِ... «در مواقع ضروری: فهیم و والامقدار» ازراه‌به‌در نشوند و خدای نکرده مثلا با دیدن مزقان و تمبک حالی به حالی نشوند، آن وقت راست‌راست ازاین چیزها بیاورند، چشم‌ وگوش بچه معصوم را باز کنند. لااله‌الاالله. جمعش کنید!

 

اشعار باید ارزشی شوند

حالا درست است که دولت و در رأس همه آقای شمقدری با سعه صدر و مدارا و روشن‌بینی به قضایا نگاه می‌کند و شعرخوانی هنوز قدغن نشده، ولی این دلیل نمی‌شود که هرشعر کم‌محتوا وغیراصولگرایانه‌ای به بچه‌های ایرانِ شدیدا اسلامی آموزش داده‌شود. آن هم نوگلانی که چه بسا بتوانند مثل آن دختر دانشمند 16ساله که رئیس‌جمهور نقلش را می‌کرد، در خانه به انرژی هسته‌ای دست پیدا کنند. آخر «یه توپ دارم قلقلیه» هم شد شعر؟ حالا این را شاید بشود با توجه به نیاز روزافزون مملکت به توپ‌های دوربرد ـ به‌خصوص از نوع زمین به زمین ـ به نوعی توجیه کرد، ولی «اتل متل توتوله» چی؟ واقعا چه نیازی هست که با مفاهیم بی‌ارزش و یا حتی ضدارزشی‌ای چون «گاو حسن، هندستون، زن کردی، عم قزی، کلاه‌قرمزی» طفل معصومی که مستعد پذیرش مفاهیم والا واصولگرایانه‌ای هست را مشغول کرد؟ این است که اگرریگی به کفش ندارید فورا شعرهای طاغوتی را حذف یا تعویض کنید وازشعرهای خوبی مثل شعر زیر استفاده کنید:

اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!

هم شیر داره هم آستین

شیرشو بردن فلسطین

بگیر یک زن راستین

اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه

هاچین و واچین / یه پاتو ورچین!

 

حرکات موزون ممنوع

من نمی‌فهمم واقعا چه لزومی دارد دختربچه‌ها و پسربچه‌ها در یک کشورمسلمان که مشاور متعصب رئیس‌جمهور اصولگرایش، شب از نگرانی دین و ایمان بچه‌ها خوابش نمی‌برد، به جای کارهای مفید، ورجه‌وورجه کنند یا به‌قول جناب شمقدری «رقص» یاد بگیرند؟ همین کارها را می‌کنید که بیست سال بعد بچه‌ها پای شبکه‌های لس‌آنجلسی می‌نشینند و حرف‌های سیاسی هم می‌زنند. اگر نیت ورزش است که پس این موسیقی‌های جلف چیست و اگر موسیقی هم لازم است چرا از ورزش‌های اسلامی و ایرانیِ موسیقی‌دار برای بچه‌ها استفاده نمی‌شود؟ مثلا چه اشکالی دارد درهرمهدکودک گود زورخانه‌ای باشد برای ورزیدن و مرشدی برای زدن و خواندن، تا بچه‌های مردم به‌جای ورجه‌ وورجه میل و کباده‌ای بزنند و روح وجسمشان را پرورش بدهند؟

 

اسباب‌بازی‌ها کنترل شوند

همه می‌دانند اسباب‌بازی یکی از ابزارهای تهاجم فرهنگی غرب است و اکثر کارخانه‌جات عروسک‌ سازی غرب، زیر نظرسیا، موساد و اینتلجنس سرویس اداره می‌شوند. این‌ست که به جای عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایی مثل باربی و شرک و ماشین کوکی، از وسایلی که در آینده به درد بچه‌ها خواهد خورد استفاده کنید؛ مثلا کلاشینکف چوبی یا موشک قاره‌پیمای پلاستیکی. دخترها هم می‌توانند ازعروسک چاوز یا کاسترو استفاده کنند، به شرط آن‌که آن‌ها پاره‌پوره نکنند.

 

قصه‌ها امروزی شوند

در این رابطه طرح جامعی دردست است تا تمام قصه‌های بی‌ارزش و غیرارزشی حذف یا تبدیل به قصه‌های اصولگرایانه شوند. تا آن موقع خودتان اقدامات لازم را انجام دهید. مثلا به جای داستان بزبز قندی که پراز بدآموزی واختلاط‌های ناموجه است «به خصوص در لحظه غیراخلاقی تماس شاخ بزبز با شکم گرگ نامحرم»، یک داستان جدید بسازید که درآن یک شخصیت مثبت کوچولو، با حفظ تمام موازین اخلاقی و پس ازمبارزه‌ای جان فرسا به حق مسلم خودش می‌رسد و پوزه کثیف جهانخواران را به زمین می‌مالد. جزئیات را نمی‌گویم؛ یک کمی خودتان تخیل و خلاقیت داشته باشید!

 

* شعراز شاعر شدیدا اصولگرای جدیدی به نام نادر است. با سپاس از طرف مشاور هنری رئیس‌جمهور .

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 10:13 PM توسط مدیر وبلاگ |

پس از آن که مدتی پیش یک مقام قضایی عالیرتبه از زوج ها خواست که در خیابان دست همدیگر را نگیرند، دادیار جنایی تهران هم به خانم ها توصیه کرد که درهنگام خرید یک همراه داشته باشند. البته خانم ها درچند سال اخیر معمولا دست کم یک همراه با خود دارند، منتها روشن است که منظورایشان ازهمراه، آن همراه هایی که معمولا با آرم سامسونگ و نوکیا و ال جی و سونی اریکسون هستند، نیست. همچنین با توجه به جنایی بودن نوع دادیار محترم، می توان نتیجه گرفت که مساله بسی فراترازپزدادن وافه  و روکم کنی واین جورمسایل همراه دارانه است! بنابراین ضمن توصیه اکید درمورد جدی گرفتن توصیه ایمنی ایشان، خودآموز امروز را به راهنمایی برای خرید اختصاص می دهیم:

 

بیرون نروید

بهترین، آسان ترین و کم هزینه ترین راه برای ایمن خرید کردن، خرید نکردن است. تا جایی که می توانید در خانه بمانید و بیرون نروید، چرا که قاعدتا داخل منزل از بیرون امن تر است. البته استثناهایی هم وجود دارد، مثل آنکه مامور برق در بزند و داخل منزل شود و بعد به جای خواندن شماره کنتور، دست و پای شما را ببندد و فرزندتان را گروگان بگیرد؛ نظیر همین اتفاقی که چند روز پیش درغرب تهران افتاد. یا اینکه ماموران نیروی انتظامی در بزنند و بعد از نشان دادن کارت شناسایی به روی پشت بام بروند و آنتن بشقابی شما را کشف کنند و بعد شما را دستگیر کنند. خب البته این ها استثنا هستند و حتی با در نظر گرفتن آنها بازهم خانه از بیرون امن تر است؛ مگر اینکه خلافش ثابت شود که در آن صورت هم همانطور که گفتم استثنا محسوب می شود!

 

ظاهر را استاندارد کنید

اگر نمی توانید تمام روز و شب مثل مرغ های تخمی درمنزل بمانید و احساس می کنید باید حتما بیرون بروید، بدانید که یک آدم طبیعی هستید و اگر فکر می کنید این بیرون رفتن بهتر است برای خرید کردن باشد، بدانید که یک زن طبیعی هستید!

با این همه فراموش نکنید که بسیاری از مشکلات و دردسر ها برای همین آدم های طبیعی یا آدم هایی که می خواهند طبیعی زندگی کنند اتفاق می افتد. در نتیجه اگر تصمیم گرفته اید برای خرید به بیرون از منزل بروید قبل ازهر چیز ظاهر خود را استاندارد کنید. از هر گونه آرایش و استعمال عطر و ادکلن پرهیز کنید و لباس های رنگ شاد هم نپوشید. مُد هم چیز مزخرفیست و نشانه غربزدگی در نتیجه از آن هم دوری کنید. کفش هایتان هم که البته نباید پاشنه بلند باشند و درهنگام راه رفتن صدا بدهند چرا که این نه برای سلامتی خودتان خوب است و نه سلامتی دیگران! به هیچ وجه هم لباس تنگ و ادامی و حتی اندازه نپوشید... خلاصه اگر می خواهید به خرید بروید ظاهری مناسب و حتی المقدور رنگ و رورفته انتخاب کنید و سرتان توی لاک (یعنی پوشش!) خودتان باشد والا ممکن است به جای مرکز خرید سر از اداره اماکن و پاسگاه پلیس درآورید!

 

همراه داشته باشید

همانطور که دادیار جنایی تهران هم توصیه کرده اند، حتما با یک همراه به خرید بروید. این همراه هم حتما باید از بستگان باشد و اگر همسر باشد که دیگر چه بهتر. منتها حتما به توصیه معاون دادستانی تهران از گرفتن دست همدیگر خودداری کنید که تولید مفسده نشود. پیشنهاد می شود این همراه دست کم دارای 90 کیلوگرم وزن، ورزشکار، آشنا به فنون رزمی، با غیرت و اخمو باشد. اگر چنین شوهری دارید که فبهاالمراد و اگر مجرد هستید سعی کنید چنین شوهری بیابید. اما اگر شوهر شما دارای این مشخصات نیست، سعی کنید تا با خرید و مسلح کردن وی به ابزار آلاتی مثل چاقو، پنجه بوکس، نانچاکو، دشنه و حتی سیبیل چنگیزی! میزان ایمن سازی شوهرتان را بالاتر ببرید.

 

همراهتان را کنترل کنید

این احتمال بسیار قوی است که وقتی همراه سبیل کلفت ورزشکار نیمه مسلح شما، فحش ناموسی بشنود، عنان اختیار از کف بدهد، نعره بلندی بکشد، ناسزا بگوید و دعوا مرافعه راه بیندازد. البته در عوض این احتمال بسیار ضعیف است که کسی چنین حماقتی بکند و با گفتن فحش ناموسی مستقیما خودش را با او درگیر کند، اما متاسفانه مسایل دیگری وجود دارند که ممکن است چنین نتایجی به بار بیاورند. مثلا ممکن است همراه شما با دیدن یا شنیدن نرخ یک لباس که سه برابر قیمت واقعی است احساس کند که کسی دارد به او فحش ناموسی می دهد ودر نتیجه خون جلوی چشمهایش را بگیرد و فریاد بزند «بابا مگه این مملکت صاحاب نداره؟... این دیگه چه وضعشه... مگه سرگردنه س؟» و کار به زد و خورد و کتک کاری بکشد. در این حالت به احتمال زیاد همراه محترم شما مشمول طرح برخورد با اراذل و اوباش می شود. اگر همراهتان (منظور همراه توی کیفتان است) دوربین دار است چند عکس از همراهتان (منظور آن یکی همراه است طبیعتا!) بگیرید. قدر امنیت اجتماعی و فرصت بدست آمده را بدانید، هیچ فکر می کردید بتوانید اورا آفتابه درگردن و کلاه بوقی بر سر ببینید؟

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 8:57 PM توسط مدیر وبلاگ |

ازآنجایی که روز خبرنگار خیلی مهم می بوده باشد واگرمسوولان ومدیران ارشد مملکتی دراین روز سخنرانی ها و اظهارات خیلی مهمی درمورد روز و خود خبرنگارصادرنکنند ممکن است به کشور آسیب های مهمی وارد آید، روز خبرنگارامسال هم شاهد فرمایشات گوهرباری ازاین عزیزان بودیم، که به بعضی از آنها می پردازیم:

 

صفارهرندی: عیار بالاتررفته است

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت: « در دوسالي كه سپري شد عيار خبر و خبرنگاري بالاتر رفت و دليلش وجود رييس جمهوري است كه هم خبرسازترين و هم خودش خبررسان‌ترين است.»

که البته بالاتر رفتن عیار خبرنگاری در این دوسال بجزداشتن رییس جمهور خبرساز و خبررسان، دلایل دیگری هم داشته که جناب وزیر احتمالا به خاطر همان ذات ماخوذ به حیای خود، آنها را ذکر نکرده اند مثل توقیف مطبوعات توسط هیات نظارت وزارت ارشاد، فشار به انجمن صنفی روزنامه نگاران، ماست مالیزاسیون هدیه رییس جمهور قبلی به خبرنگاران، فیلترینگ سایت ها و خبرگزاری های داخلی...

 

آقای وزیرهمچنین درادامه ضمن ادای فریضه تمجید و تعریف (یک اسم های دیگری هم دارد!) در مورد رییس جمهور گفت: «شخصيتي كه حاضر نشد شان وعزت ايراني را به پاي زياده خواهي‌هاي دشمن قرباني كند و مردانه پاي دفاع ازارزش‌هاي اين ملت ايستاد و سرافرازي ملت را فرياد كرد و تبديل به خبرسازترين عنصر زمانه خودش شد. » و بعد از بازکردن یک کامیون نوشابه به افتخارایشان، درادامه وظیفه خبرنگاران را به آنها شیرفهم کرد و گفت: «جريان خبر و خبرنگاري، يك ديني به چنين شخصيتي دارند و اينكه چطور قراراست اين دين ادا شود ، فكرمي‌كنم جزو مواردي است كه ايشان حتما خواهند گفت، « " نه ما طلبكار كسي نيستيم". »

آقا الهی من بمیرم برای این وزیرارشادِ سابقا خبرنگار. این امیرکبیر زمان. حالا درست است یک مقداری حرف هایش از لحاظ دستور زبان فارسی بی سر و ته می زند ولی ما به سروتهش چکارداریم. مهم همان وسط است که منظورش این است که خبرنگارها به جناب احمدی نژاد مدیون هستند.

 

احمدي‌نژاد: ماموريت خبرنگاران، از جنس كار پيامبران

دكتر «محمود احمدي نژاد» در روز خبرنگار گفت: «ماموريت خبرنگاران از جنس كار پيامبران است. »

که بدینوسیله برخی خصوصیت کارپیامبران تشریح می شود:

معمولا عده ای که کار پیامبران را به ضرر خود می دیدند آنها را دروغگو یا دیوانه خطاب می کردند.

کارپیامبران با رنج وتحمل مصائب بسیارهمراه بود.

بیشتر پیامبران با فقر و تنگدستی روزگارمی گذراندند.

در بسیاری اوقات، اخباری که پیامبران می دادند را اطرافیان تکذیب می کردند ولی بعدا مجبورمی شدند تایید کنند .

همچنین دكتراحمدي‌نژاد تصريح كرد: «اگرخبرنگاربكوشد تا اخباردرست را منعكس كند، قصدش تهييج آني نباشد و بخواهد به انسانها كمك كند تا انتخاب‌هاي درستي داشته باشند ، اين كار بسيار حساس، دشوارودرعين حال لذت بخش و خداپسندانه است. »

من فکر می کنم این جمله به خاطراهمیت فراوان نیاز به تفسیر ورمزگشایی دارد. یعنی برای فهم درست آن خواننده باید با برخی مفاهیم آشنا باشد:

«اگرخبرنگاربكوشد تا اخباردرست را منعكس كند» یعنی اگرخبرنگاربکوشد تا اخباررا به نفع دولت تنظیم و مخابره کند.

«قصدش تهييج آني نباشد وبخواهد به انسانها كمك كند تا انتخاب‌هاي درستي داشته باشند»، یعنی یک کاری کند که درانتخابات بعدی هم مردم ما را انتخاب کنند.

«اين كار بسيارحساس، دشوارودرعين حال لذت بخش و خداپسندانه است.» یعنی درست است که این کار خیلی سخت است و به انرژی فراوانی نیاز دارد ولی ماهم قدرنشناس نیستیم و کاری می کنیم که لذتش را ببرند. ازسفرهای همراه تا سوخت ویژه وغیره!

رييس جمهوري در این سخنرانی همچنین جمله ای دیگری فرموده اند که قضاوت درمورد آن با خودتان. ایشان گفته است: « در فرهنگ ما آميختن كذب و صدق به قصد فريب افكار عمومي راهي ندارد!»

 

قالیباف: شرايط شهادت براي خبرنگارها فراهم‌تر است

سردار اسبق سپاه و فرمانده سابق ناجا وشهردارفعلی تهران هم در وبلاگش نوشت : «شرايط شهادت براي خبرنگارها فراهم‌تر است.» که این خود نشان می دهد قالیباف هم فهمیده است که کارخبری درایران مثل راه رفتن در میدان مین است!

علی ایحال از آنجا که همیشه عده ای آدم ترسو هستند که مثل نگارنده این سطورعلاقه چندانی به عملیات شهادت طلبانه در عرصه مطبوعات ندارند، توصیه می شود برای استفاده حداقل(!) از این شرایط فراهمتر موارد زیر رعایت شوند:

1- سرتان را بیشتر از ارتفاع سنگر بالا نیاورید.

2- جلو پایتان را خوب نگاه کنید.

3- حرف درست، حرف مافوق است.

4- با سروصدای اضافی به دشمن گرا ندهید.

5- خودی ها را دورنزنید.

ضمنا انرژی هسته ای هم حق مسلم ماست!

 

نجابت: تعداد خبرگزاری های ولگرد درمجلس زیاد شده است

شرختام برنامه اظهارات حسین نجابت نماینده تهران عضو شورای مركزی فراكسیون اصولگرایان است که درآستانه روز خبرنگار گفت: «تعداد خبرگزاری های ولگرد در مجلس زیاد شده است.»

البته نجابت در مورد سایر افراد ولگرد درمجلس چیزی نگفت!

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 5:4 PM توسط مدیر وبلاگ |

اخیرا یک مقام عالیرتبه قضایی اعلام کرد که بهتر است زوج ها در خیابان دست همدیگر را نگیرند که طبیعتا منظور ایشان از «زوج ها» زن و شوهرها هستند والا اگر منظور زوج های غیر زن و شوهری بودند، بجای "بهتر است" گفته می شد «باید». حتی شاید در آن صورت ساختار کل جمله هم عوض می شد و به صورت قاطع تری در می آمد با چنین شروعی «اگر زوج ها در خیابان دست همدیگر را بگیرند...!».

 

این موضوع اندکی موجب سردرگمی زوج هایی شده که تا پیش ازاین عادت داشتند درهنگام قدم زدن یا عبور از خیابان دست هم را بگیرند، وهرچند که موضوع کوچکی است، اما چون تا پیش ازاین روزانه چند میلیون ازشهروندان ایرانی به آن مبادرت می ورزیدند و ازاین به بعد هم محتاج به ترک آن و اصلاح رفتارهای خود در خیابان هستند؛ احساس تکلیف کردم تا یک راهنمای واجب و فوری برای زوجینی که قصد راه رفتن در خیابان را دارند بنویسم.

 

نخندید

البته بعید می دانم توصیه ای به این واضحی احتیاج به یادآوری داشته باشد. چراکه اصلا خود خنده باعث جلفی و سبکی است چه رسد در خیابان و چه برسد در کنار یک عنصر غیر همجنس. شرم آور است ولی فکرش را بکنید که دو غیر همجنس نفر دارند در یک خیابان راه می روند و لبخند می زنند. وامصیبتاه! یک نفر این منظره را ببیند با خودش چه فکر می کند؟ با خودش نمی گوید این ها دارند به چی می خندند؟ به اوضاع سیاسی مملکت می خندند؟ به اوضاع اقتصادی؟ به وضعیت اجتماعی؟ به طرح های امنیتی؟ اصلا خود همین ها مستوجب تذکر و برخورد است چه برسد به اینکه خنده ها و لبخندها مشکل منکراتی هم داشته باشد که فرض بر آنست که دارد.

 

دست همدیگر را نگیرید

فراموش نکنید که اینکه شما با هم چه نسبتی دارید را روی پیشانی تان ننوشته اند. در نتیجه هیچگاه به خودتان نگویید «ما که معلومه زن و شوهریم» و به اینکه تیپتان معمولی است یا پنجاه سال سن دارید یا بچه همراهتان است و از این قبیل چیزهایی که هیچگونه سندیتی ندارند، اعتماد نکنید. آنچه که یک تذکر دهنده وظیفه شناس می بیند دو نفر از جنس مخالف است که با هیچ حفاظی دو عضو بدن همدیگر را گرفته اند و از این طریق به گسترش منکرات و ایجاد صحنه های زشت خیابانی کمک می کنند.

 

گفتگو نکنید

زبان سرمنشا تمام سوتفاهم ها و دردسرهاست. این را از عرفای خودمان مثل مولوی و سعدی گفته اند تا فیلسوفان غربی نظیر ویتگنشتاین؛ در نتیجه تا می توانید از حرف زدن در خیابان پرهیز کنید مگر اینکه گزارشگر یکی از شبکه های صدا و سیما از شما بپرسد « چرا شما و تمام آحاد شریف و همشهریان مومن در فلان مراسم شرکت خواهید کرد؟» اما مگر همیشه در آستانه راهپیمایی و انتخابات است که شما و خانواده و سایر شهروندان فهیم و مومن و خانواده هایشان قرار باشد به زوج زوج به خیابان بیایید تا به وظیفه تان عمل کنید و مگر چقدر احتمال دارد که در چنین موقعیتی از شما بخواهند حرف بزنید؟ و واقعا اگر از این قبیل استثناها بگذریم، چه لزومی دارد شما در خیابان، با همسرتان حرف بزنید؟ اصلا گیریم که حرف زدن شما با همسرتان هم هیچ اشکال شرعی و قانونی نداشته باشد اما آیا واقعا شما راضی هستید که با اشاعه این قبیل اعمال شبهه انگیز، حاشیه امنیتی برای اراذل و اوباشی که دوست دارند آزادانه با دوست غیرهمجنسشان در خیابان حرف بزنند درست کنید؟ نه. هیچکس دلش آفتابه نمی خواهد.

 

نگاه رو به جلو

آدمی که مشکل نداشته باشد و دلش تذکر و توبیخ و انتقال و تعهد و این جور چیزها نخواهد، وقتی دارد در خیابان راه می رود، جلوی پایش رانگاه می کند و بر نمی گردد خدای ناکرده بغل دستی اش را نگاه کند؛ به خصوص اگر بغل دستی اش همسرش باشد که مجبور است یک عمر نگاهش کند. اصلا به همین دلیل همینکه دو نفر که دارند در خیابان با هم قدم می زنند برگردند همدیگر را نگاه کنند، این خودش ثابت می کند با هم زن و شوهر نیستند و اینکه دونفر که با هم نسبت زن و شوهری ندارند برگردند همدیگر را، آن هم توی خیابان نگاه کنند این خودش تولید مفسده می کند و باید با آن برخورد شود. این است که به مصداق "قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت"، توی خیابان بجای این جور جلف بازی ها جلوی پایتان را نگاه کنید که توی چاله نیفتید. یا بدتر از آن از توی چاله درنیایید و بلافاصله در چاه بیفتید.

 

فاصله را حفظ کنید

حتما باید همه چیز را گفت؟ کار که از محکم کاری عیب نمی کند یا اگر بکند زیاد عیب نمی کند. واقعا چه اصراری هست که دو نفر صرفا به این دلیل که زن و شوهر هستند در خیابان به هم بچسبند؟ البته منظورم از چسبیدن این است که با فاصله کمتر از نیم متر راه بروند. تمام اشکالاتی که بر دست هم را گرفتن از نظر قانون گذار و قانون بردار مترتبند، به دلایل منطقی می توانند بر این موضوع هم وارد باشند. از قدیم هم می گفتند دوری و دوستی وحالا حتی می توان گفت دوری و دوستی و امنیت اجتماعی.

این است که برای استحکام مبانی دوستی، اخلاقی و امنیتی هم که شده با حفظ فاصله مطمئنه از او حرکت کنید و فقط گه گاهی زیرچشمی بپایید که یک وقت گم یا سرقت نشود؛ چرا که در این صورت نه من و نه هیچکس دیگر مسئول آن نخواهیم بود!

نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 5:32 PM توسط مدیر وبلاگ |

خواص ازدواج براي آقايان

 

- قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد. نتيجه‌گيري اخلاقي: سحرخيز شدن

- قبل از ازدواج رفتن به سفر بي‌‌اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط بااجازه. نتيجه‌گيري اخلاقي: كسب اعتبار

- قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي‌‌‌‌منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت. نتيجه‌گيري اخلاقي: تقويت‌ معده

- قبل از ازدواج استراحت مطلق بي‌‌جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت. نتيجه‌گيري اخلاقي: ورزيده شدن

- قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه‌داري و شستن ظرف. نتيجه‌گيري اخلاقي: همدردي با خانم‌ها

- قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم. نتيجه‌گيري اخلاقي: مستقل شدن

 

خواص ازدواج براي خانم ها

 

- قبل از ازدواج وزن ايده‌آل با چهره‌اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوي. نتيجه‌گيري اخلاقي: آمادگي بدن در مقابله با روزهاي سخت

- قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير و گوشت. نتيجه‌‌گيري اخلاقي: آموزش ايستادگي

- قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست و شوي خانه و لباس. نتيجه‌گيري اخلاقي: پرشدن اوقات‌فراغت

- قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس. نتيجه‌گيري اخلاقي: شهرت بادآورده

- قبل از ازدواج صحبت تلفني بي‌‌محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفي حتي براي ده دقيقه. نتيجه‌گيري اخلاقي: حفظ عضلات صورت

- قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارك سر كوچه.‌ نتيجه‌گيري اخلاقي: در امنيت كامل به سر بردن

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 1:47 PM توسط مدیر وبلاگ |

صد بار براي همه ما sms شده كه «دوست داري يه خر بوست كنه، يا يه بوس خرت كنه؟!». البته بوسيدن ومهمترازآن بوسيده شدن(!) ازاهم اموراست، اما خود اين عمليات خطير، پستي بلندي ها ودرگيري ها ومسايل ومشكلات وهزينه هايي(!) در پي دارد كه نگو و نپرس!. درهرحال گاهي اين بوسيدن، جوگير ميشود. گاهي هم دردسر مي شود، و گاهي هم نمي شود (فبها!). اما گاهي:

 

- گاهي خطرناك هست (شتتتررررق!)

- گاهي اصلاً دلت نمي خواهد (ايييييي!!)

- گاهي قدت نمي رسد!

- گاهي قدش نمي رسد!

- گاهي هردو هم قد هستيم، ولي دماغش نمي گذارد!

- گاهي گران است

- گاهي به جون خودم نمي صرفه، انگار نرخ بازار دستت نيست ها!

- گاهي مگر خودت خواهر و مادر نداري!

- گاهي آه اي عشق آتشين و ايضاً آسماني و مهتابي من، زودباش تا كسي نيومده!

- گاهي تاريك بود ببخشيد به خدا نديدم! (مثلاً، ومثلاً باورمي كند و خواهش مي كند و سرخ مي شود و كيف مي كند!)

- گاهي چراغ سبز هست!

- گاهي چراغ چند سال هست كه قرمز مانده!

- گاهي ما خيلي اروپايي هستيم

- گاهي مگه ما اروپايي نبوديم؟ عروسي چيه؟ به من چه كه داداشت بدن سازه؟!!

- گاهي از دور با دست

- گاهي از همان دور با لنگه كفش!

- گاهي موقع خواب

- گاهي با sms

- گاهي پول sms ووي ووي ووي!

- گاهي كثافت ايكبيري عوضي (طرفين مي لبخندند!)

- گاهي تلويزيون (آآآآآه اگر...شانس كه نداريم!)

- گاهي خاك تو سر بي عرضه اش، اصلاً تو باغ نيست...!

- گاهي رئيس جون قربونت برم!

- گاهي مستخدم جون قربون تو هم برم!

- گاهي قراره فردا مريض بشم، مامان اينا مي رن شمال!

و گاهي وقتي داري مي بوسي، چيزي كه خيلي مهمتر از بوسيدن و خر كردن و خر نشدن هست،‌ اينه كه داري كجا رو مي بوسي!

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 5:9 PM توسط مدیر وبلاگ |

سالگرد ازدواج

1- زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2- مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

 

روز زن

1- زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2- مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

 

روز مرد

1- زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2- مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

 

40 روز بعد از تولد بچه

1- زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)

2- مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

 

40 سال بعد

1- زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

2- مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

 

2 ثانیه قبل از مرگ

1- زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم

2- مرد: گشنمه

 

وصیت نامه

1- زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2- مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

 

اون دنیا

1- زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)

2- مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن!!

 

لطفا نتیجه گیری اخلاقی خود را در قسمت نظر خواهی اعلام فرمائید

نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 4:54 PM توسط مدیر وبلاگ |

از آنجا كه امر ازدواج يكي از مهمترين اصول اجتماعي وهمچنين تشكيل خانواده يكي ازمهمترين وبنيادين ترين ساختارهاي اجتماعي ميباشد وهمانطوركه ميدانيد حضوريك پسرمجرد ( عذب؟ يا عزب ؟)‌ در ميان جمعي ، براي آن جمع موجبات معصيت را فراهم ميدارد ، لذا بنده که هميشه حسن نيت و صداقتم را در خدمت به اهالي محترم  وبلاگم  ثابت كرده ام در همین جا اعلام ميكنم كه :

*.*.*من اصلا قصد ازدواج ندارم*.*.*


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 6:22 PM توسط مدیر وبلاگ |

تبلیغات در تلویزیون روز به روز در حال بزنم به تخته پیشرفت می باشد . ما هم سعی کردیم در وبلاگ از بعضی تبلیغات بصورت طنز استفاده کنیم تا شما بیننده محترمه حالشو چی ببری . به قول یارو گفتنی حالی به حولی دددددددد . توجه شما را به پیام های بازرگانی جلب می نمایم .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 5:26 PM توسط مدیر وبلاگ |

طنز : به نام خداوندی که الان مدت هاست اون بالا نشسته ومنتظراست تا هرکس به موفقیتی رسید او را با مخ به زمین بکوبد! قلم بردست گرفته وبنا به دستورخانم معلم انشایی می نویسم درباره بهار.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 5:17 PM توسط مدیر وبلاگ |

شهرام كه خنده‌هاش پر معنا بود

محبوس خيال كردنش بي‌جا بود

اي دوست! تو بهتر از خودم مي‌داني

ازاول قصه آخرش پيدا بود!

 

*****

 

آنان كه بسي به‌من سواري دادند

در بانگ دوبي حساب جاري دادند

ديروز مرا گرفته زندان كردند

امروز چنين مرا فراري دادند

 

*****

 

شهرام كه از وضع جهان كام گرفت

شد در هتل اوين و آرام گرفت

حالا كه گريخته‌ست، ديگر بايد

شهرام رها نمود و الهام گرفت

 

*****

 

آن رشوه دهنده كذايي بگريخت

آن رأفت قوه قضايي بگريخت

شهرام جزايري ز زندان اوين

گويا به جزاير هاوايي بگريخت

 

*****

 

الحق كه چه اقتصاد آزادي داشت

در گوشه زندان چه دل شادي داشت

من مانده‌ام از چه رو فراري شده است

آخر هتل اوين چه ايرادي داشت؟

 

*****

 

پولی که هميشه رخنه در دين بکند

عادت به خلاف عرف و آيين بکند

چون موشک ناسا چه عجب گر سفری

از دام اوين به بام پروين بکند

 

*****

 

شهرام نكو گريخت، بدنامي بين

با مردم پخته خوار، اين خامي بين

گويا كه نمي‌ساخت اوين آب و هواش

گفتند: برو. رأفت اسلامي بين!

 

*****

 

بنگر تو صفاي چشمه ذاتش را

در خير رسانيدن، افراطش را

شهرام گريخت تا كه از سر گيرد

پرونده ناتمام خيراتش را

نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:20 PM توسط مدیر وبلاگ |

طنز / اجتماعی : تا فراموش نشده، بگذاريد همين ابتدا چيزي يادتان بدهم كه درانتهاي كاربه دردتان بخورد. فيلم گربه آوازه‌خوان را ديده‌ايد؟ دراين فيلم قطعه آوازي وجود دارد كه قسمت‌هايي ازآن چنين است:

 

گل پسر داريم هيچ كي نداره / تاج سرداريم هيچ‌كي نداره

تموم گربه‌ها بياييد تماشا / بگيد صد آفرين هزارماشاءا...

 

چون طرزتهيه مدرسه غيرانتفاعي در دوره‌هاي مختلف ابتدايي، راهنمايي ومتوسطه متفاوت است، لذا فعلاً به طرز تهيه يك دبيرستان و پيش‌دانشگاهي خوب اكتفا مي‌كنيم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 5:50 PM توسط مدیر وبلاگ |

طنز / اجتماعی

الهي تو بميري من بمونم

سرقبرت بيام روضه بخونم

الهي سرخک و عريون بگيري

تب مالت و فشار خون بگيري

اگر بردي از اينها جان سالم

الهي درد بي درمون بگيري

 

اي دوست اي دوست

به جهنم که مرا دوست نداري

از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاري

اگر روزي بجز من يار بگيري

الهي تب کني فرداش بميري

الهي تب کني فرداش بميري

نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 2:55 PM توسط مدیر وبلاگ |

طنز / اجتماعی :  زنان موجودات عجيبي هستند و البته به همان اندازه نيز رفتار مردان براي آنها غريب و دور از ذهن است.

آنها قادر هستند زماني كه عشق و علاقه درونشان را ميسوزاند، در ظاهر رفتاري سرد و دافع داشته باشند.

مي‌توانند عمري وفادار باقي بمانند و ميتوانند  لحظه‌اي دل از همه چيز بركنند.

ميتوانند  لحظه‌اي روح خود را عريان نمايند و هرگز تن را برهنه نكنند و مي‌توانند برهنه شوند و هرگز روحشان را عريان به كسي نشان ندهند.

مي‌توانند پيچيده ترين مردها را به نگاهي تسليم كنند و مي‌توانند سالها بدنبال ساده ترين مردها بگردند.آنها غير قابل پيش‌بيني هستند.

مي‌توانند به اندكي محبت رام شوند و مي‌توانند به انبوهي عاشق، اهلي نشوند.......

مثل فلفل ماكاروني هستند كه هم زندگي را خوشمزه و لذيذ مي كنند و هم تند و مهيج و گاهي وقتها هم غيرقابل بلعيدن!

نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:55 PM توسط مدیر وبلاگ |

از قدیم گفتند : خنده بر هر درد بی درمان دواست . می گم تا بخندی . به امید روزی که با فهمیدن واقعیت تلخ پشت طنز باهم گریه کنیم .

 

يك هفته پس از خلقت آدم :

چون حوا بدون پدرومادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.

 

پانصد سال پس از خلقت آدم :

با یک دونه دامن ازاون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف . بلند داد مي زني: هاكومبازانومبا يعني من موقع زن گرفتنمه . بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت جنگ عليه قبيله آدم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم ازاين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسورساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.

 

دوهزاروپانصد سال بعد از اختراع آدم :

انسان تازه كشاورزي را آموخته. وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يک دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني . براي همين با مقدارزيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تومي پرسند:جزخودت كه اومدي خواستگاري چند تا خرديگه داري؟چند مترزمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت درلشگرپادشاه رو به انجام رسانده اي؟

بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.

 

ده سال قبل:

شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند . در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس ازازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.

 

هم اكنون:

به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي آنها آيكن هاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "Add" مي كنيد و با استفاده از آيكن هاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديدی که داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك است را به کاربران معرفی کند .

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 3:59 PM توسط مدیر وبلاگ |

توجه : اين مطالب کاملا جدي است و اصلا قصد شوخی ندارم!

 

چند تا جمله مسخره و خنده داري که روي بعضي محصولات آمريکايي ديده شده:

 

روي جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداري کنيد!

روي جعبه چيپس: شانس خود را براي برنده شدن بيازماييد. احتياجي به خريد نيست، جزئيات در داخل جعبه مي‌باشد!

روي جعبه يکي از غذاهاي منجمد: پيشنهاد ميشود در حالت غير منجمد مصرف نماييد!

روي جعبه پيتزا: لطفا جعبه را سروته نکنيد!

روي قوطي سوپ آماده: تذکر: محتويات بعد از حرارت ديدن، گرم خواهد بود!

روي جعبه اتو برقي: لباسها را قبل از اتو کردن از تن در آوريد!

روي جعبه قرص سرماخوردگي کودکان: براي اطفال زير 12 سال؛ بعد از استفاده از قرص، از رانندگي پرهيز کنيد!

روي جعبه قرص خواب: استفاده از اين قرص با حالت خواب آلودگي توام خواهد بود!

روي جعبه چراغهاي کريسمس: فقط در داخل يا خارج خانه استفاده شود!

روي جعبه چرخ گوشت: از استفاده در موارد ديگر خودداري کنيد!

روي بسته آجيل: قبل از استفاده بسته را باز کنيد!

روي بسته بندي لباس سوپرمن براي بچه‌ها: هشدار، اين لباس توانايي پرواز ندارد!

روي جعبه دستگاه چمن زني: وقتي دستگاه روشن است، تيغه‌ي چمن زني حرکت ميکند!

ته قوطي نوشابه: لطفا از طرف ديگر قوطي، آن را باز کنيد!

روي قوطي اسپري رنگ: از اسپري کردن به روي صورت خودداري کنيد!

روي قوطي فندک: محتوي مواد محترقه!

دوخته شده به گوشه پتو: لطفا در هنگام گردباد، ازاين پتو به عنوان پناهگاه استفاده نکنيد!

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 1:51 PM توسط مدیر وبلاگ |

 

بيل گيتس ميميره و ميره تو آسمون پيش فرشته‌ها. فرشته‌ها ميگن ما فعلا وقت نداريم يک 3-4 ساعتي توي اون اتاق منتظرباش تا به کارهات رسيدگي بشه. بيل گيتس ميره تو اتاق و ميبينه در و ديوار اتاق پر از ساعته. زيرهر ساعتي هم اسم يک شرکت نوشته شده ساعتها هم همه با هم همزمان کار نميکنن و هر کدومشون سرعت بخصوصي دارن.

خلاصه کنجکاو ميشه و ميگرده قسمت شرکتهاي کامپيوتري رو پيدا ميکنه: آي‌بي‌ام، اپل، او‌اس‌2، خلاصه همه شرکتها اونجا ساعت دارن الا ماکروسافت. خيلي بهش بر ميخوره . وقتي فرشته‌ها بر ميگردن ميگه اول جريان اين ساعتها رو بگين :

اونا ميگن در ازاي خرابيهايي که برنامه‌ها و عملکرد شرکتها براي مشتريها بوجود بيارن، ساعت مربوط به شرکت يک ثانيه ميره جلو.

بيل گيتس خوشحال ميشه و با غرور ميگه: پس واقعا جاي تعجب نيست که شرکت من اينجا ساعت نداره.

فرشته‌ها ميخندند و ميگن: آقاي گيتس، ساعت ميكروسافت رو ما 25 ساله تو بهشت به جاي پنكه ازش استفاده ميکنيم.

نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 3:11 PM توسط مدیر وبلاگ |

من تو را از كامپيوترم بيشتر دوست دارم، تو بهترين اميدها را در من Install كردي. عكس تو در Background وجودم قرار دارد. تو روي قلب من با ملايمت كليك مي‌كني.

عشق را در زندگي من Reset كرده و نهايتا تمام غمهاي من را Delete مينمايي. من در هر كجا باشم، قلبم به تو Connect است.

عشق تو قلب و مغز من را هك كرده و نام تو را در جاي جاي وجودم Register نموده است.

اميدوارم هميشه Online باشي.

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 1:43 PM توسط مدیر وبلاگ |

يه وقت هايي پيش مياد آدم دلش ميخواد كه بگه خدا پدر مادر اين مخترع لوازم آرايش رو بيامرزه چون مارو از دست دختراي بي‌ريخت اجتماع راحت كرد!

ولي بر عكس يه وقتهايي آدم تو دلش! از ته دل به خود مخترع و فك و فاميلش فحش ميده!

تا 2-3 سال پيش يه لوازمي بود براي ايجاد تغييرات جزئي و موقت در صورت!

ولي گذشت اون روزگار! برای چي روزگار؟! چون اين 2-3 سال براي ما (پسراي خوش‌تيپ اين مرز و بوم) يه عمر گذشت!

من به كدوم سازماني بگم كه در ايران داره يه فاجعه انساني صورت ميگيره!

آي دخترا... بابا انقدر از اين لوازم آرايش آتاشغال به صورتاتون نزنيد!

اگه خيلي به خودت مطمئني بدون گريم بيا بيرون! حالا چون توئي آرايش كن اشكال نداره... نه اينكه گريم كني و خودتو نقاشي كني و اصطلاحاْ خودتو تو كرم پودر و روژ لب و ريمل و روژگونه و... خفه كني!

اگه فكر ميكني زشتي، حتماْ خدا يه چيزي ميدونسته كه تو رو زشت آفريده !

اگه ميگي زشت نيستي، پس حتماْ براي اينكه جلب توجه كني و لب و لوچه پسراي مردم رو آب بندازي آرايش ميكني! كه كار بسيار خوبي است! نه منظورم اينه كه نكن ، بده!

همين كارا باعث شده كه الان درصد كثيري نزديك به 100 درصد از دختراي اين مرز و بوم و متعلق به جبهه دختران دم بخت در وضعيت ترشيدن قرار بگيرن!

هي با قيافه‌هاي تقلبي مياين جلو پسرها،ما موندیم چیکار بکنیم !! ولي مثل اینکه شما دخترها یادتون رفته كه تو قرن ۲۱‌ام هستيم و پسرا به راحتي گول نميخورن! ياد گرفتن و ميدونن كه قيافه شما تقلبيه (با تو دختر گل نيستم!)

بعد تازه همتون از بي شوهري ميناليد و به راههاي مختلف متوسل ميشين تا يه پسر بدبخت بيچاره و فلك زده رو اغفال كنيد...

از ما گفتن از شما....... 

نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 3:31 PM توسط مدیر وبلاگ |

توجه : مطلب امروز اصلاً طنز نیست و اشاره به یک سری حقایق اجتماعی دارد :

 

سلام عليكم. به مادر سلام برسونيد . مرتيكه مگه نگفتم اشغالاتو جلوي خونه ما نريز. تو غلط كردي گفتي دمپايي كهنه، ملامين كهنه ، نون خشكه مي خريم . خبر خبر نفتي نشي . آقا ببخشيد ساعت داري ؟ نه و سي و پنج دقيقه . ممنون . خواهش مي كنم . خانم خوشگله سوار نمي شي؟ خيلي بي تربيتي . تجریش دو نفر . آقا من پول خرد ندارم . مشكل نيست عزيزم . حالا پولت چقدره؟ پونصدي. هَ هَ . پونصدي خودش ديگه پول خرده. ملت رو به خاك سياه نشوندندبه خدا. همين الان جلو پات يه خانم چادري سوار شد . .... آقا مي شه صدا ضبط رو بلند كني . بروي چشم . ادم فروش دست تو رو شده برام ....... آره مي گفتم اين خانم نشست جلو كنار ما . بعد شروع كرد يواش يواش ...... آقا همینجا پياده مي شم . بفرما. پاسور پاسور . سي دي . نوشابه خارجي. نه قربونت نمي خوام. آقا دعا كميل بخر . چنده؟ سه تا هزار . چرا سه تا ؟ مگه ثوابش فرق داره؟ ماكسيما سفيد رنگ بزن كنار . آقا حركت كن. پيكان حركت كن . اخ ببخشيد. جلو چشمتو نگاه كن بزمجه. مگه كوري. مثل گاو سرتو انداختي پايين كه چي ؟ كتك دلت مي خواد؟ قربان من كه معذرت خواستم. بابام هم ازم معذرت نمي خواد . حالا حسابتو مي رسم . آقا پول خرد داري مي خوام تلفن بزنم. شرمنده فقط دو هزاري دارم . محمود بكش بالا. بوق بوق.مگه توی سواحل نيوزلند داري قدم ميزني ؟ برو تو پياده رو نازی بيا. كوپن قند، شكر، برنج خريداريم . سه راه سيمين سه نفر . آقا شما . من ؟ بله . دانش جویی؟ بله . كارت دانش جویی؟ همراهم نيست . كدوم دانشکده ای؟ فلاني... این چیه توی گردنت؟مگه دختری؟ اسمت چیه؟ دفعه بعد موهاتم كوتاه كن .کارتتو بده و فردا بیا حراست!

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3:25 PM توسط مدیر وبلاگ |

توجه : اين داستان به هيچ وجه وجود خارجي نداشته و كليه شخصيتها خيالي هستند.

تو محله ما هر كي واسه خودش يه لقب داره الا من بيچاره كه همه همون خر صدام مي‌كنن. آخه جريانايي داره واسه خودش، كه باعث شده به خاك سياه بشينم...

كسان زيادي تو محله ما هستن مثلا يكي از اونا كه هميشه عاشقه بهش ميگن (خردل).

دوتام هستن كه مثل كاردو پنير ميمونن آخه يكيشون خيلي خودخواهه و همش من من، ميكنه كه بهش ميگن (خرمن) و اون يكي هم كه همش باهاش دعوا ميكنه بهش ميگن (خرمنكوب).

يكيشونم هست كه از صبح تا شب تو خيابونا ول مي‌گرده و همش به فكر عشقوصفاست (خر كيف) نام داره.

يه خانوم و آقام هستن كه عاشق هم بودن و براي رسيدن به هم كلي سختي كشيدن و چون خيلي براي هم گريه كردن بهشون ميگن آقاي خراب و خانوم خرابه.

يكيشونم هست كه هميشه حرفهاي مردم رو از رو فضولي گوش ميده، بهش ميگن (خرگوش).

يه استاد موسيقي هم داريم كه چنگ ميزنه كه بهش ميگن (خرچنگ).

تو اين ميون يه خانم خيلي خوب هست كه معمولا كار به كار كسي نداره و براي خودش زندگي آرومي‌داره كه چون موهاي اون بوره بهش ميگن (زنبور) و يك مگس هم داريم كه چون از وقتي بدنيا اومد به خاطر مرگ بابا و مامانش، خرها اون رو بزرگ كردن بهش ميگن (خرمگس ).

حالا از همه اين حرفا بگذريم. من اشتباه بزرگي كردم كه عاشق شدم و الان مثل خر پشيمونم. يادم مياد باباي مرحومم مي‌گفت: مبادا يكي بياد و خرت كنه‌ها. منم تو دلم ميگفتم توي خر چه ميفهمي عشق چيه آخه. ولي حالا به حرفش رسيدم....

يه روز داشتم راه ميرفتم و آواز مي‌خوندم كه يه هو يه خانم گاو مثل گاو اومد و بهم تنه زد. منم مثل خر يه لقد زدم بهش. بيچاره بيهوش شد و افتاد روی زمين. خيلي ترسيدم. نمي‌دونستم چي كار كنم. مثل خر تو گل مونده بودم. آخر زنگ زدم بيان و با آمبولانس ببرنش. من هم باهاش رفتم. براي اين كه زودتر خوب بشه و يه موقع گناهي به گردنم نيفته همه كار ميكردم. پول بيمارستان و دوا و دكتر و خلاصه همه چي....

ولي خدا رو شكر كه حالش خوب شد و به خاطر كارهايي كه براش كرده بودم من رو بخشيد. ولي مثل اينكه عاشقم شده بود. ديگه ولم نميكرد. خلاصه اونقدر بهم بند كرد كه دوست دارم و عاشقتم كه بالاخره خرم كرد. وقتي به بابام گفتم كه ميخوام با خانم گاو ازدواج كنم بهم گفت: پسر مگه مغز خر خوردي؟ منم چه ميدونستم، جوون بودم و خريت ميكردم. بالاخره اونقدر اصرار كردم و در مقابل مخالفت مامان و بابام كله خر بازي در آوردم تا تونستم راضيشون كنم.

بله ما با هم ازدواج كرديم و من فكر ميكردم كه با هم زندگي خوبي خواهيم داشت آخه بيش از اندازه بهش علاقمند شده بودم ولي همش اشتباه بود. بر عكس اون چيزي كه فكر ميكردم كه زنم خيلي فهميدست، خيلي هم كم عقل بود، درست مثل يه گاو.

وقتي بچه‌دار شديم مونده بوديم اسمش رو چي بذاريم، آخه اصلا با هم تفاهم نداشتيم .براي همين هم رفتم از مردم سوال كردم: از خانوم سوسك و آقاي مار سوال كردم گفتن اسم بچشون رو گذاشتن (سوسمار).

از آقاي مار و خانوم جوجه تيغي سوال كردم اونا اسم بچشون رو گذاشته بودن سيم خاردار.

آقاي خروس و خانم گربه وحشي هم جواب دادن خروس جنگي.

آقاي اسب و خانم ماهي هم گفتن اسب آبي.

آقاي خر و خانم بز هم (خربزه ) گذاشته بودن.

وقتي داشتم به خونه بر ميگشتم تو راه به يه بچه جوجه برخوردم كه داشت بازي ميكرد. ميخواستم برم سراغ بابا يا مامانش تا در مورد اينكه اسم بچشون رو چي گذاشتن و چي شد كه اين اسم رو انتخاب كردن، سوالاتي بكنم براي همين به بچه جوجه گفتم: پسرم مامان و بابات كجان؟ گفت: من مامان و بابا ندارم... گفتنم: اوه، اسمت چيه؟ گفت: جوجه ماشيني! منم يه بوسش كردم و رفتم.

بالاخره اون شب با زنم كه مثل گاو سرشو انداخته بود پايين و به حرفام بي توجهي ميكرد (من خرو بگو كه هيچي بهش نميگفتم) به اين نتيجه رسيديم كه اسم بچمون رو بذاريم (گاو خر) از همه اين حرفا كه بگذريم، اونقدر زندگي با اين زن برام سخت شده بود كه آخر طلاقش دادم. بعد از اون هم هنوز نتونستم يه زندگي خوب و راحت براي خودم دست پا كنم و توبه كردم كه ديگه عاشق نشم و نذارم كسي خرم كنه.

نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 3:1 PM توسط مدیر وبلاگ |

1- اگر خواب ديديد در يك جاي تنگ و تاريك هستيد كه از ديواره هايش هلوپ هلوپ خون مي چكد و شما در حال شنا كردن در خون هستيد، تعبيرش اين است كه شما در قلب معشوقه تان جاي داريد! در ضمن به شما توصيه مي كنم اينقدر فيلم هاي « سينما ماوراء» شبكه 4 را نگاه نكنيد!

 

2- اگر خواب ديديد در سر كلاس درس هستيد و تالس استاد شماست، تعبيرش اين است كه متاسفانه دچار بحران مثلث معروف(!) شده ايد، ضمن ابراز همدردي با شما، لااقل مراقب باشيد اين مثلث مربع يا پنج ضلعي نشود!

 

3- اگر خواب ديديد سوار يك عدد ژيان هستيد و ناگهان درهايش قفل شد و آتش گرفت ، تعبيرش اين است كه مي توانيد رابطه دوستانه خوبي با باجناقتان برقرار كنيد، راستي از اين به بعد با عينك بخوابيد تا پژو 405 را ژيان نبينيد!

 

4- اگر خواب ديديد يك عدد ماهي هستيد كه در يك تور ماهيگيري گير كرده است و سپس به صورت معجزه آسايي از تور رهايي مي يابد، تعبيرش اين است كه متاسفانه اين وصلت سر نمي گيرد!

 

5- اگر خواب ديديد كه بدون هيچ جرمي زنداني هستيد و در حاليكه به پاهايتان زنجير زده اند، در هواي گرم با يك عدد كلنگ به سنگ ضربه مي زنيد، تعبير خوبي دارد، مبارك باشد، به وصال محبوبتان مي رسيد!

 

6- اگر خواب ديديد صبح ها در يك مهد كودك بچه تر و خشك مي كنيد و بعد ازظهرها دريك رستوران ظرف مي شوريد ، رويم به ديوار(!) تعبيرش اين است كه شما هم « زي ذي» مي شويد!

 

7- اگر خواب ديديد ماهي كوچولوي ناز داخل آكواريم خانه يك دفعه تبديل به كوسه شد و شما را بلعيد، تعبيري ندارد، فقط شبها كمتر شام بخوريد!

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 3:59 PM توسط مدیر وبلاگ |

آدم: الو؟ كجائی؟ چرا موبايلتو جواب نميدی؟

حوا: سلام... هيچی... رفته بودم دو كيلو سيب از درخت ممنوعه بچينم! حالا يه ساعته واستادم اينجا،‌ نه از تاكسی خبريه،‌ نه از شخصی.

آدم: چی ميگی زن؟! تاكسی كه هنوز اختراع نشده بابا!

حوا: اِوا راست ميگيا! پاك يادم رفته بود!

آدم: پياده بيا تورو خدا! اين هابيل بيچاره از گشنگی با جورابش دلمه درست كرد خورد!

حوا: وای خاك عالم! اومدم...! راستی قابيل كجاس؟!

آدم: نميدونم والا! من كه اومدم خونه نبود.. لابد بازم رفته بيرون الواتی! ديشب هم دير اومد خونه و بو سيگار ميداد! اين پسر آخر سر خودشو بدبخت ميكنه! حالا ببين من كی گفتم!

حوا: نگو تو رو خدا! خدا مرگم بده! بچه‌ام گناه داره! برخورد ديروز تو هم باهاش اصلا صحيح نبود! اين طرز برخورد از نظر روانشناسی كاملا رد شده‌‌اس و روی شخصيت بچه تاثير منفی ميذاره!

آدم: من كه چيزی بهش نگفتم! فقط گفتم حق نداره تلويزيون نگاه كنه! مگه ما خودمون بچه نبوديم؟ مگه ما تنبيه نشديم؟ مگه ما از بابامون كتك نخورديم؟ شما زنها اصلا بلد نيستين بچه تربيت كنين!

حوا: خبه حال...ا! خيلی زوده كه تو و امثال تو توی اين دنيا برا ما زنها شاخ و شونه بكشن! شما ماها رو نشناختين هنوز...! اصلا حالا كه اينطور شد امشب از شام خبری نيست! زنگ بزنين از بيرون پيتزا ميوه‌جات براتون بيارن!

آدم: عزيزم! حالا من يه چيزی گفتم! شوخی كردم به خدا...! الو ؟ الو؟

حوا:...

 

«مشترك مورد نظر عصبانی ميباشد! لطفا بعدا شماره‌ گيری نمائيد...!»

 

... و اينگونه بود كه اولين فمينيست دنيا قدرت‌نمايي كرد و صدای اولين مرد دنيا را در گلو خفه كرد!

نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 4:58 PM توسط مدیر وبلاگ |

طنز : ايران خانوم مريض شده و گوشه‌ي خانه افتاده بود و هر لحظه حالش بدتر مي‌شد. در و همسايه‌ها جمع شدند و به عيادت او رفتند. ايران خانوم كسي را نداشت و در دنيا تنهاي تنها بود، بچه‌هايش يكي يكي رفته بودند و كسي حالي از او نمي‌پرسيد.

آتقي روضه‌خوان محل در حالي كه مثل باران بهاري اشك مي‌ريخت و توي سر خودش مي‌زد گفت:

- ايران خانوم چرا رفتي ما رو تنها گذاشتي؟ اوهوو اوهوو اوهوو... و بعد نعره‌ي شيهه‌مانندي كشيد كه آقا تورج كنارش ايستاده بود سقلمه‌اي به او زد:

- هنوز كه نمرده مرد حسابي. صبر كن بينيم چشه آخه.

شمس‌الله خان معتقد بود كه مشكل ايران خانوم پولي است و بايد صدقه‌اي زير سرش گذاشت. بنابر اين دست كرد و از بغل كت چرك‌گرفته‌اش مقداري پول زير بالش گذاشت. آتقي خيلي موافق اين عمل بود. آقا تورج زير لب غرولندي كرد كه:

- مگه گداخونه‌ست؟ داري صدقه ميدي؟

صغرا باجي كه با شوهرش دو روزي تا استانبول رفته بود و حالا ادعا مي‌كرد از دانشگاه استانبول مدرك دارد گفت:

- برين كنار شماها اصلاً نمي‌فهمين. من خودم آكادميكم تا فوق‌سيكلم گرفتم و كلي فيزيوشولي خوندم از همه‌تون هم باسوات‌ترم برين كنار... ايششش، آدم نمي‌دونه با شما مردم عقب‌مونده چيكار كنه.

بعد رفت ايران خانوم را كمي معاينه كرد و پس از لحظاتي گفت:

- طوري نيست. يه مشكل روده‌ايه بايد اماله‌ش كرد.

جمع با هم و با تعجب فرياد زدند:

- اماله!؟

سلطنت خانوم گفت:

- بلا به دور همين مونده آخر عمري خواهرمون كارش به تنقيه بكشه. خوبه والا.

قوچعلي كه عادت داشت سرش را پايين بيندازد و حرف همه را بپذيرد گفت:

- خب راست ميگه مگه نمي‌بينين اين غارجيا چقد پيشرفته‌ن؟

باجي طلعت هم معتقد بود تمام مشكلات و بيماري‌هاي آدم‌ها مربوط به پايين‌تنه آنهاست. خلاصه سر بيماري ايران خانوم بحث و درگيري زيادي درگرفت كه عملاً به بزن بزن كشيده شد. هر كسي چيزي مي‌گفت:

- گاس مال سردرد باشه ببينين چه تبي كرده الان خودم پاشوره‌ش مي‌كنم تبش بياد پايين.

- ببينين شماها نمي‌فهمين. مشكل صفرا داره الان خودم يه كم سكنجبين ميارم صفراشو ببره.

- من ميگم تا دير نشده برسونيمش امامزاده چهارميخ. كلي معجزه كرده تا حالا.

- چقد شما بيسوادين من ميگم مشكل جنتيكي داره.

- يه خورده گل گاو زبون براش دم كنين بابا اين حرف چيه؟

- بابا ضعف كرده شما چرا اينقد نفهمين؟ يه پرس جوجه‌كباب حسابي سرحالش مياره.

- يعني ميگي من خرم؟ چه ربطي به بواسير داره مرد حسابي؟

- ميزنم تو دهنت ها؟ پشمك، تو رو چه به شفا و معاينه...

***

همان طور كه در و همسايه‌ها مشغول دعوا و گيس‌كشي بودند، ايران خانوم نفسش گرفت، آهي كشيد و جان داد و هنوز كسي نفهميد كه چرا ايران خانوم مُرد؟

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:51 AM توسط مدیر وبلاگ |

طنز : گروگانگیری از روزگار قدیم رسم بوده و با جنبه های سیاسی ، اجتماعی ، نمایشی و همچنین با گرفتن حق و حقوق خود و دیگران ، رابطه بسیار تنگاتنگی دارد !!

شایع ترین نمونه گروگانگیری ، مربوط می شود به گروگان گرفتن افراد ثروتمند و به قول بعضی ها " بچه پول دارها " . به امید اینکه خانواده شخص ثروتمند به خواست گروگانگیرها تن در دهند . شاید شما با طرز کار گروگانگیری آشنایی نداشته باشید اما باید خدمتتان عرض شود که گروگانگیری انواع و اقسام دارد و ما به برخی از آنها اشاره خواهیم نمود :

- چندی پیش بنده خدایی فرزند خود را به گروگان گرفته بود و می خواست او را از طبقه پنجم ساختمان به پایین پرت نماید . همسایه ها که فکر می کردند طرف دیوانه شده است با تیمارستان تماس گرفتند . مسئولین بلافاصله دست به کار شدند و برای آنکه دیوانه بودن آن شخص مشخص شود ، علت این کار را از او پرسیدند . آن بنده خدا گفت : دیوانه نیستم فقط شغل ، مسکن ، درآمد و حقوق اجتماعی ندارم . تازه دوروزی هم می شود که چیزی نخورده ایم .

- مادر همسایه مان بعضی وقت ها ، برای نشان دادن نارسایی های موجود در خانه و خانواده ، بخشی از اعضای بدن خود " زبان " را به گروگان می گرفت و تا مدتی با کسی حرف نمی زد !!

- منوچهر بچه محلمان ، هر وقت از دست زن و بچه هایش به تنگ می آمد ، خودش را گروگان می گرفت و ساعت ها گم و گور می شد !!

- برخی ها " قابل توجه بعضی ها " وقتی عصبانی می شوند ، دستهای خود را به گروگان می گیرند و آنها را مجبور به کارهایی می کنند که با عقل و منطق جور در نمی آید . مثل بلند کردن دست خود به روی دیگران ، دست دادن به کسانیکه لیاقت " تماس " ندارند و یا دزدی . شما می دانید که در بیشتر دزدی ها ، دست ها مقصرند !!

- در زندان استرالیا ، زندانی ها که از وضع غذای زندان خسته شده و هوس پیتزای تنوری کرده بودند !!برای رسیدن به هدف ، یکی از هم سلولی های خود را به گروگان گرفتند !! بعد از تلاش های فراوان  ،مسئولین زندان مجبور شدند به خواست زندانی ها تن دهند !! با ورود پانزده پیتزای گرم " برای هر زندانی یک پیتزا " به محوطه زندان ، گروگانگیری به خیر و خوشی پایان یافت !!

نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 1:39 PM توسط مدیر وبلاگ |

صبح به سختى از خواب بيدار مى شويد. راديو را روشن مى كنيد:

«به به...! چه روز قشنگى است امروز. يك روز عالى!»

اما شما معتقديد كه امروز روز بسيار زشت و چرت و پرتى است. يكى از دلايل ناراحتى تان اين است كه از اصلاح متنفر هستيد و امروز مجبوريد كه ريش تان را مرتب كنيد. ماشين ريش تراش را برمى داريد. با عصبانيت جلو آينه حمام مى ايستيد. ناگهان ماشين ريش تراش از مسير خود منحرف مى شود و قسمتى از ريش تان را مى زند. مى خواهيد ريش بلند خود را كوتاه و همسطح قسمت خراب شده كنيد. ولى ديگر خيلى دير شده. چون نصف صورت تان سه تيغه و صاف شده است. پس از اصلاح، كمى از كرم «After shave» پسرتان را به صورتتان مى ماليد.

شما رئيس يك اداره هستيد و امروز كنفرانس مطبوعاتى داريد. مى دانيد اگر با آن قيافه ديده بشويد فاجعه رخ خواهد داد. تصميم مى گيريد با منشى خود تماس بگيريد و جلسه را كنسل كنيد. ولى بهانه اى براى اين كار نداريد. به ناچار تصميم مى گيريد كه بلايى سر خودتان بياوريد كه آن را بهانه كنيد و تا ريش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشويد. به آشپزخانه مى رويد و كارد را برمى داريد. نمى دانيد آن را بايد به كجايتان بزنيد. مى ترسيد كه از شدت خونريزى بميريد. از طرفى هم مطمئن هستيد كه در هر حال اگر با آن شكل و شمايل به اداره برويد، به زودى مجبور به خودكشى خواهيد شد. با خودتان فكر مى كنيد مسموم شدن هم خوب است. در يخچال به دنبال يك ماده خوراكى مى گرديد كه تاريخ مصرف آن گذشته باشد. ولى همه چيز را تازه خريده ايد. از مسموم شدن منصرف مى شويد. فكرى به ذهنتان مى رسد. با خودتان فكر مى كنيد كه مى شود عضوى از بدن خود را عمل جراحى كنيد. سپس در بيمارستان بسترى مى شويد و كسى را به حضور نمى پذيريد تا زمانى كه ريش تان رشد كند. با يكى از دوستانتان كه پزشك است تماس مى گيريد. او عمل آپانديس را پيشنهاد مى كند. ولى شما قبلاً اين كار را كرده ايد. به دكتر مى گوييد دوران استراحت پس از عمل جراحى بايد به اندازه اى باشد كه ريش تان در اين مدت در بيايد. دكتر مى گويد كه چون كاملاً سالم هستيد، تنها دو راه داريد. زايمان كنيد، يا مثل مايكل  جكسون جراحى كنيد. از دكتر خداحافظى مى كنيد. تصميم مى گيريد كه از شدت غم و غصه سكته كنيد. مى نشينيد و به خاطرات خوش زمان مجردى، گول خوردن دوران نامزدى، سئوال هاى روز خواستگارى، طعنه هاى فاميل در شب عقد، اتفاقات مراسم عروسى، ماجراهاى خريد سيسمونى و چيزهاى ديگر فكر مى كنيد. ولى آنقدر اين كار را در اين سال ها هر روز انجام داده ايد كه برايتان عادى شده است و يك ذره هم ناراحت نمى شويد. كنفرانس مطبوعاتى تا دو ساعت ديگر شروع مى شود. تنها يك راه برايتان باقى مانده و آن اين است كه در مسير اداره تصادف كنيد.

پشت چراغ قرمز توقف كرده ايد. بيلبورد سر تقاطع را نگاه مى كنيد. تبليغ يك كرم مو بر صورت است كه براى هميشه موها را از بين مى برد. خنده تان مى گيرد. آرم و شكل كرم برايتان آشنا است. شبيه كرم «After shave» پسرتان است. بيشتر دقت مى كنيد و متوجه مى شويد كه خودش است. صورت صاف تان را در آينه مى بينيد و فرياد مى زنيد:

- خوشگله...!!!...

راننده خودرو كنارى فكر مى كند كه به همسر او متلك انداخته ايد. با عصبانيت مى گويد:

- الان خوشگله را نشانت مى دهم!

سپس پياده مى شود و به طرف اتومبيل شما مى آيد. گاز مى دهيد و فرار مى كنيد. او هم به دنبالتان مى آيد. تعقيب و گريز آغاز مى شود. نمى توانيد از او فرار كنيد. در يك خيابان ناگهان متوجه مى شويد كه پشت سرتان نيست و گم تان كرده است. كمى جلوتر، ورودى يك پاركينگ بزرگ باز است. داخل آن مى پيچيد و تصميم مى گيريد كه مدتى در آنجا بمانيد تا مطمئن بشويد كه راننده عصبانى شما را گم كرده است. يك گوشه از پاركينگ پارك مى كنيد. سرتان را روى فرمان مى گذاريد و نفس راحتى مى كشيد. كسى به شيشه مى زند. نگاه مى كنيد. نگهبان پاركينگ اداره است. شما را بدون ريش نمى شناسد. شما به داخل پاركينگ اداره آمده ايد. راننده آن خودرو كه در تعقيب شما بود خبرنگار است و با همسرش به اداره شما مى آيد تا در كنفرانس مطبوعاتى تان شركت كند.

نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 1:5 PM توسط مدیر وبلاگ |

آمريکا می خواهد بر جهان حکومت کند و تمام کشورهای دنيا را زير سلطه خود در بياورد. البته اين کار می تواند نکته های مثبت و يا منفی داشته باشد. ما توجه شما را به نکته های مثبت اين جريان جلب می‌کنيم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 1:2 PM توسط مدیر وبلاگ |

يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازة وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 4:58 PM توسط مدیر وبلاگ |

 اگر جسارت نباشد، می خواستم خیلی دوستانه و صمیمانه از تمامی همشهریان و هموطنان عزیز در هر پست و مقام و هر مسئولیت و موقعیتی که هستند درخواست کنم: بیایید مسأله ای به نام آلودگی هوا را فراموش کنیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 2:33 PM توسط مدیر وبلاگ |