تبليغاتX
روزنامه نگار

چهار تا دیگه مونده بود

اولیش رو در آورد و آتش زد ، به شعله زرد رنگ خیره شد و ……

شعله از هیبت آمدن مردی سرفرو داد و خاموش شد .   

مرد : پاشو پاشو ، این مسخره بازی ها مال کارتون هاست !!

دخترک هراسان به مرد خیره شد  .

مرد : هرکی از راه می رسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه

با حالت پرخاش بهت می گم پاشو .

دخترک برخواست و بی رمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویا باقی مانده گشت .

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:18 PM توسط مدیر وبلاگ |

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود

 برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .

همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،

 برای همیشه …

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 7:13 PM توسط مدیر وبلاگ |

در دستان کوچک دخترک دو سیب سرخ بود که زیر پیراهنش پنهان کرده بود.

لب جاده به انتظار سوار نشسته بود تا سیبها را با او قسمت کند.

سوار شتابان به دخترک رسید لحظه ای مکث کرد

دخترک سیبها را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوار تعارف کرد.

سوار سرخ ترین قسمت سیب را کند و به راه خود ادامه داد.

عطر سیب در فضا پیچید و همه ی آنها که نمی دانستند چرا دخترک لب جاده

نشسته به سمت دخترک و سیبها حرکت کردند

و در یک چشم بهم زدن سیبها بین همه تقسیم شد

و دخترک هاج و واج به مراسم سیب خوری و دستهای خالیش نگاه می کرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 6:51 PM توسط مدیر وبلاگ |

از پشت دیوار به پسرش نگاه میکرد.

پسر در حالی که جعبه شیرینی در دستانش بود، مشغول تعارف کردن شیرینی به رهگذران بود.

جعبه خالی میشد در حالی که هنوز چیزی به او نرسیده بود.

آخرین قطعه شیرینی هم که برداشته شد، پسر جعبه خالی را گوشه خیابان رها کرد و رفت.

از اینکه چیزی به او نرسیده بود بسیار ناراحت بود.

ناگهان دسته گنجشکان به جعبه شیرینی و تکه های شیرینی در آن حمله کردند و با شادمانی مشغول خوردن شدند.

حالا مرد خوشحال بود ، چون با دست پر به آسمان باز میگشت.

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 6:34 PM توسط مدیر وبلاگ |

همیشه با منی...

از وقتی فهمیدم بهت نیاز دارم، همه جا رو دنبالت گشتم. نمی دونی چقدر سختی کشیدم تا بتونم پیدات کنم. همون اول که چشمم بهت افتاد، احساس کردم اونی رو که می خواستم بدست آوُردم. وقتی با منی دنیا برام روشن و شفافه. تو چاره دردمی و همیشه جلوی چشممی.

عینک من، تو واقعاً یک نعمتی!!!

 

ترس ...

سکوت همه جا را فرا گرفته بود. عرق از سر و رویم می چکید. می دانستم امشب هم مثل شبهای پیش به سراغم می آید. اما من آمادگی کامل داشتم تا نابودش کنم. در جا میخکوب شده بودم. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. احساس کردم هر لحظه نزدیکتر می شود. چندین ساعت بود که انتظارش را می کشیدم. خودم را برای مقابله با او آماده کردم. دیدمش. وسیله دفاعی ام را برداشتم.

دمپایی را به طرفش پَرت کردم. ایندفعه به هدف خورد. ای سوسک کثیف... 

 

 

 

کجاست؟

- کجاست؟  کجاست؟

با ابروهای درهم کشیده و موهای پریشان داخل اتاق می شود و هرچه جلوی دستش می آید را با عصبانیت پَرت می کند. نزدیک کمدش می شود و به دنبال گمشده ای، همه چیز را به هم می ریزد. زیر چشمی، نگاهی به من می اندازد و چیزی با خودش می گوید:

- آخه چند دفعه گفتم کسی به وسایل شخصیم دست نزنه؟ به عینک من چیکار دارین؟

عصبی و سردرگم است، از گشتن کمد، چیزی عایِدش نمی شود. درِ کمد را محکم به هم می زند و بر می گردد. از جلوی آینه قدیِ چسبیده به دیوار می گذرد، با تعجب می ایستد، سمت آینه  برمی گردد و نیم نگاهی به آن می اندازد، خجالت زده می شود از پیش قضاوتش، اخمهایش را باز می کند، عینک را از روی سرش برمی دارد و به سرعت از اتاق خارج می شود.

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 6:24 PM توسط مدیر وبلاگ |

بابا خسته از بیرون برگشت . گفتم بابا گشنمه .

بابا آب داد.

زنگ خونه رو زدن . صاحبخونه بود . به بابا گفت خجالت نمیکشی چند ماهه اجاره ندادی؟

بابا گفت الان چند ماهه بیکارم نون هم تو خونه برای خوردن ندارم.

بابا برگشت . گفتم بابا گشنمه .

بابا اب داد.                  

نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:18 PM توسط مدیر وبلاگ |

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود

برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .

همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،

 برای همیشه …

نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 10:12 PM توسط مدیر وبلاگ |

دريا گفت: مرغ دريايي مي‌نشيند توي دل من

آسمان گفت: مرغ دريايي

پرواز مي‌كند توي دل من

دريا موجي شد

آسمان ابري شد

وقتي مرغ دريايي ماهي‌ها را مي‌بوسيد!

نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 10:10 PM توسط مدیر وبلاگ |

روي بلندترين برج شهر، نشسته بود و به زندگي نگاه مي‌كرد كه صد مرتبه كوچك تر در جريان بود.آدم‌ها چون مورچگان و ترن چون ماري بر خاك مي‌خزيدند. چشم به آسمان دوخت. ستاره‌ها بزرگ‌تر شده بودند و نور خورشيد تندتر شده بود. چشمانش را بست، بال گشود و خود را رها كرد تا سفرش به زندگي يا آسمان به دست تقدير باشد. وقتي چشم باز كرد، آدم‌ها بزرگ تر مي‌شدند، ترن بر ريل راه‌آهن مي‌خزيد و ستاره‌ها كوچك مي‌شدند.

نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 7:36 PM توسط مدیر وبلاگ |

هفته‌ها بود كه كوه را مي‌كنديم. صخره‌هاي عظيم را از روبه‌رويمان بر مي‌داشتيم و از سنگ‌ها مي‌گذشتيم تا به آن سوي كوه برسيم. آن طرف كوه سرزمين آرزوهايمان بود و براي رسيدن به آن بايد دل سخت و سياه سنگ‌ها را مي‌شكافتيم. درست در روزي كه گفته مي‌شد نصف تونل كنده شده است، تيغه كلنگ يكي از ما به تيغه كلنگي از سمت روبه‌رو برخورد كرد و بعد كوه شكافته شد و عده‌اي خسته و خاك آلود چون ما پيدا شدند. براي هم راه باز كرديم و از هم گذشتيم. هر يك راهي سرزمين آرزوهايمان بوديم.

نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 7:35 PM توسط مدیر وبلاگ |

سر پيچ از هم جدا شدند. يكي زنداني بود، ديگري زندانبان.

زنداني دوره محكوميتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را.

چمدان‌هايشان پر از گذشته بود، حوله كهنه، ريش تراش زنگ زده و آينه جيبي و...

آنها سرنوشت مشترك داشتند. هر دو خاطرات خود را پشت ميله‌ها گذاشته بودند.

و وقتي سر پيچ از هم جدا شدند، برف بر هر دوي آنها يكسان مي‌باريد.

نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 6:29 PM توسط مدیر وبلاگ |

همه شيرجه زدند توي رودخانه. همه مردهاي شكم‌گنده و جوان‌هاي خوش‌تراش.

زن‌ها هم تا توانستند با جيغ‌هاي كشيده كمكشان كردند. چشم‌هاي وق‌زده يكي‌يكي به سطح مي‌آمدند و فرو مي‌رفتند اما فايده‌اي نداشت و از پيكر بي‌جان يا نيمه‌جان دريا خبري نبود.دريا توي رودخانه غرق شده بود.

نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 7:46 PM توسط مدیر وبلاگ |

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 5:56 PM توسط مدیر وبلاگ |

يكي بود، يكي نبود. و همان‌طور كه تقريباً در تمام داستان‌هاي قبلي اعلام شده، غير از شخص خدا هيچ كس نبود. سال‌ها و بلكه قرن‌ها پيش در يكي از ممالك راقيه‌ي مترقيه، يك پادشاه پيرپاتال هاف‌هافو بود كه داشت روزهاي آخرعمرش را مي‌گذراند؛ اما همچنان با اصرار تمام بر ملت فهيم كشورش سلطنت مي‌كرد. اين پادشاه از بد روزگار تنها يك پسر ده- دوازده ساله داشت كه آن راهم ازطريق همسر صدوسي‌ونهمش به‌دست آورده بود. درنتيجه اين پسر تنها گزينه‌ي موجود براي حكومت و سلطنت در كشور بعد از خودش بود. اين موضوع علاوه برامراض لاعلاج پادشاه، قوزي بود كه بر بالاي قوز قبلي سبز شده بود؛ اما از آنجا كه در آن زمان‌ها با تقدير نمي‌شد درافتاد، پادشاه پيربالاخره رضايت داد كه مملكت را به گل پسرش بسپرد و ريق رحمت را به سلامتي سر بكشد. اين اتفاق بالاخره افتاد و به اين ترتيب بعد از مراسم خاكسپاري و ترحيم و هفتم و چهلم و... آقاپسر پادشاه طي مراسمي رسمي تبديل شد به شاه مملكت.

 

اما بشنويد از طبقات محروم جامعه‌ي فوق الاشاره، يعني همان جا كه يك آقاپسر فقير بيچاره كه روزگارش را با شغل شريف باربري در بازار مي‌گذراند والبته پدرومادرش را هم از دست داده بود و با يك عده فقير بيچاره‌ي ديگر توي يك بيغوله در خارج شهر زندگي مي‌كرد، زندگي مي‌كرد.

 

« لابد پيش خودتان مي‌گوييد: خب، اين دوتا چه ربطي به هم دارند؟ آنها كه فيلمش را ديده‌اند، مي‌دانند كه قيافه و هيكل اين آقاپسر فقير با آن آقاپسر پادشاه مو نمي‌زند. شباهت اين دو تا به حدي بود كه بعضي‌ها فكر مي‌كردند هر دوتا نقش را يك نفر بازي كرده است و البته درست فكر مي‌كردند.)

 

روزي از روزها كه پادشاه تازه كار براي سركشي به گوشه و كنار پايتخت به همراه هيئتي متشكل از 500 نفر از ملازمين و750 نفر از افسران سواره نظام و 300 نفرازمحافظين و دوهزار و 700 نفر ديگر از كاخ باشكوهش خارج شده بود، ناگهان در بين خيل عظيم جمعيت چشمش افتاد به خودش كه در يك لباس مندرس و كثيف لابه‌لاي جمعيت ايستاده بود و او را نگاه مي‌كرد. پادشاه كوچولو كه تا به حال خودش را به‌جز توي آينه نديده بود، از ديدن خودش لابه‌لاي جمعيت كلي ذوق كرد و في‌الفور بدون اين‌كه اطرافيان متوجه شوند، شماره‌ي موبايلش را روي يك تكه كاغذ نوشت طوري كه آقاپسر دومي متوجه بشود و ديگران متوجه نشوند، كاغذ را مچاله كرد و از كالسكه‌اش انداخت بيرون «حالا اين‌كه چطور آن همه آدم كه همگي داشتند پادشاه كوچولويشان را نگاه مي‌كردند، متوجه اين كار پادشاه نشدند، چيزي است كه ذهن تمام مورخين را به خودش مشغول كرده است. ضمن اينكه متعرض اين نكته هم كه سالها بلكه قرنها پيش موبايل كجا بوده كه آقاپسر پادشاه شماره اش را بدهد به آن يكي آقاپسر، نشويد، چرا كه ممالك راقيه مترقيه به خاطر همين پيشرفت هاست كه راقيه مترقيه هستند ديگر، وگرنه پس چي؟».

 

فرداي آن شب، آقاپسر دومي با موبايل آقاپسر اولي تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسي قرار گذاشتند كه همديگر را دم يكي از درهاي مخفي كاخ ملاقات كنند. يكي دو ساعت بعد هم آقاپسر پادشاه و آقاپسر گدا داشتند توي راهروهاي مخفي كاخ قدم مي‌زدند و با هم اختلاط مي‌كردند.

آقاپسر اولي گفت:

- دوست ارجمندم! نمي‌داني چقدر مشعوف شدم كه ديدم همزادي دارم كه با من چونان سيبي است كه از ميان به دو نيم شده باشد.

آقاپسر دومي گفت:

- آره، خيلي باحاله. انگاري تو مني، من توام. منتها توفيرش اينه كه تو شاهي و من گدام.

آقاپسر اولي گفت:

- آري، اما نمي‌داني من چه مايه از پادشاهي بيزارم. من دوست دارم كه آزاد و رها در كوچه‌ها بدوم و موهايم را به دست باد بسپارم و با همسالانم بازي كنم.

آقا پسر دومي گفت:

- راس مي‌گي؟ من هم عشقم اينه كه جاي تو باشم. خيلي حال مي‌كنم كه شاه بشم و اينجا زندگي كنم.

 

اينجا بود كه فكري واحد در ذهن هر دوتا آقا پسر جرقه زد. آنها تصميم گرفتند كه براي مدتي جايشان را با هم عوض كنند. منتها از آنجا كه آقاپسر پادشاه يك چيزهايي هم از رسوم مملكت داري از جمله اهميت رسانه هاي جمعي در حفظ پايه هاي قدرت سرش مي‌شد، تصميم گرفت به جاي اين كه مثل قديم اين كار را مخفيانه انجام بدهند، اين تعويض جا را به اطلاع عموم برسانند. ضمن اينكه چند وقت بود اقشار آسيب‌پذير جامعه به‌علت نرخ بالاي تورم و بيكاري و پديده‌هايي از اين قبيل كه معمولاً در ممالك راقيه‌ي مترقيه پيش مي‌‌آيد، مشغول اعتراض وعدالت‌خواهي و كارهاي بدي از اين دست بودند و داشتند كم كم شورش را در مي‌آوردند.

چند روز بعد، يك كنفرانس خبري در محل كاخ برگزار شد و طي آن، دوتا آقاپسر در مقابل دوربين‌هاي خبرنگاران جايشان را با هم عوض كردند. آقاپسر پادشاه، لباس‌هاي مندرس آقاپسر گدا را تنش كرد و آقاپسر گدا هم تاج جواهرنشان آقاپسر پادشاه را گذاشت سرش. بعد از اتمام كنفرانس هم آقاپسر پادشاه (گداي فعلي) رفت تا توي بازار به شغل شريف باربري اشتغال پيدا كند و آقاپسر گدا (پادشاه كنوني) هم رفت تا امورات مماكت را سامان بدهد. به اين ترتيب يك گردش قدرت در مملكت فوق الذكر اتفاق افتاد كه بسياري از مورخين همين گردش قدرت تفريحي را دستمايه اصلي دموكراسي پنداشته اند كه البته خيلي بيجا كرده اند.

 

اما تعویض مناسب دوتا آقاپسر باعث تغییرات زیادی درمملکت شد. آقاپسر گدا «فکر می کنم لازم نباشد هربار توضیح بدهیم که گدای فعلي همان پادشاه قبلي و پادشاه فعلي همان گدای قبلي است» که توی عمرش فقط خورده بود و «بعد از خوردن آروغ زده بود و....» خوابیده بود و روی کول نوکرهای بابایش تمرین سوارکاری کرده بود، رساندن هر بار را از مبدا تا مقصد نصف روز طول می داد و صاحبان بارهم چون می دانستند این باربر کوچولو پادشاه مملکت است رویشان نمی شد یعنی می ترسیدند چیزی بهش بگویند «چون با خودشان می گفتند کسی که قبلاً حاکم ما بوده از کجا معلوم که بعداً دوباره حاکم نشه؟». تازه بعضی وقتها هم که از فشار کار (!) خسته می شد به همان صاحبان بار دستور ملوکانه می داد که خودشان بارشان را تا مقصد ببرند و کرایه بار را هم به خزانه مملکتی واریز کنند.

 

از آنطرف در دربار هم اتفاقات جالبی افتاد. تا چند روز اول که کارها طبق روال سابق انجام می شد همه چیز روی حساب بود. اما همین که پادشاه جدید کارها را دست گرفت و تصمیم گرفت که تصمیمات بنیادی بگیرد داستان شروع شد. پادشاه جدید اولین کاری که کرد این بود که با صدای بلند اعلام کرد از این به بعد هیچکس حق ندارد بارش را به دوش دیگری بگذارد و هرکس باید خودش بار خودش را این طرف و آن طرف بکند. و به این ترتیب طی طرحی پنج فوریتی که در تاریخ مملکت به لحاظ تعداد فوریت بی سابقه بود، همه باربرها و خدمتکاران دربار را مرخص کرد. بعد از آن تصمیم گرفت اقداماتی در جهت کاهش نرخ تورم و پایین آوردن آمار بیکاری انجام بدهد، اما برای اینکه تصمیماتش یک جانبه نباشد، به پیشنهاد مشاور اعظم «که همان مشاور اعظم پادشاه مرحوم بود» دستور داد مشاوران اقتصادی پادشاه سابق را احضار کنند تا به اودرامر اتخاذ تصمیمات اقتصادی کمک کنند.

 

یک روز صبح همه مشاوران دربار در حالی که خوب دست و صورتشان را شسته بودند و کلی هم عطر و ادکلن به خودشان زده بودند در محضر پادشاه جدید حاضر شدند و دست به سینه و مودب نشستند روبروی اعلیحضرت.

پادشاه بعد از اینکه با همه شان دست داد و روبوسی کرد گفت: ببین داداش! این نشد وضع. معنی نداره که یکی صب تا شب جون بکنه و بار ببره و همیشه هشتش گرو نهش باشه، اون وقت یکی بار نبره و با یه تلفن روزی دو سه میلیون کاسب باشه. باهاس این چیزا... چی؟ حل بشه.

مشاوران با صدای بلند گفتند: بعله.

پادشاه گفت: آباریکلا، حالا بگید طرحهاتونو. هر کی طرحش توپ تر باشه جایزه می دم. می گی نه؟ نیگا کن.

 

مشاور اول گفت: اعلیحضرتا! بنده عرض می کنم باید مواجب عمال و مستمری بگیران را افزایش دهیم تا رعایا دچار رفاه شوند و اندکی از سروصدایشان بخوابد.

مشاور دوم گفت: پادشاها! به نظر بنده باید به رعایای مملکت وام های گوناگون اعم از وام ازدواج، وام مسکن، وام مرکب، وام زیرانداز، وام جهیزیه، وام کفن و دفن، وام بربری و... بدهیم تا رعایا با دریافت آنها پس از گذراندن مراحل شصت و هفت گانه اداری احساس خوشبختی کنند و اینقدر عدالتخواهی نکنند.

مشاور سوم گفت: سرورم! پیشنهاد من این است که امور رعایا را به خودشان که همان خودمان باشیم واگذار کنیم تا به این ترتیب احساس کنند در اداره مملکت سهم دارند و دیگر این قدر به ما انتقاد نکنند.

مشاور چهارم گفت : سلطانا! باید با فیلم های قشنگ آموزنده کشور دوست و برادرزاده هند و موسیقی های باحال کشور دشمن و باجناق فرنگ روح امید و نشاط را در جوانان این مرز و بوم بدمیم تا آگاه شوند که وضعشان چقدر شبيه وضع بلبل در جوار گل است و سرشان به کار خودشان باشد.

مشاور پنجم گفت: [...]

 

به این ترتیب هر دویست و هفتاد و سه مشاور پادشاه اعم از مشاوران جوان، میانسال، سالخورده و رو به موت نظرات پیشنهادی شان را بیان کردند.

پادشاه پس از اینکه حرف های همه مشاوران را شنید دستی پس کله اش کشید و گفت:خوبه. همینا رو اجرا می کنیم.

و به این ترتیب بود که همه پیشنهاد های جلسه مشورتی پادشاه با مشاوران، در سه سوت تبدیل به مصوبه لازم الاجرا شد و دراختیار تمام دستگاه های اجرایی قرار گرفت.

 

اگر بخواهيم بقيه داستان را هم با همين طول و تفصيل بيان كنيم، بايد آنرا در دو يا شايد هم سه قسمت به انتها برسانيم. براي همين از همينجا يكراست مي رويم سر پايان ماجرا. يعني چند ماه بعد از اجرای كليه مصوبات لازم الاجرا. بله، چند ماه بعد از اجرای مصوبات تازه بود که مشورت مشاوران کار خودش را کرد. قیمت ها به طرز سرسام آوری بالا رفت. مثلاً قیمت هر نان بربری که قبلاً دو چوق بود شد هیفده چوق، کرایه الاغ و قاطر پنج برابر شد، و حتی کافی شاپ ها و کافی نت ها هم نرخ نسکافه و کافه گلاسه را افزایش دادند. چرخ صنعت یواش یواش پنچر شد و تجارت هم بالکل خوابید. در مجموع جان رعایا رسید به اینجایشان «منظور از اینجا در اینجا جایی است بین خرخره و چانه، کمی بالاتر از سیبک گلو». در نتیجه رعایا جمع شدند توي كوچه و خيابان و گفتند چه بکنیم و چه نکنیم و اينها، و بالاخره بعد از اینکه حسابی داد و فریاد کردند، دست آخر همه با هم رفتند پادشاه قبلی را که داشت برای باربران بازارازخاطرات دوران کودکی اش می گفت پیدا کردند و با سلام و صلوات برداشتند و بردندش به کاخ سلطنتی و نشاندندش روی تخت و گفتند بنشین هر جوری دلت می خواهد سلطنتت را بکن. پادشاه جدید را هم با خودشان برداشتند بردند و چرخ دستی اش را بهش تحویل دادند و گفتند تو هم بیا اینجا بارتو ببر.

 

بدین ترتیب همه چیز به روال عادی خودش برگشت. دوباره رعایا مشغول کار شدند، امرا مشغول امارت، فقرا مشغول فقر، اغنيا مشغول غنا، تجارمشغول تجارت و سیاحان مشغول سیاحت «این آخری را صرفاً به خاطر قافیه آوردیم. دلیل دیگری نداشت». معترضین و عدالتخواهان هم سرگرم اعتراض و عدالتخواهی شان شدند و کلاغه را به خوبی و خوشی به نزديكيهاي خانه اش رساندند.

 

در نتيجه پس ما باید از این داستان نتیجه بگیریم که:

1- هر چیز به جای خویش نیکوست. وگرنه پس چی؟

2- پادشاهان جدید باید مشاوران جدید انتخاب کنند.

3- گردش قدرت گاهی باعث تنوع می شود، گاهی باعث تمرد «این یکی را هم صرفاً به خاطر وزن آوردیم. گفتیم که یک وقت فکر بد نکنید.»

 

نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 4:0 PM توسط مدیر وبلاگ |

«جان بلا نکارد» از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او راهرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 5:3 PM توسط مدیر وبلاگ |

دختر جوان وقتي پا در محضر گذاشت، هيچ كس نمي دانست كه چه مهريه اي را براي زندگي و پيوندش در نظر گرفته است.

پوران دختري تحصيلكرده و باسواد بود. پدرش وضع مالي خوبي داشت و هميشه در فكر اين بود كه براي پوران زندگي بهتري ايجاد كند. چند پسر پولدار در ميان خواستگاران پروپاقرص پوران به چشم مي خوردند.

ـ بابا جون! پسر حاج حسين فكر كنم از همه براي تو مناسب تر باشد. هم پسرش اهل كاسبي است و هم پدرش آدم با مكنت و ثروتي است. حاج حسين مي گفت اگر اين وصلت جور بشود براي عقدت يك كيلو طلا مي خرند و مهريه ات را هم ۵ هزار سكه طلا در نظر گرفته است.

حالا نظرت چيست؟

پوران سرش را زير انداخت.

ـ پدر اگر اجازه بدهيد من نظرم را به شما بگويم.

ـ خب بگو دخترم!

پوران سرش را زير انداخت.

ـ راستش پدر جان! به نظر من تقي از همه خواستگارانم مناسب تر است.

من او را انتخاب كرده ام.

پدر نگاهي جدي به پوران كرد.

ـ دخترم اين پسر يك لاقبا است. آه ندارد كه با ناله سودا كند، آن وقت تو او را انتخاب كرده اي؟

پوران آنقدر پافشاري كرد كه پدرش ديگر سكوت كرد.

ـ هر كاري مي خواهي بكن!

پوران تصميم اش را گرفته بود و حالا پا در محضر گذاشته بود.

ـ پوران براي مهريه چه مي خواهي بكني؟

دلواپسي در نگاه مادر موج مي زد. پدر سرش را بلند نمي كرد و تقي گوشه اي ايستاده بود.

محضر دار نگاهي به دختر جوان كرد.

ـ براي مهريه عروس خانم چه مبلغي در نظر گرفته ايد؟

تقي گفت:

ـ عروس خانم خودشان مهريه شان را تعيين مي كنند.

همه چشم به دهان عروس دوخته بودند.

ـ مهريه من يك جفت كبوتر سفيد است.

عاقد به خواست و رضايت عروس و داماد صيغه عقد را جاري كرد.

نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 9:18 PM توسط مدیر وبلاگ |

شرکت مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد. رئیس کارگزینی با او مصاحبه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.

سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را برایتان بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع بدهم.»

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»

رئیس کارگزینی گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد.

بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها را فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی‌اش را بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) بر پا کرد. 5 سال بعد، مرد دیگر یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکا بود.

او شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده ا‌ش برنامه‌ربزی کند و تصمیم گرفت بیمه‌ عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانسته اید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟»

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 6:40 PM توسط مدیر وبلاگ |

داستانک : خیلی هیکل درشت و قوی داشت . خیلی خوش تیپ بود . کم کم لاغر و لاغرتر شد . همه می گفتن معتاد شده ، رنگش که زرد بود ، تازگی ها سیگار هم می کشید . پوست و استخون شده بود . با بچه محلا مسخرش می کردیم ، دیگه تحویلش نمی گرفتیم ، توی جمع راهش نمی دادیم . حتی چند باری بهش توهین هم کردیم . اما فقط می خندید و می رفت . مدتی ازش خبری نبود . تا اینکه یک روز حجلشو سر کوچه دیدیم . فهمیدیم سرطان داشته......

نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 5:33 PM توسط مدیر وبلاگ |

داستانک - پسرک با غرور نگاهی به صف دیگر کرد و بعد نگاهی به روپوش سرمه ای اش انداخت . باورش نمی شد چقدر زود بزرگ شده و حالا توی صف کلاس اول راهنمایی ایستاده بود . آنقدر خوشحال بود که نفهمید که چه وقت وارد کلاس شد . صدای آقا معلم بود که افکارش را پاره کرد . سلام بچه ها من صولتی هستم ، معلم ادبیات شما ! خوشحالم که امسال با شما هستم . لطف کنید شما هم خودتان را معرفی کنید .

صدای بچه ها ، توی اتاق پیچید ، رضا ، پدرم دکتر هستند .

- احمد ، رئیس بانک .

- شهرام ، مهندس برق .

- پسرم شما ؟ حواستان کجاست ؟

پسرک ایستاد ، منو و منی کرد ، گفت : آ....قا....ا ، اجازه ، من طاهر هستم . شغل پدرم !......

تمام شادی هایش رنگ باخت ، نگاهی از سوی پنجره به خیابان انداخت ، خش خش برگ های پاییز زیر جاروی دسته بلند پیر مرد نارنجی پوش ، ناله ای کرد و تمام شادی اش را در هم تنید.....

پسرک آب دهانش را قورت داد و نفسش را که سینه اش حبس شده بود به یکباره آزاد کرد و گفت : شغل آزاد !!

نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 5:43 PM توسط مدیر وبلاگ |

داستانک : هنوز داشت به سوال ها پاسخ می داد . برخی از سوال ها بدون جواب مانده بودند و به بعضی اشتباه پاسخ داده بود . امتحان سختی بود . می خواست جواب های غلط را پاک کند که وقت امتحان تمام شد . دیر به فکر جبران و پاک کردن افتاده بود . چون او دیگر مرده بود .

نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 5:39 PM توسط مدیر وبلاگ |

درزمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را دروسط جاده قرارداد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازکنارتخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و......

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.  نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیرتخته سنگ قرارداده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 3:7 PM توسط مدیر وبلاگ |

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی،غم،غرور،عشق و......

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.  همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا اخرین  لحظه بماند،چون عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که باقایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفرشوم؟

ثروت گفت: نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که راهی مکان امنی بود،کمک خواست.غرور گفت: نه،نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف  خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده من با تو بیایم . غم با حزن گفت : آه،عشق،من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدرغرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالا تر می آمد وعشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت وازاو پرسید:آن پیرمرد کی بود؟

علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 2:10 PM توسط مدیر وبلاگ |

داستانك : جوان کنار آتش نشسته بود و پولهایش را درون آتش می ریخت . او دوست داشت بدون اینکه به خود ضربه ای بزند پولهایش را درون آتش بریزد !!

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 9:33 AM توسط مدیر وبلاگ |

داستان : با همسر در منزل نشسته بودیم و به بیکاری مان فکر می کردیم . تا چند هفته پیش در کارخانه ای کار می کردیم که برای بچه ها پازل های فکری می ساخت . از زمانیکه کارخانه ورشکست شد ، جفتمان خانه نشین شده بودیم . در عوض بچه مان به جای ما می رفت سر کار و خرج زندگی مان را در می آورد . من و همسرم برای فرار از بیکاری ، شطرنج و منچ بازی می کردیم ، چای می خوردیم ، روزنامه می خواندیم ، تلویزیون تماشا می کردیم و اگر بچه مان بهمان پول تو جیبی می داد ، می رفتیم سینما و فیلم می دیدیم یا می رفتیم رستوران . یک روز با وارد شدن گنجشک به اتاق ، بازی جدیدی به ذهنم خطور کرد و فورا دست به کار شدم . پس از گرفتن آن پرنده بی زبان ، کله اش را از جا کندم و پاها و بالهایش را یکی یکی از تنش جدا کردم و روی میز چیدم . بعد با هم مخلوط شان کردم . حالا یکی یکی اعضای گنجشکه را برداشتم و شروع کردم به نصب کردن آن . اول پای چپش را چسباندم به شکمش ، پای راستش را چسباندم به کمرش ، بالهایش را گذاشتم سر جایش و در آخر نیز سرش را همانطوری که بود چسباندم . به نظرم بازی جالبی آمد ، برای همین من و همسرم تصمیم گرفتیم چند تا از دوستان قدیمی مان را جمع کنیم و بازی جدید را به آنها هم یاد دهیم . آنها هم مثل ما بیکار شده بودند و از این بازی استقبال کردند ، پس شروع کردیم به تکه تکه کردن هم .داشت به همه مان خوش می گذشت که یکهو صدای بازشدن در آمد و بچه مان وارد خانه شد . وقتی آن وضع را دید ، من و مادرش را دعوا کرد و گفت که پول اضافی برای مهمانی دادن زن و مرد های بیکار و مفت خور را ندارد . ازش عذرخواهی نموده و با شرمندگی دوستانمان را راهی کردیم . پسرمان خیلی عصبانی بود و به این راحتی ها هم آرام نمی شد . اما یکهو انگار که جرقه ای به ذهنش زده باشد ، اخم هایش را باز کرد و لبخند غریبی زد . او راه جدیدی برای پول در آوردن پیدا کرده بود . من و مادرش را گذاشته بود جای همان بازی کشف شده و از زن و مردهای بیکار دعوت به عمل می آورد تا بیایند و پازل بازی کنند . هر روز ما را کرایه می داد و برای هر دور بازی ازشان اسکناسی می گرفت . گاهی اوقات که از راه دور سفارش می رسید ، مجبور بود من یا مادرش را به آنجا پست کند . گاهی هم آدم های خنگ و آی کیو پایین ، اعضایمان را سر جای خودش نصب نمی کردند مثلا دستمان را پشت کمرمان می چسباندند . اولش فقط روزی چهار ساعت کرایه می رفتیم اما این اواخر بیست و چهار ساعته مشتری داشتیم . دو هفته پیش که بر حسب اتفاق چند دقیقه ای بیکار بودم ، همسرم را دیدم . می گفت که به خاطر شغل جدیدی که برایش دست و پا شده ، خوشحال است . ولی شک دارد که با این روال ، زیاد دوام بیاوریم . به او حق می دهم و تا حدودی باهاش موافقم .

نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 1:44 PM توسط مدیر وبلاگ |

یک سال تمام روی کارم زحمت کشیده بودم . هر روز شش ، هفت ، حتی ده ساعت برای رسیدن به این دستاورد بی نظیر ، کار کرده بودم . هر شب وقتی وارد اتاقم می شدم ، تمامی اثاثیه اتاق با مسرت می آمدند تا جان کندنم را روی این کار عظیم ببینند . عنکبوتی هم که در گوشه ای مشغول ساخت خانه بزرگش بود ، مرتب از روی قرقره داربستش به پایین سر می خورد و با حرکت پاهایش ، سری به نشان تصدیق کارم تکان می داد . تنها دشمن من ، دشمنی مزاحم و مرافعه جو " باد " بود . او هر شب تلاش می کرد هر طور شده از لای پنجره وارد اتاقم شود ، اما من مانع ورود او می شدم . باد برای انتقام با شتابی فراوان دیوارها را فشار می داد ، بلند سوت می کشید و مشت های بر خاک و ریگش را به شیشه می پاشید . من به رغم همه اینها ، به کار تالیفم ادامه می دادم . یک شب به من قول داد اگر اجازه دهم وارد اتاق شود و کارم را تحسین کند ، دیگر مزاحمم نشود . آنقدر التماس کرده بود که بالاخره راضی شدم و پنجره را باز کردم . به محض وارد شدن بی امان همه جا را بو کشید و توی سبد کاغذ ها وحشت عظیمی به راه انداخت . کاغذ ها در اتاق به حالت پرواز درآمده بودند  . از کارش عصبانی شده بودم و تصمیم بر انتقام از او گرفتم . وقتی دیدمش که روی سقف خانه ، همان جا که دودکش ها دراز کشیده بودند ، خوابیده و در آرامش خرناسه می کشد ، پنجره اتاق را برای همیشه بستم . مثل همیشه همین که بیدار شد ، خودش را به پنجره کوبید ، هر چقدر تلاش کرد ، زور زد نتوانست وارد شود . او فهمید که دیگر پنجره باز نخواهد شد .

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:32 AM توسط مدیر وبلاگ |

بازی می کردند . سرخوش و شاد ، صدای خنده هاشان تمام باغ را پر کرده بود . هر یک سبدی پر از گل در دست داشتند و بر سر و روی هم می پاشیدند .

- اگه گفتی امروز روز چندمه ؟

دختر کوچک موهایش را کناری زد و گفت : نمی دونم ، خیلی گذشته .

- یادته می گفتی دلم برای مامانم تنگ شده ؟ اونجا رو نگاه کن .

سر برگرداند ، مادر با لبخندی دلنشین او را می نگریست .

- قاب کردم بابا ، خوشت می یاد ؟ پسر جوان پیش آمد و قاب عکس را به پدر داد . کمی بعد ، صدای هق هق مرد برخاست و قاب عکس زن روی دیوار کنار قاب عکس دخترکی زیبا جای گرفت .

 

داستانک  شماره 7 

نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 1:42 PM توسط مدیر وبلاگ |

 رفته بودم سلمانى تا موهايم را كرنلى بزنم. سلمانى چنان شلوغ بود كه اگر دستگاه پشم زنى گوسفند ها را هم مى آوردند حداقل نيم ساعت توى نوبت بودم. توى سلمانى يا مطب دكتر، آدم ها عادت دارند بى خودى به هم نگاه كنند. البته همين بى خودى نگاه كردن بعضى وقت ها هم كار دستشان مى دهد. يك دفعه آشنايى پيدا مى شود و مخشان را پياده مى كند. من هم از روى عادت دور و برم را نگاه كردم شايد آشنايى پيدا كنم. روبه روى من سه نفر نشسته بودند. يكى از آنها صورتى مثلثى شكل داشت و آن قدر موهايش وزوزى و كم پشت بود كه آدم از خودش مى پرسيد واسه چى آمده سلمانى. بغل دستى او مرد كوتاه قامت و قلچماقى بود كه سبيل هايش لب پايين اش را هم پوشانده بود. به نظر مى آمد كارگر ساختمان است. موهايش از گردوخاك به هم چسبيده بود و اگر نمى خواست موهايش را با ماشين نمره چهار بزند واويلا بود. ديگرى يك پاسبان بود كه چهره اش برايم خيلى آشنا بود. صورت گرد و چاقى داشت و لپ هايش آويزان بود. زل زدم توى چشم هايش. چقدر آن چشم ها برايم آشنا بود. او هم زير چشمى مرا مى پائيد. دستش را دراز كرد تا از پارچ روى ميز توى ليوان آب بريزد كه انگشتر نقره اى اش را ديدم و يادم آمد آن مرد كيست. پاسبان همسايه سعيد «اينا» بود. سعيد همكلاسى ام بود و ما وقتى بعدازظهر از مدرسه تعطيل مى شديم يك راست مى رفتيم كوچه آنها و فوتبال مى زديم. آن روز دو زنگ آخر معلم نداشتيم و ما را تعطيل كردند. رفتيم كوچه سعيد«اينا» تا شوت يك ضرب بازى كنيم. چيزى از بازى نگذشته بود كه بازى كرى شد. با توپ چل تيكه چنان شوت هايى به طرف هم مى زديم كه انگار موشك براى هم مى فرستيم. ۵ بر ۲ به نفع سعيد بود. سعيد وقتى جلو مى افتد چنان رجز خوانى مى كند كه آدم از حرص گوش هايش سرخ مى شود. آن روز هم زده بود به سيم آخر و هى مى گفت اينها كه شوت نيست لگد پشه است. من هم هر چه زور داشتم جمع مى كردم توى پايم و توپ را شوت مى كردم.اما هرچه شوت مى زدم گل نمى شد. آخر كار يك توپ افتاد درست روبه روى دروازه. با خودم گفتم: حالا وقتش است كه حال سعيد را جابياورم. خودم را عقب كشيدم و با تمام توان شوت زدم. در همين لحظه در خانه همسايه سعيد «اينا» باز شد و پاسبانى از در آمد بيرون. هنوز پايش را توى خيابان نگذاشته بود كه توپ خيس و گلى چل تيكه خورد توى صورتش و كلاه اش دو متر بالاتر از كله اش رفت و پرت شد توى پياده رو. زمان در يك لحظه متوقف شد.

هر سه به يكديگر نگاه كرديم. آقاى پاسبان كه از خشم سرخ شده بود، كلاه اش را برداشت و آمد طرفم. ايستادن واجب نبود. پا گذاشتم به فرار. اما آقاى پاسبان دست بردار نبود. هركجا مى رفتم سايه به سايه دنبالم مى دويد، اول صداى هن و هن نفس هاى خسته اش را پشت سرم شنيدم و بعد دست بزرگى پيراهنم را از عقب كشيد.

نفهميدم چطور از روى زمين كنده شدم و كنار آقاى پاسبان به زمين خوردم. آقاى پاسبان مچ دستم را سفت گرفته بود و انگار دزدى گرفته و مى خواهد او را دستبند بزند، دستم را مى پيچاند. چاره اى نداشتم. بايد فرار مى كردم. اگر پدر و مادرم مى فهميدند چنين گندى بالا آورده ام روزگارم را سياه مى كردند.خيز برداشتم و مثل پلنگى دست چاق آقا پاسبان را گاز گرفتم. آقاى پاسبان نعره اى زد و دستم را رها كرد. تا آزاد شدم پاگذاشتم به فرار. استاد سلمانى بالاى سرم ايستاده بود: «پسرم نوبت توست. حواست كجاست.» پا شدم. مى خواستم از در بيرون بزنم كه سلمانى دستم را كشيد و نشاند روى صندلى و گفت: «بنشين تا مثل دامادها مويت را بزنم.» مى خواستم بگويم تو را به خير ما را به سلامت، كه گوشه پارچه سفيد رنگ را پشت گردنم سفت سنجاق كرد. مى دانستم ديگر گير افتاده ام. آقاى پاسبان توى آينه زل زده بود به من و من زل زده بودم به باتومش كه به كمرش آويزان بود. در همين حال صندلى بغل دستى من خالى شد و استاد سلمانى گفت:  «آقاى سبحانى بفرماييد.» آقاى پاسبان بلند شد و كت نظامى اش را درآورد و به چوب لباسى آويزان كرد و آمد كنار من روى صندلى نشست. پاهايم مى لرزيد. از اين فاصله حتماً مرا مى شناخت. دل توى دلم نبود. چند بار تصميم گرفتم با همان موهاى آشفته از جا بلند شوم و فرار كنم. اما از هر طرف مى چرخيدم استاد سلمانى مانع فرارم مى شد. صداى نفس هاى آقاى پاسبان را مى شنيدم. استاد سلمانى گفت: «آقاى سبحانى چه خبر از اوضاع...» آقاى پاسبان گفت: «خبرى نيست، خبرى هم باشد ديگر به ما مربوط نيست.» استاد سلمانى گفت: «چطور مگر.» آقاى پاسبان گفت: «آخر اين ماه بازنشسته مى شوم.» استاد سلمانى آهى كشيد و گفت: «هى روزگار مثل برق مى گذرد. پير شديم آقاى سبحانى ديگه دوره اين جوان هاست.» آقاى پاسبان زل زد توى صورتم و گفت: «بله... اما بايد ياد بگيرند، با توپ توى صورت مردم نكوبند و دست پاسبان ها را هم گاز نگيرند.» استاد سلمانى آب سرد ريخت روى سرم و موهايم را شانه زد و با قيچى افتاد به جانشان و گفت: «چطور مگه...» آقاى پاسبان هم از سير تا پياز را بلند بلند تعريف كرد. استاد سلمانى و بقيه مشترى ها زده بودند زير خنده و من زير دست استاد سلمانى مچاله شده بودم و از شرم عرق مى ريختم.

 

داستانك شماره  6

نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 5:0 PM توسط مدیر وبلاگ |

 

 

«امروز كجا باس بريم؟» عينكش را جابه جا كرد. سرش را خاراند و دوباره سئوالش را تكرار كرد: «كدوم طرفى باس بريم؟» آن يكى كه صورتش را توى نقشه فرو كرده بود، سرش را بالا آورد، به چپ و راستش نگاهى انداخت و گفت: «فعلاً وسط شهريم. بايد اين خيابون رو بگيريم و بريم تا تموم بشه.» «پياده بريم؟» گفت: «پول دارى؟» «نه.» «پس خفه شو. انگار يادت رفته كه ما كى هستيم.» گفت: «آره. هيچ احمقى به ما پول نمى ده؛ چون يا گمش مى كنيم يا مى ريم با همه ش پفك مى خريم. ولى من دو تا بليت اتوبوس دارم، خيط شدى؟» حالا توى اتوبوس بودند. اتوبوس مستقيم و در سرازيرى مى رفت. تنها گاهى كه خيابان به چپ و راست مى پيچيد، اتوبوس هم كمى كج مى شد. آنها با چشم هاى گرد شده شان از پنجره بيرون را نگاه مى كردند. «قرص هات رو خورده اى؟» گفت: «نه.» «فهميدم چرا نخورده اى، چون بى شعورى. چون مغزت كار نمى كنه. چون بالاخونه  ت رو دادى اجاره.» گفت: «مگه تو بالاخونه ت رو اجاره ندادى؟» «چرا، من هم خل و چلم ولى نه مثل تو كه يادم بره قرص هامو بخورم.» گفت: «در عوض يه چيز مهمتر رو فراموش كردى.» «چى رو؟» گفت: «يادم رفت. صبر كن... آهان... سنگ رو.» «واى... سنگ.»اتوبوس ترمز كرد. چندمترى كشيده شد تا اينكه ايستاد. آنها از روى پله هاى اتوبوس جفت پا پريدند روى آسفالت خيابان. اتوبوس با سرعت به راه افتاد و دودش را حواله آنها كرد. به سرفه افتادند و فحش دادند به راننده. «حالا كجاييم؟» «نمى دونم. نقشه رو هم جا گذاشتم توى اتوبوس.» «اين طورى نمى شود. قبل از هر كارى بايد قرص هامون رو بخوريم.» «قرص هاى من رو بده؛ دو تا از اون سفيدها كه يادم رفته بود، يكى آبى، يكى هم نارنجى.» «من هم پنج تا قرمز. آب؟» از شيلنگ آبى كه كنار پياده رو ولو شده بود آب خوردند. «حالا بايد سنگ پيدا كنيم.» «سنگ براى چى؟» «انگار هنوز قرص ها اثر نكرده ن.» «فهميدم، براى اينكه بندازيم توى چاه.» «كه چى بشه؟» «كه صد تا عاقل هم نتونن او سنگ رو از تو چاه دربيارن.» يك تكه سنگ صيقل خورده سياه را با چند رگه سفيد، كف جوى آب پيدا كردند. «بيا. اين رو بذار توى جيبت. مواظب باش گمش نكنى.» گفت: «يعنى مى گى من اين سنگ رو بندازم توى چاه؟» «با هم مى اندازيم.» گفت: «ولى توى ضرب المثل اومده كه يه ديوونه سنگ رو مى اندازه، نه دوتا.» «اشكالى نداره. به جاش، دويست تا عاقل هم نمى تونن اون سنگ رو از تو چاه دربيارن.» گفت: «نخير، اين طور نيس.» «چى اين طور نيس؟» گفت: «تو نمى تونى توى اين ضرب المثل، وقتى تعداد ديوونه هارو ضربدر دو كردى، نتيجه بگيرى كه تعداد عاقل ها رو هم بايد ضربدر دو كنى. مهمتر از اون هم اينه كه هر كسى نمى تونه ضرب المثل هارو كه جزيى از فرهنگ اين مردمه به دلخواه خودش عوض كنه.» و سرفه اى كرد و صدايش صاف شد. آن يكى فحش مى داد. فحش هاى ركيك را با فرياد حواله مى كرد. عابران هم انگار كه اصلاً حرف هاى آنها را نمى شنوند، قدم هايشان را تندتر مى كردند تا زودتر از گوش رس دشنام ها دور شوند. خيلى زود به اين نتيجه رسيدند كه دعوا و مرافعه هيچ سودى ندارد. پنج بار قرعه انداختند و هر پنج بار آنكه عينكى بود و موهاى فرفرى داشت در قرعه كشى برنده شد. اما باز هم به جايى نرسيدند. قرار گذاشتند هر كدام كه ديوانه تر است سنگ را در چاه بيندازد و ملاك ديوانگى را نيز قرص هايى تعيين كردند كه مى خوردند. اما باز هم ميانشان اختلاف افتاد چون يكى، تعداد قرص هاى بيشترى مى خورد اما تنوع رنگ قرص هايى كه آن ديگرى مى خورد بيشتر بود. در تمام طول راه بحث مى كردند كه كدام يك از آنها بايد سنگ را در چاه بيندازد. قبل از اينكه به نتيجه اى برسند به ديوار بلند دايره اى شكلى كه داخل آن، چاه قرار داشت رسيدند. گفت: «واقعاً مغز تو پاره سنگ برمى داره.» «مگه مغز تو پاره سنگ برنمى داره؟» گفت: «بله، ولى نه همين پاره سنگى.» و اشاره كرد به تابلوى در ميان ديوار. آن يكى مدتى به تابلو خيره شد و جواب داد: «حالا چه فرقى مى كنه؟ چاه آب يا چاه نفت. چاه چاهه ديگه.» دوباره سر و صدايشان بالا گرفت و فحش ها رد و بدل شد. نيم ساعتى گذشت تا اينكه به خودشان بگويند در ضرب المثل به نوع چاه اشاره اى نشده است بنابراين وجود نفت در چاه اهميتى ندارد. در زدند. نگهبان در را باز كرد. گفتند: «سلام.» «عليك سلام.» يكى از آنها گفت: «ما اومده ايم توى اين چاه يك سنگ بندازيم تا صد تا عاقل مثل شما هم نتونن -» آن يكى پريد وسط حرفش: «البته دويست تا عاقل مثل شما-» و دوباره دعوا. نگهبان رفت و در را بست. اين بار قرار گذاشتند كه خود نگهبان يك نفر را انتخاب كند و بفرستد داخل. دوباره در زدند. يكى از آنها رفت تو. يك ساعت گذشت. در باز شد و آن كه رفته بود داخل بيرون آمد. تمام لباس هايش چرب و نفتى شده بود. «چى شد، انداختى؟» «لعنت به اين ضرب المثل ها.» «چرا لباس هات اين طورى شده؟» «رفتم سنگ رو انداختم تو چاه.» «خب؟» «دقيقاً صد نفر دور چاه واستاده بودن.» «اوه، همه شون رو شمردى؟» «اين پيشنهاد تو بود كه بريم سنگ بندازيم تو چاه.» «اون موقع تو هم قبول كردى. ولش كن، بعدش چى شد، حرف بزن ديوونه.» «سنگ كه افتاد تو چاه، اون صدنفر به هم نيگا كردن و گريه شون گرفت. گفتن كه نمى تونن سنگ رو دربيارن.» «بعد؟» «من گفتم كه تا اينجاى ضرب المثل رو مى تونسته ام انجام بدم. بقيه اش ديگه به من مربوط نيس.» «فهميدم. بعدش اونها روت نفت ريختن و مى خواستن آتيشت بزنن كه فرار كردى.» «نخير. اونقدر گريه كردن كه من دلم سوخت و رفتم سنگ رو از تو چاه براشون درآوردم. ايناهاش.» سنگ را از توى جيبش درآورد و انداخت روى زمين. ادامه داد: «ضرب المثل مى گه كه صدتا عاقل هم نمى تونن اون سنگ رو دربيارن ولى چيزى راجع به ديوونه ها نمى گه. مى گه؟» سرشان را انداختند پائين. آن يكى گفت: «نه. ببينم، قرص ها هم نفتى شده اند؟»

 

داستانك شماره 5

نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 12:32 PM توسط مدیر وبلاگ |

 

نگاهش را از روی ساعت طلایی رنگ توی ویترین برداشت . دست کوچکش را فرو کرد داخل جیب و اسکناس مچاله شده را به زور کشید بیرون و شروع کرد به شمارش . فقط صد تومان کم بود . اسکناس ها را دوباره فرو کرد توی جیب و باز چشم دوخت به ویترین . چشمانش درشت شد . ساعت آنجا نبود . مرد سبیل گنده ای به همراه فرزندش از مغازه بیرون آمد .

 

داستانک ( شماره چهارم )

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 8:19 PM توسط مدیر وبلاگ |

چند روزی می شد که بساط کتاب هایش را کنار شمشادهای پارک نمی دیدم . می گفتند پیرمرد شغل مناسبی پیدا کرده . جای کتاب های پیرمرد را با جعبه سیگار فروشی اشغال کرده بود .

 

داستانک ( شماره سه )

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 5:51 PM توسط مدیر وبلاگ |

بر اثر عارضه مغزی در آی سی یو بستری بود . احوالش را که از تنها فرزندش می پرسیدند می گفت : خدا بیامرزدش .

چند روز بعد فرزند به علت پریشان حالی در یک حادثه رانندگی قلبش از طپش ایستاد در حالی که قلب پدر هنوز می طپید .

 

داستانک ( شماره دو )

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 6:2 PM توسط مدیر وبلاگ |

::.. وسواس ..::

 

از وقتی که خانه ویلائیش را با گرانترین لوازم لوکس و نفیس تزئین کرده بود ، خانه را به هیچ وجه خالی نمی گذاشت . اما عید امسال پس از چند سال به بچه ها قول داده بود که حتما آنها را به مسافرت ببرد . در روز عزیمت توقف یک ماشین جلوی خانه او را نگران کرد . صبر کرد تا ماشین برود ، اما تا روز بعد همچنان در آنجا متوقف بود . طولانی شدن توقف ماشین وسواس و نگرانی اش را بیشتر کرده بود ، سرانجام در روز سوم صاحب ماشین به اتفاق تعمیر کاری آمدند و پس از ساعتی خودرو را تعمیر کرده و رفتند . با رفتن ماشین ، تعطیلات او هم رو به اتمام بود و زمان باقیمانده برای سفر کافی نبود ، او امسال هم نگهبان اثاث منزلش شد.......

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 5:2 PM توسط مدیر وبلاگ |